كرد ، - البرقُ : برق درخشيد و درخشندگى آن بسيار شد ، - بينهم : ميان آنان اختلاف انداخت ، - القومُ : آن قوم همانند خوارج از بيعت و طاعت امام سرپيچى كردند .
الأَشْرَاط - [ شرط ] : افراد پست ، افراد بزرگوار .
الأَشْرَاف - [ شرف ] من الإنسان : دو گوش و بينى انسان ؛ « نقيبُ الأَشْراف » : بزرگ سادات كه معمولا از نژاد و سلالهء پيغمبر اكرم ( ص ) است .
الإشْرَاف - [ شرف ] : مص ؛ « تحت اشْرافِ فلانٍ » : زير نظر و سرپرستى فلانى .
الأَشْرَان - ج أَشَارَى و أُشَارَى [ أشر ] : مترادف ( الأَشِر ) است .
اشْرَأَبَّ - اشْرِئْبَاباً [ شرب ] للشىءِ و اليه : گردن خود را بالا برد تا به آن چيز نگاه كند .
أَشْرَبَ - إشْرَاباً [ شرب ] هُ : او را نوشانيد ، او را آب داد ، - اللَّونَ : رنگ را به حد اشباع پر رنگ كرد ، - الثّوبَ حمرةً : جامه را به رنگ سرخ پر رنگ در آورد ، - بِهِ : به او دروغ گفت .
أَشْرَجَ - إشْرَاجاً [ شرج ] الحجارةَ و الخريطةَ :
سنگها را چيد يا بندهاى كيسهء چرمين را بست ، - صَدْرَهُ على كذا : آن چيز را بسينهء خود چسبانيد و راز را پنهان كرد .
أَشْرَحَ - إشْرَاحاً [ شرح ] صدرَه : سينهء او را باز كرد و شادمان ساخت .
أَشْرَدَ - إشْرَاداً [ شرد ] هُ : او را گريزاند .
الأَشْرَس - م شَرْسَاء ، ج شُرْس [ شرس ] : مرد بد خوى و بد اخلاق .
أَشْرَطَ - إشْرَاطاً [ شرط ] الإبلَ : شتران را نشان نمود و براى فروش اعلام كرد ، - نَفْسَهُ او مالَهُ فى امر : مال و نفس خود را براى كارى آماده كرد ، - نفسَهُ لِكَذَا : خويشتن را براى آن كار آماده كرد ، - اليهِ رسولا : بسوى او فرستادهاى با شتاب روانه كرد ، - بِالشيءِ و فيهِ : آن چيز را سبك شمرد و بى ارزش دانست .
الأَشْرَط - [ شرط ] : فرومايهتر ؛ « هو اشْرَطُ الناسِ » : او فرومايهترين مردم است .
أَشْرَعَ - إشْرَاعاً [ شرع ] هُ في الماء : او را به داخل آب برد ، - بَابَهُ الى اوْ عَلى الطَّرِيق : درى به سوى راه باز كرد ، - الشيءَ : آن چيز را بسيار بالا برد ، - عليهِ الرّمحَ : نيزه را بر او نشانه گرفت .
الأَشْرَع - [ شرع ] من الانُوف : بينى كه نوك آن دراز باشد .
أَشْرَفَ - إشْرَافاً [ شرف ] : بلند شد ، مهربانى كرد ، - الشيءُ : آن چيز بالا رفت و مرتفع شد ، - المكانَ : بالاى آن مكان رفت ، - عليه : او را از بالا نگريست ، - على المَوت : بيمار نزديك به مرگ شد ، - تِ الخيلُ : اسبان با شتاب دويدند ، - تْ نفسُهُ على الشَّيءِ : نفس وى بر آن چيز حريص و آزمند شد ، - لك الشَّيء : آن چيز در امكان تو قرار گرفت و ممكن شد .
الأَشْرَف - م شَرْفَاء ، ج شُرْف [ شرف ] : اسم تفضيل است ، - ( ح ) : خفاش ، شب پره ؛ « قَصْرٌ اشْرف » : كاخ كه داراى بالكنهاى متعدد باشد ؛ « رَجُلٌ اشْرف » : مرد بزرگوار كه مورد اعتماد قوم است ؛ « منكبٌ اشْرَف » :
شانهء بلند و زيبا .
أَشْرَقَ - إشْرَاقاً [ شرق ] تِ الشمسُ : خورشيد در آمد و نور افشانى كرد ، - المكانُ : آن مكان با در آمدن خورشيد روشن شد ، - تِ الشمسُ المكانَ : خورشيد آن مكان را روشن كرد ، - وَجْهُهُ : چهرهء او نورانى شد ، - النّخلُ : درخت نخل بارور و زيبا شد ، - هُ بريقهِ : او را اندوهگين كرد ، - الثوبَ فى الصبغ : جامه را به خوبى رنگ آميزى كرد .
أَشْرَك - إشْراكاً [ شرك ] هُ في أمره : او را در كارى كه داشت با خود شريك كرد ، - بِاللَّهِ : براى خدا شريك قائل شد ، - النَّعْلَ : براى كفش بند ساخت .
الأَشْرَم - م شَرْماء ، ج شُرْم [ شرم ] : مردى كه نوك بينى او بريده شده باشد .
اشْرَوْرَقَ - اشْرِيراقاً [ شرق ] تِ العينُ بالدمع : چشم در اثر اشك ريختن سرخ شد ، چشم پر از اشك شد .
الأَشْزَر - م شَزْرَاء ، ج شُزْر [ شزر ] : آنچه كه سرخ گون باشد .
أَشْسَعَ - إشْسَاعاً [ شسع ] الشيءَ : او را دور كرد ، - النَّعلَ : روى كفش دمپائى تسمهء چرمى قرار داد .
أَشَطَّ - إشْطَاطاً [ شطَّ ] : زياده روى كرد و از حدّ معين تجاوز نمود ، از راه حق و حقيقت دور شد ، - عليه : بر او ستم كرد ؛ « فَاحْكُمْ بيننا بالحق و لا تُشْطِطْ » : با عدل و داد ميان ما داورى كن و در صدور حكم ستم مكن .
أَشْطَأَ - إشْطَاءً [ شطأ ] الوادي : آب از دو طرف دره روان و سرازير شد ، - الزّرعُ : گياه جوانه بر آورد ، - الشجرُ بغصونه : درخت شاخههاى خود را در آورد .
أَشْظَى - إشْظَاءً [ شظي ] هُ : بر استخوان بازو يا زانوى او زد .
أَشَعَّ - إشْعَاعاً [ شعّ ] تِ الشمسُ : خورشيد پرتو خود را گسترانيد ، - الماءَ و نحوَهُ : آب و مانند آن را پخش و توزيع كرد ، - الزّرعُ ( ز ) : آن كشتزار خار خشك بر آورد ، - السُّنبلُ ( ز ) :
خوشه پر از دانه شد .
الإشْعَار - [ شعر ] : مص ، اعلام وصول نامه سفارشى از طرف گيرندهء نامه براى فرستنده « إشْعَارٌ بِالوُصُول » : اعلام رسيد ؛ « الى إشعارِ آخر » : تا اطلاع ثانوى ، تا صدور دستور يا اعلاميهء جديد .
الإشْعاع - [ شعّ ] : مص ارسال موجهائى از تشعشع كه داراى تأثير فيزيكى يا فيزيولوژى داشته باشد ؛ « الإشْعَاعُ الذرّي » :
تشعشع اتمى كه بر اثر انفجار اتم پديد آيد .
اشْعَالَّ - اشْعِيلَالًا [ شعل ] رأسُ الرجلِ : موى سر آن مرد برافراشته شد .
الأَشْعَب - م شَعْبَاء ج شُعْب [ شعب ] : آنكه ميان دو شانهاش فراخ باشد ، دامى كه ميان دو شاخش فاصله بسيار است ، يا شاخش شكسته باشد .
الأَشِعَّة - [ شعّ ] : جمع ( الشُّعَاع ) است ؛ « أَشِعَّة