يافت .
اسْتَمْخَرَ - اسْتِمْخَاراً [ مخر ] الريحَ : با بينى خود مواجه با باد شد ، جهت وزش باد را يافت و پشت به آن نمود .
اسْتَمَدَّ - اسْتِمْدَاداً [ مدّ ] من الدواة : از آن دوات جوهر يا مركب برداشت ، - مِنْهُ كَذَا :
از او چيزى گرفت ، القومُ الأميرَ على العَدُوِّ : آن قوم از فرمانده بر عليه دشمن كمك و يارى خواستند .
اسْتَمَرَّ - اسْتِمْرَاراً [ مرّ ] : بر يك روش و يا يك حال همواره ثبات و دوام داشت ، رفت و گذشت ، - بهِ على كذا : او را بر آن چيز تثبيت كرد ، - بالشيءِ : در برداشتن آن چيز توانا شد ، - الرّجُلُ : كار آن مرد استوار و نيكو شد ، - الشيءَ : آن چيز را تلخ يافت .
اسْتَمْرَى - اسْتِمْرَاءً [ مري ] اللبنَ و نحوَهُ : شير و مانند آن را بيرون آورد و روان ساخت .
اسْتَمْرَأ - اسْتِمْرَاءً [ مرأ ] الطعامَ : غذا را نيكو يافت و يا آن را گوارا شمرد .
اسْتَمْزَجَ - اسْتِمْزَاجاً [ مزج ] هُ : با او آميزش كرد تا خواستهء او را دريابد ؛ « اسْتَمْزَجَ رأيَه » رأي و نظر او را خواست .
اسْتَمْسَكَ - اسْتِمْسَاكاً [ مسك ] بهِ : به او گرايش كرد ، - عَن كذا : از آن چيز خوددارى كرد ، - بولُهُ : پيشاب او بند آمد ، - الرّجُلُ على الرّاحِلَة : توانست بر شتر سوار شود و خود را بر آن نگهدارد .
اسْتَمْشَى - اسْتِمْشَاءً [ مشو ] الرجُلُ : آن مرد داروى مسهل نوشيد .
اسْتَمْطَرَ - اسْتِمْطَاراً [ مطر ] اللَّهَ : از خداوند خواست تا باران ببارد ، - ثوبَهُ : جامهء خود را در باران پوشيد ، - المكانُ او الزرعُ : آن مكان يا آن كشت نيازمند باران شد ، - الرّجُلُ : آن مرد خود را از باران پوشانيد ، آن مرد خاموش شد ، - فلاناً من فُلان : فلانى از فلان نكوئى خواست ، - لِلسِّيَاطِ : خود را در معرض ضربات تازيانه قرار داد .
اسْتَمَعَ - اسْتِمَاعاً [ سمع ] لهُ و اليهِ : به او گوش داد .
اسْتَمْعَزَ - اسْتِمْعَازاً [ معز ] : در آن كار كوشش كرد .
اسْتَمْكَنَ - اسْتِمْكَاناً [ مكن ] من الأمر : در آن كار توانائى يافت يا پيروز شد .
اسْتَمَلَ - اسْتِمَالًا [ سمل ] عينَه : چشم او را از كاسه در آورد .
اسْتَمَلَّ - اسْتِمْلَالًا [ ملّ ] الشيءَ : از آن چيز خسته و دلگير شد .
اسْتَمْلَى - اسْتِمْلَاءً [ ملو ] هُ الكتابَ : از او خواست تا كتاب يا نامه را برايش ديكته كند يا نويساند .
اسْتَمْلَحَ - اسْتِمْلَاحاً [ ملح ] الشيءَ : آن چيز را زيبا و دلپذير يافت .
اسْتَمْلَقَ - اسْتِمْلَاقاً [ ملق ] الولدُ أُمَّهُ : كودك از پستان مادر شير خورد .
اسْتَمْلَكَ - اسْتِمْلَاكاً [ ملك ] الشيءَ : از راه قانون مالك و دارندهء آن چيز شد و با دادن عوض آن چيز را از تصرف مالك قبلى در آورد .
اسْتَمَنَّ - اسْتِمْنَاناً [ منّ ] هُ : از او مهربانى و مرحمت خواست .
اسْتَمْنَحَ - اسْتِمْنَاحاً [ منح ] هُ : از او عطا و بخشش خواست .
اسْتَمْهَى - اسْتِمْهَاءً [ مهي ] الفرسَ : تا آنجا كه توانست اسب را دوانيد ، - القومُ : آن قوم بر دشمن تاختند و او را از پاى در آوردند .
اسْتَمْهَدَ - اسْتِمْهَاداً [ مهد ] فراشاً : فرش گسترانيد .
اسْتَمْهَلَ - اسْتِمْهَالًا [ مهل ] هُ : از او انتظار داشت ، از او مهلت خواست .
اسْتَنَّ - اسْتِنَاناً [ سنّ ] الرجُلُ : آن مرد دندانهاى خود را خلال و پاك كرد ، - الطريقُ : راه آشكار شد ، - بسُنّتِه : به روش او عمل كرد ، - الفَرَسُ : اسب رو به جلو و به عقب دويد ، - الماءُ : آب ريخته شد ، - السرابُ :
سراب تكان خورد .
اسْتَنَاءَ - اسْتِنَاءَةً [ نوأ ] النجمُ : ستاره در مغرب غروب كرد و در همان وقت ستارهاى ديگر در مقابلش از مشرق طلوع نمود ، - فلاناً : از فلانى طلب بخشندگى كرد .
اسْتَنَابَ - اسْتِنَابَةً [ نوب ] هُ : او را نماينده يا جانشين خود قرار داد .
اسْتَنَاحَ - اسْتِنَاحَةً [ نوح ] الرجُلُ : آن مرد بگونهاى گريست كه ديگرى را به گريه در آورد ، - تِ المَرْأة : آن زن شيون و زارى كرد ، - فلاناً : فلانى را به گريه در آورد ، - الذئبُ : گرگ زوزه كشيد .
اسْتَنَاخَ - اسْتِنَاخَةً [ نوخ ] الجملُ : شتر روى زانو خوابيد .
اسْتَنَارَ - اسْتِنَارَةً [ نور ] البيتُ : خانه روشن شد ، - بهِ : از آن چيز كسب روشنائى كرد ، - عليهِ : بر او دست يافت و پيروز شد ، - المرأةَ : آن زن را از شك و ترديد بدور كرد .
اسْتَنَالَ - اسْتِنَالَةً [ نيل ] هُ : از او خواستار برآورده شدن خواستهاش شد .
اسْتَنَامَ - اسْتِنَامَةً [ نوم ] الرجُلُ : آن مرد خوابيد ، خواست كه بخوابد ، خود را به خواب زد ، - اليهِ : بسان خفتهء آرام به او اعتماد كرد ، - الى الشَّيءِ : با آن چيز مأنوس و سرگرم شد .
اسْتَنْبَأَ - اسْتِنْبائاً [ نبأ ] الرجُلَ : از آن مرد كسب خبر و اطلاعات كرد ، - النَّبأَ : بدنبال كسب خبر رفت .
اسْتَنْبَثَ - اسْتِنْبَاثاً [ نبث ] عن السِّرَّ : براى پى بردن به راز كوشيد .
اسْتَنْبَحَ - اسْتِنْبَاحاً [ نبح ] هُ : سگ را به پارس كردن و زوزه كشيدن در آورد .
اسْتَنْبَطَ - اسْتِنْبَاطاً
الشيءَ : آن چيز را پس از پنهان بودن آشكار كرد ، آن چيز را اختراع كرد ، - الفقيهُ : فقيه با درايت و اجتهادى كه داشت توانست نظر خود را دربارهء موضوعي از فقه بيان كند ؛ « اسْتَنْبطَ رَأياً حَسَناً اوْ معنى صَائِباً » : نظرى خوب و يا معنائى درست بدست آورد ، - مِنْ فُلانٍ خيراً : از فلانى نتيجهء خوبى گرفت ، - البِئرَ : آب