دوستى با ديگرى پايدار نباشد ، مال نو ، - مِنَ النَّبَاتِ : گياه نو دميده .
الطَّرَف - ج أَطْرَاف و جج أَطَارِيف : مرد بزرگوار و كريم ، انتهاى هر چيزى ، ناحيه ، يك دسته از چيزى ؛ « قصَّ عَلَيه طَرْفاً مِنْ حَياته » : حوادث زندگى خود را براى او گفت . « مِنْ طَرَفِ فلان » : از سوى فلانى ، « كَانَ وَايَّاه عَلَى طَرفَي نقيضٍ » : هر دو نفر با هم در جهت مخالف يكديگر بودند ؛ « الطَّرَفَانِ » : دو طرف قرارداد و يا دو طرف دعوى ؛ « اطْرَافُ المَدِينَه » : حومهء شهر ؛ « مُتَرَامِي الأَطْراف » : دور ، وسيع و پُر دامنه ؛ « الأطراف المُتَعاقَدِة » : افراديكه در پيمان يا قراردادى با هم شريك باشند ؛ « جاذَبَه اطْرَافَ الحَديث » : در پيرامون مختلفى با وى سخن گفت .
الطَّرِف - آنكه با يك دوست همواره برقرار نمىماند ، كسى كه در كار يا در جائى ثابت نيست ، شخص و الا تبار .
الطَّرْفَاء - ( ن ) : درخت گز .
الطُّرْفَة - گوشهء چشم ، - ج طُرَف : لطيفه ، گفتار نو و دلپسند .
الطَّرْفَة - اسم مرّة از طَرَفَ ، « فِي طَرْفَةِ عَيْن » در يك چشم به هم زدن ، در يك لحظه ، نقطهء خونى كه در چشم پديد مىآيد .
الطِّرْفَة - مؤنث الطرف است براى اصيل و نژاد خوب ( غير از انسان ) .
طَرَقَ - - طَرْقاً ه : با چكش او را زد ، - الْبَابَ : درب را زد ، - مَوْضُوعاً : به موضوعى رسيدگى كرد ، - سَمْعَه اوْ مَسَامِعَه : خبر به گوش او رسيد ، - الرَّجُلُ : براى گرفتن فال ريگ بر زمين انداخت ، - طَرْقاً وَطُرُوقاً الْقَومَ : شبانگاه نزد آن قوم آمد ، - النَّجَّادُ الصوفَ : فرش باف پشم را زد ، - الشَّيءَ : بر روى آن چيز زد .
طَرَّقَ - تَطْرِيقاً [ طرق ] الحديدَ : آهن را كشيد و نازك كرد ، - لِلإِبِل : براى شتران راه باز كرد ، - المَوْضِعَ : در آن جا راه ايجاد كرد ، - طَريقَةً حَسَنَةً : اختراع كرد ، ساخت .
الطُّرْق - يك بار كوبيدن .
الطَّرْق - مترادف ( الطُّرق ) است .
الطُّرْقَة - ج طُرَق : راه ، كوچه ، روش چيزى ، خوى و عادت ، طمع ، سنگهايى كه روى هم انباشته شده باشند .
الطَّرْقَة - مرادف ( الطُّرق ) است .
الطِّرْقَة - ج طِرَق : اسم نوع از ( طَرَق ) است ، راه و روش .
طَرُوَ - - طَرَاوَةً و طَرَاءَةً و طَرَاءً و طَرَاةً [ طرو ] الغصنُ أو اللحمُ : شاخه يا گوشت نرم شد گوشت تازه و نرم شد .
الطَّرُوب - آنكه بسيار خورسند و طرب انگيز باشد .
الطَّرُوح - ج طُرُح : راه دور ، نخلى كه خوشههاى دراز دارد .
طَرِيَ - - طَرَاوَةً و طَرَاءَةً و طَرَاءً و طَرَاةً [ طرو ] :
الغصنُ أو اللَّحم مرادف ( طَرُوَ ) است .
الطَّرِيء - [ طرأ ] من النبات : نرم ، متضاد خشك و پژمرده .
الطَّرِيح - ج طَرْحَى : آنچه كه افتاده باشد ؛ « طَريحُ الفِراش » : بيمار بسترى .
الطَّرِيد - رانده شده ، فرارى ، آنكه پس از ديگرى متولَّد شود ، - مِنَ الايَّام : روز بلند .
الطَّرِيدَة - ج طَرَائِد : آنچه از شكار و غيره كه بدنبال آن باشند ، آنچه از شتران كه دزديده شوند ، پارچه مستطيل از ابريشم و جز آن ، پارچه اى را كه خيس كنند و داخل تنور را با آن پاك كنند .
الطَّرِير - [ طرّ ] : « غُلامٌ طَرِيرٌ » : كودك نوخط - جوان خوشگل ؛ « سَنانٌ طريرٌ » : نيزهء تيز .
الطَّرِيف - ج طُرْف و طِرَاف : ميوهء كم ياب و دلپسند و مانند آن ، لطيفه ، - مِنَ المال : تازه به دوران رسيده . والاتَبار ، سخن نغز و گفتار دلپسند ، سازنده چيزى .
الطَّرِيفَة - ج طَرَائِف : مؤنث ( الطَّريف ) است .
الطَّرِيق - ج طُرُق و أَطْرُق و أَطْرِقَة و أَطْرِقَاء ، و جج طُرُقَات : راه ؛ مذكر و مؤنّث آن يكسان به كار مىرود ، - العَامّ اوِ الطَّريقُ العُمُوميَّة : خيابان ، راه عمومى ؛ « طَريقٌ رئيسي » : خيابان اصلى ؛ « طَريقُ الجوّ و طَريقُ الْبَحْر » : راه هوايى و راه دريايى ؛ « بِطَريقِ الجوّ » : از راه هوايى ؛ « بِطَريق البَحْر » : از راه دريا ؛ « قارِعَةُ الطَّريق » : بيشترين مساحت راه كه مردم از آن عبور كنند ؛ « مُنعَطَفُ الطَّريق » : سر پيچ راه ؛ « في طَريقه الى » : در راه خود به سوى ؛ « عابِرُ الطَّرِيق » :
عبور كننده ى راه ، آينده و رونده و ( الطَّرِيق ) به معناى وسيله و يا واسطه نيز مىباشد ؛ « نَالَ الشَّيءَ عَنْ طريق فُلان » : بوسيله فلانى به چيزى نايل شد ؛ « وَضَلَ الَيْه بِطَريق الوِراثَة » آن چيز از راه وراثت به دو رسيد ؛ « الطَّريق » در اصطلاح فقيهان بر دو قسم است عمومى كه آن را « بِالنّافِذ و بِالطَّريقِ العام » : گويند و خاص كه آن را « بِغَيرِ النّافِذ و بالطَّريقِ الخاص » گويند .
الطَّرِيقَة - ج طَرَائِق : روش ، اسلوب ، چگونگى ، كيفيت ؛ « طَريقَةُ الاسْتِعمال » :
روش به كار بردن ، مذهب ، خط مشى چوب چتر - پارچه اى كه به شكل مستطيل بافته شده باشد ، نخل بلند ، بزرگ قوم كه براى مفرد و جمع يكسان به كار رود ؛ « طَرَائقُ الدَّهْر » : گردش و حوادث زمان .
الطَّسْت - ج طُسُوت : طَشتِ مسى . ( فارسى است ) .
طَسَّمَ - تَطْسِيماً [ طسم ] الموسى : تيغ را بر روى تسمه تيز كرد - اين كلمه در زبان متداول رايج است .
الطَّسْمَة - تسمهء چاقو تيزكنى . اين كلمه در زبان متداول رايج است .
الطِّشّ - آخرين فرزند شخص يا آخرين كسى كه نوبت بازى وى با دوستانش برسد . ( اين كلمه در زبان متداول رايج است ) .
الطَّشْت - طَشت .
الطَّعَام - مص ، و - ج أَطْعِمَة و جج أَطْعِمَات :
غذا ، آنچه كه خوردنى باشد ؛ « اضْرَبَ عَنِ الطَّعام » : از خوردن غذا امتناع نمود ،