تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 81

مساهمون:

ص٨١
س أو رُنْتِجن « ( ف ) : اشعه‌ايست نامرئى كه به درون اجسام غير شفاف مانند چوب و فلزهاى نازك و جز آن سرايت كند و همچنين در عكسبردارى از داخل جسم انسان به كار مىرود و آن را اشعهء ايكس يا رنتگن نامند ؛ » أَشِعَّة ما قبل الأَحْمر « ( ف ) : اشعه‌ايست نامرئى كه در نور سفيد موجود است و در رنگين كمان قبل از سرخ است و گرماى بسيار دارد ؛ « اشِعَة ما بعد البنفسجي » ( ف ) : اشعه‌ايست نامرئى در نور سفيد كه در رنگين كمان بعد از رنگ بنفش است و در صفحهء فتوگراف تأثير گذارد و از اين راه به وجود آن پى برده مىشود .
الأَشْعَث - م شَعْثاء ، ج شُعْث [ شعث ] : مرد ژوليده موى .
أَشْعَرَ - إشْعَاراً [ شعر ] الثوبَ : جامه را با پارچه موئى آستر كرد ، - هُ الشعَارَ : لباس زير بر او پوشانيد ، - هُ بِكذا : او را به آن چيز چسبانيد ، - هُ الأَمْرَ و بالأمرِ : او را از آن امر آگاه ساخت ، - أمْرَ فلانٍ : كار فلانى را آشكار كرد ، - القومُ : آن قوم براى خود آرم يا شعارى گرفتند ، شعار خود را طلبيدند ، - هُ شَرّاً : بدى را بر او پوشانيد .
الأَشْعَر - م شَعْرَاء ، ج شُعْر [ شعر ] : مرد پر موى ، ج أَشَاعِر : گوشتى كه در انتهاى پوست گرداگرد سم ستور باشد ، گوشتى كه زير ناخن در آيد .
أَشْعَلَ - إشْعَالًا [ شعل ] النارَ : آتش را بر افروخت ، - هُ : او را خشمناك كرد ، - الجمعَ : جمع را پراكنده كرد ، - الخيلَ فى الغارةِ : اسبان را در چپاول پراكنده كرد .
اشْعَلَّ - اشْعِلَالًا [ شعل ] رأْسُ الرجُل : موى سر آن مرد برافراشته شد .
الأَشْعَل - [ شعل ] من الناس : مردى كه از آغاز تولد چشمانش سرخ باشد .
الأَشْغَال - [ شغل ] : جمع ( الشُّغْل ) به معناى كار است ؛ « الأَشْغَالُ الشّاقَّة » : كيفر بر اعمالِ شاقه است كه مطابق قانون در حق بزهكاران اجرا مىشود .
أَشْغَل - إشْغَالًا [ شغل ] هُ بكذا : او را به كارى مشغول كرد ، - هُ عنهُ : او را از وى سر گرم كرد ، - بالَهُ : او را نگران كرد .
الأُشْغُولَة - [ شغل ] : كار ، آنچه كه با آن مشغول شوند .
أَشَفَّ - إشْفَافاً [ شفّ ] الدرهمَ : درهم را زياد كرد يا كم كرد ، - هُ على فلان : او را بر فلانى برترى داد ، - عليه : بر او برترى يافت ، - الفَمُ : دهان بد بوى شد .
أَشْفَى - إشْفَاءً [ شفي ] فلاناً : براى او شفا خواست ، - المريضَ : داروئى براى بيمار تجويز كرد كه شفايش در آن بود ؛ « أَشْفِنِي » : چيزى به من بده كه مرا شفا دهد ، - هُ الشيءَ : آن چيز را به او داد تا خود را با آن درمان كند ، - عليه : به آن چيز نزديك شد ؛ « أَشْفَى المريضُ على المَوتِ » : بيمار مشرف بر مرگ شد ، - العليلُ : بهبودى بيمار ناممكن شد ، - المسافِرُ : مسافر در پايان شب و در روشنائى ماه به راه افتاد .
الأَشْفَى - [ شفو ] : مردى كه لبهايش بر روى هم قرار نگيرد .
أَشْفَقَ - إشْفَاقاً [ شفق ] عليه : بر او مهر و محبت ورزيد ، - عليه و منهُ : از او بر حذر شد و ترسيد ، - الشيءَ : آن چيز را كم كرد ، - الرَّجُلُ : آن مرد به شفق در آمد ، - تِ الريحُ : باد به سختى وزيد و گرد و خاك برافراشت .
الأَشْفَه - [ شفه ] : مردى كه لب كلفت دارد .
أَشْقَى - إشْقَاءً [ شقو ] اللَّهُ فلاناً : خداوند فلانى را گمراه كند .
اشْقَرَّ - اشْقِرَاراً [ شقر ] : بسيار سرخ و مايل به زردى شد .
الأَشْقَر - م شَقْرَاء ، ج شُقر [ شقر ] : آنكه سرخ مايل به زرد باشد .
الأَشْكَال - [ شكل ] : زيور آلاتى كه با هم مشابهت داشته باشند مانند مرواريد و نقره .
أَشْكَرَ - إشْكَاراً [ شكر ] الضرعُ : پستان پر از شير شد ، - الشجرُ : درخت برگ در آورد .
أَشْكَلَ - إشْكَالًا [ شكل ] الأمرُ : آن كار پيچيده شد ، - الشيءُ : آن چيز مشكل و پيچيده شد ، - العنبُ : انگور رسيده شد ، - المريضُ : بيمار بسان اشخاص تندرست شد ، - الكتابَ : كتاب را اعراب گذارى كرد .
الأَشْكَل - م شَكْلَاء ، ج شُكْل [ شكل ] : هر چه كه سفيدى آن مايل به سرخى باشد ، آنكه در سفيدى چشم او سرخى باشد .
أَشَلَّ - إشْلَالًا [ شلّ ] : دست او بى حركت و فلج شد .
أُشِلَّ - [ شلّ ] تْ يدُهُ : دست او خشك و بيحس شد .
الأَشَلّ - م شَّلاء ، ج شُلّ [ شلّ ] : آنكه دست يا ديگر اعضاى بدنش فلج يا بى حس و حركت باشد .
الأَشْلَاء - [ شلو ] : جمع ( الشِّلْو ) است به معناى اندام ؛ « اشْلاءُ الإنْسان » : اعضاى بدن انسان پس از پوسيدگى و پراكندگى ، - اللَّجامِ : تسمه يا بندهاى لگام كه پوسيده شده باشد .
الأَشْلَاق - [ شلق ] ( ح ) : گونه‌اى ماهى كه استخوان نرم دارد .
أَشَمَّ - إشْمَاماً [ شمّ ] : با فخر فروشى سر خود را بالا گرفت و رفت ، - هُ الوَرْدَ : او را به بوئيدن گل وادار كرد ، - القارئُ الحرفَ : خوانندهء عبارت ، تلفظ حرف را به روش ( اشْمام ) وقف كرد ، - عن الأمرِ : از آن كار عدول كرد .
الأشَمّ - م شَمَّاء ، ج شُمّ [ شمّ ] : بلند نظر ، بخشنده ، بزرگوار ، كوه بلند .
اشْمَاطَّ - اشْمِيطَاطاً [ شمط ] : مترادف ( شَمِطَ ) است .
الإشْمَام - [ شمّ ] عند القرّاء أو النحاة : اين واژه در اصطلاح قاريان يا نحويان عبارت است از حركت با لب بدون صوت . بگونه‌اى كه دو لب پس از ساكن كردن مرفوع و مضموم بدون صدا بر روى هم بسته شوند .
اشْمَأَزَّ - اشْمئْزَازاً [ شمز ] : ترسيد ، در اثر نفرت