تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 677

مساهمون:

ص٦٧٧
برگهاى چاى كه در يمن كشت مىشود و برگهاى آن را براى تسكين و آرامش مىجوند .
القاتِر - مرد خسيس كه بر خانواده خود سختى دهد و بخل ورزد ؛ « سَرْجٌ قاتِرٌ » : زين كه براى ستور مناسب باشد و خوب بر پشت آن قرار گيرد .
قاتَلَ - قِتَالًا و قِيتَالًا و مُقَاتَلَةً [ قتل ] ه : با او ستيزه جوئى و دشمنى كرد ، - ه اللَّه : خدا او را بكشد ، خدا او را لعنت كند .
القاتِل - ج قاتِلُون و قَتَلَة و قُتَّال : فا ، كشنده .
القاتِم - ج قَوَاتِم : فا ، سياه ؛ « اسْوَد قاتمٌ » بسيار سياه .
قاحَ - فَوْحاً [ قوح ] الجرحُ : زخم ورم كرد .
قاحَ - قَيْحاً [ قيح ] الجرحُ : زخم چرك كرد يا از زخم چركى روان شد .
القاحِط - ج قَوَاحِط : « عامُ قاحِطٌ » : سالى كه در آن باران نيامده و خشكسالى بوجود آمده باشد .
القاحِل - فا ، « شيءٌ قاحِلٌ » : چيزى خشك ، - مِنَ الْجُلُود : چرم يا پوست خشك .
قادَ - قِيَادَةً [ قود ] الجيشَ : فرماندهء ارتش شد ، - القَاتلَ إلى مَوضِعِ القَتْل : كُشنده را به جاى قتل برد ، - قَوْداً و قِيَادَةً و قِيَاداً و مَقَادةً و قَيْدُودَةً الدّابَّة : افسار ستور را بدست گرفت و پيشاپيش آن به راه افتاد .
القاد - [ قود ] : اندازه و مسافت .
قادَحَ - مُقادَحَةً [ قدح ] ه : او را سرزنش كرد يا با او مناظره نمود .
القادِح - فا ، سياهى يا خوردگى در درختان يا دندانها ، شكاف در چوب .
القادِحَة - ج قَوَادِح : مؤنث ( القَادِح ) است ، - ( ح ) : كرم كه باعث پوسيدگى درخت يا دندان شود .
قَادَرَ - مُقَادَرَةً [ قدر ] ه : در برابر او مقاومت كرد ، - ه : خواست با او برابرى كند ، - بَيْنَ الشَّيْئَين : آن دو چيز را با هم مقايسه كرد .
القادِر - فا ، آنكه با ديگ غذا طبخ كند ، آنچه از غذا كه در ديگ پخته شود .
القادِرَة - مؤنث ( القادِر ) است .
القادِس - حرم كعبه ، - ج قَوَادِس : كشتى بزرگ ، پاره سنگى كه براى آب دادن به شتران در آب نهند تا سهم هر يك از آب معين گردد .
القادِم - فا ، ج قُدُوم و قُدَّام و قادِمون ؛ « العَامُ القَادِمُ » : سال آينده ، - ج قَوَادِم : ؛ « قادِمُ الإنسانِ » : سر انسان ؛ « قادِمُ الرَّحْلِ » : قسمت جلو پالان .
القادِمَة - مؤنث ( القَادِم ) است ، مفرد ( القَوَادِم و القُدَامَى ) است به معناى پرهاى بلند جلو بال پرنده . اما پرهاى ريز و كوتاه زير بال پرنده را « الخَوَافي ) گويند ، لشكر ؛ » قادِمَة العسكرِ « : پيشروان لشكر ؛ » قادِمَةُ الرَّحلِ « قسمت جلو پالان .
القادُوس - ج قَوَادِيس [ قدس ] : ظرفى كه دانه‌ها را هنگام آرد كردن در آن ريزند ، قيف آسياب كه در زبان متداول به آن ( الكُور ) گويند ، سطل كه با آن از جوى آب برمىدارند .
القادُومِيَّة - [ قدم ] : راه كوتاه و نزديك . اين كلمه در زبان متداول رايج است .
قاذَى - مُقَادَاةً [ قذي ] الرجُلَ : آن مرد را مجازات كرد .
قاذَعَ - مُقَاذَعَةً [ قذع ] ه : او را دشنام داد .
قاذَفَ - مُقَاذَفَةً [ قَذف ] ه : به او تير انداخت و دشنام داد .
القاذِف - فا .
القاذِفَة - ج قاذِفَات : مؤنث ( القاذف ) است ، هواپيماى بمب افكن .
القاذُور - بد اخلاق و بد دل كه با مردم نياميزد ، آنكه غذائى را نپسندد و نخورد .
القاذُورة - مُرادف ( القَاذَور ) است ؛ « ذُو قَاذُورَةٍ » : به معناى القاذور است ، - ج قاذُورات : روسپيگرى از قبيل زنا و مانند آن .
القاذُوف - ( اع ) : توپ جنگى كوچك ، خُمپاره .
قارَ - قَوْراً [ قور ] : آن مرد پاورچين راه رفت تا صداى آن شنيده نشود ، - الشَّيءَ : چيزى را گِرد بريد .
قارَّ - مُقَارَّةً [ قرّ ] في الصَّلاة : در نماز آرام و بى حركت ايستاد ، - الرَّجُلَ : با آن مرد همنشين و موافق شد .
القار - [ قور ] ( ن ) : گياهى است تلخ .
القار - [ قور و قير ] : قيه ، ماده اى سياهرنگ است كه بر روى بدنهء كشتيها مىكشند .
القارّ - [ قرّ ] : فا ؛ ( يومٌ قارٌّ ) : روزى سرد .
قارَأَ - قِرَاءً و مُقَارَأَةً [ قرأ ] ه : در خواندن درس با او مُشاركت و همراهى نمود .
القارِئ - ج قُرَّاء و قارِئُون و قَرَأَة [ قرأ ] : فا ، مرد عابد و زاهد ، قارى قرآن .
قارَبَ - مُقَارَبَةً ه : به او نزديك شد ؛ با گفتار نيك با او سخن گفت ، - فِى الأَمر : از مبالغه دست برداشت و قصد راستى و درستى كرد .
القارِب - آنكه تمام شب راه مىرود تا روز بعد به آب برسد ، كسى كه شبانگاه جويندهء آب باشد ، آنكه براى شمشير غلاف مىگزيند ، - ج قَوَارِب : كشتى كوچك ؛ « قارِبُ النّجاة » : كشتىِ نجات دهنده .
القارِت - آنكه هر چه بيابد بخورد ؛ « دَمٌ قارِتٌ » : خونى كه زير پوست خشك شده باشد .
القارَة - [ قور ] ( ن ) : واحد ( القَار ) است به معناى درخت جنگلى از تيرهء گردوها ، - ( ح ) : خرس ماده ، - ج قَارٌ و قَارَات و قُورٌ و قِيران : تپه كوچك كه از ديگر كوهها جدا شده باشد .
القارَّة - [ قرّ ] : مؤنث ( القارّ ) است ، - عند اهل الجغرافيا : به معناى قاره است مانند قارهء آسيا و اروپا و آمريكا ؛ « عَينٌ قارَّةٌ » : چشم شاد كه كنايه از خوشحالى است .
قارَحَ - مُقَارَحَةً [ قرح ] ه : با او رو به رو شد .
القارح - فا ، - ج قَوَارح و قُرَّح و مَقَارِيح من ذى الحاقر : جانور سُم دار . اين كلمه در مؤنث نيز به كار مىرود .
القارِحَة - ج قارِحَات و قَوارح : مؤنّث ( القارح ) است .
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 677 | فؤاد افرام البستانى / رضا مهيار