مىكند اهميت نمىدهد ، از سالخوردگى خردمند نشد ، - بِالشيءِ عِندَ الْعَامّة : و در زبان متداول به معناى آنكه بى نظم و بى مبالات است مىباشد .
اسْتُهْتِرَ - [ هتر ] الرجُلُ : آن مرد بسيار به كارهاى باطل پرداخت ، - الرّجُلُ بِكذا : آن مرد به چيزى يا كارى سرگرم شد و به چيزى ديگر نينديشيد .
اسْتَهَجَّ - اسْتِهْجَاجاً [ هجّ ] فلانٌ : فلانى به رأي خود چه درست و چه نادرست كار كرد ، - السَّيَّارةَ او القافلةَ : ماشين يا كاروان را با شتاب راند .
اسْتَهْجَنَ - اسْتِهْجَاناً [ هجن ] فعلَهُ : كار او را زشت و ناپسند شمرد ؛ « هذا ممّا يُسْتَهْجَنُ ذِكْرُهُ » : اين از چيزهائى است ناپسند كه گفتن آن زشت است .
اسْتَهَدَّ - اسْتِهْدَاداً [ هدّ ] هُ : او را ناتوان كرد .
اسْتَهْدَى - اسْتِهْدَاءً [ هدي ] : راهنمائى خواست ، - الشيءَ : خواست كه آن چيز به وى ارمغان شود .
اسْتَهْدَجَ - اسْتِهْدَاجاً [ هدج ] : لرزان راه رفت .
اسْتَهْدَفَ - اسْتِهْدَافاً [ هدف ] لهُ الشيءُ : آن چيز براى او برخاست ، - الشيءُ : آن چيز بلند ، - الشيءَ : براى آن چيز كوشيد ، آن را هدف قرار داد ، - لِكَذا : بر آن چيز متعرِّض شد .
اسْتَهْرَجَ - اسْتِهْرَاجاً [ هرج ] لهُ الرأْيُ : داراى رأيي نيرومند و فراخ شد .
اسْتُهْرِعَ - اسْتِهْرَاعاً [ هرع ] تِ الإبلُ : شتران بسوى آب شتافتند .
اسْتَهْرَمَ - اسْتِهْرَاماً [ هرم ] هُ : او را پير و سالخورده شمرد ، او را سالخورده يافت .
اسْتَهْزَأَ - اسْتِهْزَاءً [ هزأ ] : ريشخند كرد .
اسْتَهْزَمَ - اسْتِهْزَاماً [ هزم ] الجيوشَ : لشكر را گريزانيد ، خواستار گريز آنها شد ، آنها را گريخته يافت .
اسْتَهَشَّ - اسْتِهْشَاشاً [ هشّ ] هُ : او را خوار و سبك كرد .
اسْتَهْضَبَ - اسْتِهْضَاباً [ هضب ] الجبَلُ : كوه بلند و مرتفع شد .
اسْتَهَلَ - اسْتِهَالًا [ سهل ] المكانَ : آن مكان را مناسب ديد و در آن اقامت گزيد .
اسْتَهَلَّ - اسْتِهْلَالًا [ هلّ ] المطرُ : باران سخت ريزش كرد ، - تِ السَّمَاءُ : آسمان اولين باران را فرو ريخت ، - قَصِيدتَهُ : شعر خود را آغاز كرد ، - الشَّهْرَ : هلال آن ماه را ديد ، - القَومُ الهِلَالَ : آن قوم هلال ماه را ديدند ، - الهِلَالُ : هلال نمايان شد ، - الشَّهرُ : هلال آن ماه آشكار شد ، - الوَجْهُ : چهره از شادى درخشيد ، - تِ العينُ : چشم اشك ريخت ، - الصَّبِيُّ : كودك نوزاد با صداى بلند گريست . و نيز بر هر گويندهاى كه با صداى بلند سخن گويد واژهء ( اسْتَهَلَّ ) بر او اطلاق مىشود .
اسْتُهِلَّ - [ هلّ ] الهلالُ : هلال آشكار و نمايان شد ، - السَّيفُ : شمشير كشيده شد .
الاسْتِهْلَاك - [ هلك ] : مص به مصرف رسانيدن چيزهاى خوب و نيكو از سوى دارندگان آنها .
الاسْتِهْلَال - - [ هلّ ] : مص ؛ « اسْتِهلالُ القصيدةِ » :
آغاز قصيدهء شعرى ؛ « بَرَاعَةُ الاستِهلالِ عِند الْبَيَانِيّين » : و در نزد سخنوران زيبائى مطلع و آغاز بيت شعرى از قصيده است .
اسْتَهْلَكَ - اسْتِهْلَاكاً [ هلك ] هُ : او را هلاك كرد ، - المالَ : آن مال را به مصرف رسانيد و از بين برد ، - فى الأمرِ : در آن كار با شتاب كوشيد .
اسْتَهَمَ - اسْتِهَاماً [ سهم ] القومُ : آن قوم با يكديگر قرعه كشيدند .
اسْتَهَمَّ - اسْتِهْمَاماً [ همّ ] فلانٌ : فلانى امور قوم خود را مورد توجه قرار داد ، - هُ بِالأمرِ و فى الأمرِ : از او خواست تا به آن كار اهميت دهد .
اسْتَهْنَأَ - اسْتِهْنَاءً [ هنأ ] الطعامَ : طعام را گوارا يافت ، - هُ : از او طلب يارى كرد ، از وى عطا و بخشش خواست .
اسْتَهْوَى - اسْتِهْوَاءً [ هوي ] هُ : عقل و عشق او را ربود و سرگردانش كرد ، خواستهء او را برايش زيبا جلوه داد ، او را با تلقين فريفت يا وى را با خواب مغناطيسى خوابانيد .
الاسْتِهْوَاء - [ هوي ] : مص ، تلقين كردن ، الهام يا وحي مغناطيسى كه به آن ( التَّنْوِيمُ الْمِغْنَاطِيسِيّ ) نيز گويند .
اسْتُهِيمَ - اسْتِهْيَاماً [ هيم ] فؤادُهُ : از فرط عشق و دوستى و جز آن دل و عقل او شيفته و سرگشته شد .
اسْتَوَى - اسْتِوَاءً [ سوي ] : راست و استوار شد ، - الشيءُ : آن چيز معتدل شد ؛ « سَوَّيْتُ الشيءَ فَاسْتَوى » : آن چيز را عدل و مساوى كردم پس معتدل شد ، - الرَّجُلُ : كار آن مرد استوار شد ، جوانى او به پايان رسيد ، به نهايت جوانى و نيرومندى رسيد ، - الرَّجُلانِ فى كذا : آن دو مرد در امرى با هم برابر شدند ، - عليهِ : بر آن دست يافت و نمايان شد ، - على ظهْرِ الدّابّة : بر پشت ستور سوار شد ، - على سَرِير المُلكَ : توانگر و مالك شد ، - تْ بِه الأرضُ : هلاك شد و در زمين دفن گرديد ، - الطَّعَامُ أو التَّمْرُ : غذا يا خرما پخته و رسيده شد ، - فُلانٌ لِي خصماً : فلانى دشمن من شد ، - الى الشيءِ : آهنگ آن چيز را كرد .
الاسْتِوَاء - [ سوي ] : مص استقامت و برابرى ، اعتدال ؛ « خَطَّ الإسْتِواء » : در اصطلاح جغرافيدانان عبارت از دايرهايست بر دور كرهء زمين كه درد و فاصلهء مساوى ميان دو قطب زمين است و آن را به دو نصف شمالى و جنوبى تقسيم مىكند . و شب و روز در تمامى سال با هم برابرند ، خط استوا .
الاسْتِوَائيّ - [ سوي ] : منسوب به خط استواست ؛ « المُناخُ الإسْتِوائي » : آب و هواى سرزمينهاى نزديك به خط استواست كه با درجهء گرماى بسيار و بارانهاى پياپى توأم مىباشد .
اسْتَوأَلَ - اسْتِيئَالًا [ وأل ] تِ الإبلُ : شتران گرد هم آمدند .
اسْتَوْبَأَ - اسْتِيبَاءً [ وبأ ] المدينةَ : آن شهر را و با خيز يافت .