مىچسبانند ، آنچه كه با آن كفش را وصله مىزنند ، چرم كفش .
الطَّرَاوَة - [ طرو ] : سردى و خنكى ، نرمش و ملايمت ، « طَرَاوَةُ الخُلْق » : خوش خُلقى .
طَرَأَ - - طَرْءاً و طُرُوءاً [ طرأ ] عليهم : از راه دور ناگهان بر آنها وارد شد ؛ « طَرَأَ عَلىَّ هَمٌّ لا اطِيقُه » : وضعى برايم پيش آمده كه طاقتش را ندارم .
طَرُؤَ - - طَرَاءَةً و طَرَاءً [ طرأ ] النباتُ و نحوُه :
شاخهء درخت نرم شد ولى خشك نشد .
طَرِبَ - - طَرَباً : از خوشحالى و يا ناراحتى لرزيد و سرگردان شد .
طَرَّبَ - تَطْرِيباً [ طرب ] : آواز خواند ، - ه او را خوشحال كرد ، - فى صوته : آوازش را در گلو برگردانيد و كِشش داد و زيبا كرد ، - عن الطريق : از راه با شادمانى منحرف شد .
الطَّرَب - حالتى كه در انسان بر اثر خوشى و يا بدى پديد مىآيد .
الطَّرِب - خورسند ، شادمان .
الطَّرْبُوش - ج طَرَابِيش : كلاه سر كه در برخى ملل مشرق زمين متداول است .
الطَّرْبُون - شاخهء سبز درخت - اين كلمه سريانى است .
الطُّرَّة - ج طُرَّات و طُرَر و طِرَار و أَطْرَار [ طرّ ] :
موى پيشانى ، گوشهء هر چيزى ، لبهء رودخانه و يا درّه ، حاشيهء كتاب ، پاره اى ابر ، نام ديگر آن ( الطُّغْراء ) است .
طَرَحَ - - طَرْحاً الشيءَ و بالشيءِ : آن را به سويى انداخت و يا افكند ، - ه عَنْه : آن را دور انداخت ، - الثَّوبَ عَلَيْه : جامه را بر او پوشانيد و - تِ الأنثى : آن زن جنين خود را قبل از تكامل انداخت ، - عليه مسألة :
موضوعى را بر او طرح كرد ، - عَلَيْه سُؤَالًا : از او سؤالى كرد ، - ه فِى الْمُناقَصَةِ العَامّة : آن را در مناقصهء عمومى گذارد ، - الحَاسِبُ :
عدديرا از عدد ديگر كم كرد ( طرح كرد ) .
طَرَّحَ - تَطْرِيحاً [ طرح ] : مبالغهء ( طَرَحَ ) است ؛ « طَرَّحَ الشَّيْءَ » : آن چيز را بدور افكند ، - الأُنثَى : آن زن را وادار به انداختن جنين ، كرد ، - تِ الأُنثى : جنين خود را قبل از بسته شدن انداخت ، - بِه السَّفَرُ الى ناحِيَةِ كَذا : او را به مسافرت به آنجا فرستاد ، - البِنَاءَ :
ساختمان را بلند ساخت .
الطَّرْح - مص ، كم كردن عددى از عدد بزرگتر ، طرح ، منها .
الطِّرْح - افتاده شده ، جنينى را كه مادر قبل از بسته شدن بياندازد .
الطَّرْحَة - اسم مرة از ( طَرَحَ ) است ، عمامه زربفت ، و در زبان متداول به معناى دستار و يا روسرى مىباشد .
الطَّرْحِيَّة - ورق كاغذ .
طَرَدَ - - طَرْداً و طَرَداً ه : او را دور كرد ، از خود راند و به او گفت از پيش من برو ، - ه مِنْ مَنْصَبِه : او را از منصب خود عزل نمود ، - ه مِنْ بِلادِه : او را از كشورش اخراج كرد ، بيرون راند ، - الإِبِلَ : شتران را جمع آورى و به راه انداخت .
طَرِدَ - - طَرَداً : مشغول شكار شد و آن را ادامه داد .
طَرَّدَ - تَطْرِيداً [ طرد ] ه عن البلد : او را از كشور دور كرد ، - السّوطَ - شلاق را كشيد .
الطَّرْد - راندن و بيرون كردن ، دور كردن ، ج طُرُود : بستهء كالا ، - البَريديّ : كالائى كه به وسيلهء پُست فرستاده شود .
الطَّرَد - ج طُرُود : نهال درخت خرما .
الطَّرَدَان - دانه سياه كه با گندم باشد .
طَرَّرَ - تَطْرِيراً [ طرّ ] تِ الجاريةُ : آن زن براى خود گلدوزى كرد .
طَرِزَ - - طَرزاً : اخلاق او خوب شد بعد از آنكه بَد بود ، - فِى الْمَلْبَس : خوشپوش شد و به جُز جامهء فاخر نپوشيد .
طَرَّزَ - تَطْرِيزاً [ طرز ] الثوبَ : پيراهن را با نخهاى رنگى و نقشهها زينت داد .
الطَّرْز - روش ، اسلوب ، شكل و هيئت ؛ « مَا احْسَنَ طَرْزُه » : چه شكل خوبى دارد .
طَرَسَ - - طَرْساً الكتابَ : كتاب را نوشت ، - الشّيءَ : آن را پاك كرد ، محو كرد . نوشت ، آن را كاملا پاك كرد ، - الكاتِبُ :
نويسنده بر روى نوشته خود دوباره نوشت .
الطِّرْس - ج أَطْرَاس و طُرُوس : صفحه ، صفحه اى كه نوشته ى آن پاك شده و مجددا نوشته شده باشد .
طَرَشَ - - طَرْشاً البيتَ : خانه را با گچ سفيد كرد ، - ه بالْمَاء : او را به آب انداخت . اين كلمه در زبان متداول رايج است .
طَرِشَ - - طَرَشاً : ناشنوا شد .
الطَّرْش - مص ( عاميّة ) ، آنچه از گچ و مانند آن كه خانه را با آن سفيد كنند ، - ج طُرُوش : گاو .
الطُّرشَاء - مؤنث ( الأَطرَش ) است به معناى ناشنوا .
الطُّرْشَة - كرى ، ناشنوايى .
طَرْطَقَ - طَرْطَقَةً : بسيار كوبيد . اين كلمه در زبان متداول رايج است .
الطُّرْطُور - ج طَرَاطِير [ طرطر ] : مرد باريك و بلند قامت ، كلاه باريك و دراز ، روسرى بلند زنانه در سوريه و لبنان .
الطَّرَطُور - ( ط ) : نوعى خوراكى كه از صنوبر و سير و سركه و آرد مىسازند .
طَرَفَ - - طَرْفاً فلانٌ : ديد ، ملاحظه كرد ، - تْ عَيْنُه : چشم او با حركت نگاه كرد ، - بَصَرَه : مژهء چشم خود را بست ، - ه : به او سيلى زد ، ه عَنه : او را برگردانيد و مرخص كرد .
طَرُفَ - - طَرَافَةً : مردى بذله گو شد .
طَرَّفَ - تَطْرِيفاً [ طرف ] ه : به چشم او زد ، او را به يك سو قرار داد ، - الخَيْلَ : اسبهاى جلو را به عقب برد ، - بَنَانَه : انگشتان خود را خضاب كرد ( حنا بست ) ، - الشَّيْءَ : آن چيز را سوا كرد ، صدا كرد .
الطَّرْف - مص ، و - ج أَطْرَاف : چشم ؛ « كارْتِداد الطرْف » در يك چشم به هم زدن ، انتها و گوشهء هر چيزى ، مرد يا جوان بزرگوار ، « نَظَرَ بِطَرْفٍ خَفِيّ » با گوشهء چشم با ترس و حيا نگاه كرد .
الطِّرْف - ج أَطْراف : بزرگزاده از پدر و مادر ، آنكه هر چه بيند بخواهد ، مردى كه در