ض الضّاد
ض - حرف پانزدهم از حروف مبانى و از حروف ( شَجْري ) است كه از مخرج دهان خارج مىشود و در حساب جُمّل به شمارهء ( 800 ) مىباشد .
ضاءَ - - ضَوْءاً و ضُوءاً و ضِيَاءً [ ضوأ ] القمرُ و غيرُه : ماه نورانى و تابان شد .
الضَّائِع - ج ضُيَّع و ضِيَاع [ ضيع ] : گُم شده ، از دست رفته ، پوچ و ناچيز .
الضَّائِق - ج ضاقَة [ ضيق ] : تنگ بر ضد گُشاد ؛ « فُلانُ ضائِقٌ صَدْرُه بِكذا » : دل فلانى به خاطر چيزى تنگ شده است .
الضَّائِقَة - [ ضيق ] : مؤنث ( الضَّائِق ) است ، سختى ، تنگدستى ، پيش آمد سخت ؛ « الضَّائِقَة المَاليَّة » : ناتوانى مالى ، مضيقهء پولى .
ضاءَلَ - مُضَاءَلَةً [ ضأل ] شَخصَه : او را كوچك و تحقير كرد .
الضَّابوط - ج ضُبَّاط : فا ، مرد دلير و دورانديش ، داور و فرمانده ، - ( اع ) : افسر ، « ضابِطُ الكُلِّ » :
آنكه داراى قدرت كامل است و از نامهاى خداست ، ج ضَوابط : حكمى است كلَّى كه بر جزئيات خود منطبق باشد ؛ « ضَابِطُ الارتباط » ( اع ) : افسر رابط ، مأمور رابط .
الضَّابِطَة - الشرطة ، - ج ضَوَابِط : حكم كلَّى است كه بر جزئيات خود منطبق باشد ، دستگاه كند كردن حركت ماشين ، دستگاه تُرمُز .
ضابَعَ - مُضَابَعَةً [ ضبع ] الرجُلَ : با او دست داد ، هر يك از دو طرف دستهاى خود را به طرف يكديگر با شمشير بالا بردند .
ضاجَّ - ضِجَاجاً و مُضَاجَّةً [ ضجّ ] ه : با يكديگر مجادله و داد و فرياد نمودند .
ضاجَعَ - مُضَاجَعَةً [ ضجع ] ه : با او هم بستر شد ؛ « ضَاجَعَه الْهَمُّ » : افسردگى و اندوه ملازم او باشد .
الضَّاجِع - ج ضَوَاجِع : پيچ دره و دهانهء رودخانهء آن ، احمق و ناتوان ، - مِنَ الرَّجال :
مرد بسيار گوشه گير و تنبل ، - مِنَ الدَّواب :
آنچه از ستوران كه در آن خيرى نباشد ، - مِنَ النُّجُوم : ستاره اى كه در حال غروب باشد .
الضَّاجِعَة - ج ضَوَاجِع : مؤنث ( الضّاجِع ) است .
ضاحَى - مُضَاحَاةً [ ضحو ] الرجُلَ : هنگام چاشت نزد آن مرد آمد .
ضاحَكَ - مُضَاحَكَةً [ ضحك ] ه : با او خنديد ، بيش از او خنديد .
الضَّاحِك - فا ، سنگ بسيار سفيدى كه در كوهستان ديده مىشود .
الضَّاحِكَة - ج ضَوَاحِك : مؤنث ( الضَّاحِك ) است ، دندانى كه در موقع خنديدن آشكار مىشود .
الضَّاحِي - [ ضحو ] : فا ، كسى كه آفتاب مىگيرد ؛ « ضاحِي الْجِلْدِ » : آنچه از بدن كه پيدا و عريان باشد .
الضَّاحِيَة - ج ضَوَاحٍ [ ضحو ] : مؤنّث ( الضّاحي ) است ، موضع آشكار از هر چيزى ؛ « ضاحيةُ المَدينةِ » ؛ « ضَوَاحِي المَدينَةِ » : زمينها و مساكن اطراف شهر ، حومهء شهر .
ضادَّ - مُضَادَّةً [ ضدّ ] ه : با او مخالفت كرد .
الضَّاد - اطلب « ض » ، « لغةُ الضَّادِ » « اللغة العربيّة » ، حرف ( ض ) است ؛ « لُغَةُ الضَّاد » :
زبان عربى ؛ « اهْلُ الضّاد » : ملتهاى عرب ، مردم عرب ؛ « ابْنَاءُ الضَّادِ » : مردم عرب .
ضارَ - - ضَوْراً [ ضور ] : به شدت گرسنه شد ، - ه الأمرُ : به او زيان رسانيد .
ضارَ - - ضَيْراً [ ضير ] ه الأَمرُ : به او زيان رسانيد .
ضارَّ - ضِرَاراً و مُضَارَّةً [ ضرّ ] ه : به يكديگر زيان رسانيدند ، با هم مخالفت كردند ، - امراتَه :
با داشتن همسر زنِ ديگرى گرفت .
الضَّارّ - [ ضرّ ] : فا ، « الضّارُّ النافِعُ » : از نامهاى حق تعالى .
ضارَبَ - مُضَارَبَةً و ضِرَاباً ه : با يكديگر زد و خورد كردند ، در زد و خورد بر او چيره شد ، - ه و ضَارَبَ لَه فِى الْمَالِ وَبِالْمال : با سرمايه آن مرد تجارت كرد .
الضَّارب - فا ، شب تاريك ، دشت هموار و پر درخت .
ضارَسَ - مُضَارَسَةً الأُمورَ : كارها را آزمايش كرد و شناخت ، - ه : با او جنگ و دشمنى نمود .
ضارَعَ - مُضَارَعَةً ه : به شكل يكديگر شدند ، - تِ الشَّمسُ : خورشيد به غروب نزديك شد . ، - تِ القِدرُ : غذا در ديگ پخته شد .
الضَّارِع - لاغر ، ناتوان ، هر چيز كوچكى .
الضَّارُور - [ ضرّ ] : ضرورت .