تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 577

مساهمون:

ص٥٧٧
؛ « الطَّبائِعُ الأَرْبَع » : چهار طبع مخالف . گرمى و سردى و رطوبت و خشكى .
الطَّبِيعِيّ - منسوب به طبيعت است ، آنكه هر چيزى را به طبيعت نسبت دهد . « العالِمُ الطَّبيعى » : دانشمند فيزيك دان ؛ « الابْنُ الطَّبيعىُّ » : فرزند نامشروع .
الطَّبِيعِيَّات - « علمُ الطبِيعِيَّات » : علوم طبيعى .
الطَّبِيق - ج طُبْق : مُرادف ( المُطابِق ) است .
طَجَنَ - - طَجْناً الشيءَ : آن چيز را بريان و سرخ كرد .
طَجَّنَ - تَطْجِيناً [ طجن ] الشيءَ : آن چيز را بريان و سُرخ كرد .
طَحَا - - طَحْواً [ طحو ] : دور شد ، نابود شد ، - القَومُ : آن قوم يكديگر را راندند و پراكنده شدند ، - الشّيءَ : آن چيز را انداخت و رها كرد ، - بالكُرةِ : توپ را رها كرد ، پرتاب كرد .
الطَّحَا - [ طحو ] : زمين هموار و گسترده .
الطُّحَار - با ناله نفس كشيدن .
الطُّحَال - ( طب ) : بيمارى سپرز .
الطَّحَال - ج أَطْحِلَة و طُحُل و طِحَالات ( ع ا ) : اسپرز ، سپرز ( طحال ) .
الطَّحَّان - آرد ساز ، فروشندهء آرد .
الطِّحَانَة - آرد سازى .
الطَّحَّانَة - مؤنث ( الطَّحَّان ) است ، جنگ ، لشكر انبوه ، شتران بسيار .
طَحَرَ - - طَحْراً تِ العينُ قذاها : . . . چشم خاشاك را از خود بيرون انداخت ، - تِ الرِّيحُ السَّحَاب : باد ابر را پراكنده كرد ، - طَحْراً و طَحِيراً و طُحَاراً : آن مرد با آه و ناله نفس كشيد .
طَحَلَ - طَحْلًا ه : به اسپرز او زد .
الطحِلَ - طَحْلًا و طَحَلًا : اسپرز او ورم كرد ، - الماءُ : آب گنديد .
طُحِلَ - طَحْلًا : از درد اسپرز شكايت كرد .
الطُّحْل - عند العامّة : خوردهء كاه و مانند آن ، اين كلمه در زبان متداول رايج است و فصيح آن ( الحَثَا ) است .
الطَّحِل - آنكه اسپرز او متورم است ، خشمناك ، پُر ، آب خزه دار .
الطَّحْلَاء - مؤنث ( الأَطْحَل ) است .
طَحْلَبَ - طَحْلَبَةً [ طحلب ] الماءُ : روى آب خزه بسته شد ، - تِ الأَرضُ ، زمين يا گياهان سبز و خرم شد .
الطُّحْلُب - [ طحلب ] ( ن ) : نام گياهى است كه در اماكن مرطوب مىرويد ( خزه ) .
الطُّحْلَب - ( ن ) : مرادفِ ( الطُّحلُب ) است .
الطِّحْلِب - ( ن ) : مرادف ( الطُّحلُب ) است .
الطُّحْلَة - رنگ خاكسترى .
طَحَمَ - طَحْمَةً عليه : بر او پريد و حمله كرد ، اين كلمه در زبان متداول رايج است .
طَحَنَ - - طَحْناً البُرَّ : گندم را آرد كرد ، - تِ المَنيَّة القَوْمَ : مرگ آنها را هلاك كرد ، - تِ الأَفْعى : مار خود را گرد كرد .
طَحَّنَ - تَطْحِيناً [ طحن ] البُرَّ : گندم را آرد كرد ، - تِ المَنيَّةُ القَوْمَ : مرگ آنها را هلاك كرد .
الطِّحْن - آرد .
الطَّحُورَة - من العيون : چشميكه قيح و خاشاك را بيرون اندازد .
الطَّحُون - جنگ ، لشكر انبوه ، شتران بسيار .
الطَّحِين - آرد .
طَرَّ - - طَرّاً [ طرّ ] الماشيةَ : ستور و دام را به سرعت راه برد ، - الإِبلَ : شتران را جمعآورى كرد . ، - فلاناً : او را راند ، اخراج كرد ، او را سيلى زد ، - الحوضَ : حوض را ساخت و گل اندود كرد ، - البنيانَ : بنا را نو كرد ، - السِّكَّيِنَ : چاقو را تيز كرد . ، - الشّيءَ : آن چيز را بُريد ، - الثَّوبَ : پيراهن را شكافت ، - الْمَالَ : مال را به زور گرفت و ربود ؛ « طَرَّ عَقْلَه » عقل او را ربود ، - طَرّا و طُرُوراً الرَّجُلُ مِنَ السَّطْحِ : از روى بام به زير افتاد ، - تْ يَدُه : دستش قطع شد ، - الشّارِبُ اوِ النباتُ : موى پشت لب يا گياه درآمد ، - تِ النّجومُ : ستاره‌ها روشن شدند .
الطُّرّ - ج أَطْرَار : سمت ، طرف ، لبه ، كنارهء هر چيزى ؛ « هو يحمى اطرار البلاد » : او از مرزهاى كشور نگهبانى مىكند ؛ « جاؤوا طُرّاً » : همگى آمدند .
طَرَا - - طُرُوّاً [ طرو ] عليهم : از جاى دور نزد آنها آمد .
طَرَّى - تَطْرِيَةً [ طرو ] الشيءَ : آن را تازه كرد ، - الطَّعَامَ : غذا را با ادويه آميخت ، - الطِّيبَ : عطر را با ديگر بوهاى خوش آميخت .
الطَّرَائِف - لطيفه‌ها ، اصناف بازرگانى نوين ويژهء لباسهاى دوخته ؛ « طرائِفُ الحديث » : سخنان لطيف .
الطَّرَائِفيّ - ج طَرائِفِيُّون : فروشندهء لباسهاى نو و دوخته شده ( آماده ) .
الطَّرَّاحَة - فرش چهار گوش يا مستطيل كه بر روى آن نشينند . اين كلمه در زبان متداول رايج است .
الطَّرَّاد - اسم مبالغه از ( الطارد ) است ، روز بلند ، مكان وسيع و - ج طرّادات : كشتى جنگى و سريع السير .
الطَّرَّادَة - چفت درب كه از داخل آن را ببندند .
الطَّرَّار - [ طرّ ] : جيب بُر ، دزد .
الطَّرَاز - ج طُرُز : روش ، اسلوب ، شكل ، نگار جامه ، جائى كه در آن پارچه نيكو دوزند ، « هذا على طراز ذاك » : اين به شكل آن است ؛ « الطراز الحديث » روش نو ؛ « مِنَ الطرازِ الاوّل » از نوع خوب و ممتاز ؛ « مِنَ الطراز القديم » : از نوع قديم و گذشته .
الطَّرَّاز - آنكه جامه را با نقش و نگار مىدوزد .
الطَّرَازة - لباس دوزى و گل دوزى .
الطَّرَّاش - گچ كار ، اين كلمه در زبان متداول رايج است .
الطِّرَاف - بزرگى و بلند مرتبه اى ، آنچه كه از كناره‌هاى كشت برداشت شود ، - ج طُرُف : اطاق يا خانهء چرمى .
الطِّرَاق - ج طُرْق : آهن و مانند آن كه پس از گداختن بر روى سپر و مانند آن
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 577 | فؤاد افرام البستانى / رضا مهيار