تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 566

مساهمون:

ص٥٦٦
مىبندند و قُفل مىكنند ، زبانهء آهنى كه زير باترى تفنگ و مانند آن قرار مىدهند و با فشار انگشت گلوله از آن خارج مىشود .
ضَبَحَ - - ضَبْحاً تِ النارُ العودَ : آتش رنگ چوب را تغيير داد ، - ضُبَاحاً الأَرنبُ و الثَّعلبُ وَالقَوسُ : خرگوش و يا روباه و يا كمان آواز داد ، - ضُبَحاً و ضُبَاحاً تِ الْخَيْلِ فِى عَدْوِها : اسبها در دويدن صدايى از خود درآوردند كه شيهه يا صداى معمولى نبود .
ضَبَرَ - - ضَبْراً الحجارةَ : سنگها را چيد ، - الكُتُبَ : كتابها را جمعآورى كرد يا به صورت پرونده درآورد .
الضَّبْر - مص ، ج ضُبُور ( ا ع ) : از ابزار جنگى قديم است كه از چوب و چرم مىساختند و در پناه آن پشت ديوار و دژ مىجنگيدند ؛ از نظر شكل بسان تانك است .
الضَّبْر - زير بغل .
ضَبَطَ - - ضَبْطاً و ضَبَاطَةً العملَ : كار را محكم و درست انجام داد ، - الْكِتابَ : كتابرا تصحيح و اعراب گذارى نمود ، - الصّائِدُ الْبَارُودَةَ : شكارچى فشنگ را محكم نمود ، - الْحاكِمُ الْبِلَادَ و غَيْرَها : حاكم ، كشور را خوب اداره كرد ، - ه : بر او چيره شد ، او را گرفت ، او را نگهدارى خوب نمود ، - عَلَيْه : او را گرفت و بازداشت كرد .
الضَّبْط - حبس نمودن چيزى ؛ « ضَبْطُ النَّفس » : خويشتن دارى ، عفت و پاكدامنى ؛ « ضَبْطُ الحساباتِ » : حسابدارى ، صورت ريز حساب .
ضَبَعَ - - ضَبْعاً الرجُلُ : جَوْر و ستم كرد ، - ضَبْعاً و ضُبُوعاً و ضَبَعَاناً على فُلانٍ : دستها را بالا برد و او را نفرين كرد ، - البعيرُ : شتر در حركت خود شتاب كرد و دو پاى خود را به جلو كشيد .
ضَبَّعَ - تَضْبِيعاً تِ الخيلُ او الإِبلُ : اسبان و شتران در راه خود شتاب كردند و پاهاى خود را به جلو كشيدند .
الضَّبْع - مص ، بالا بردن دستها براى دُعا ، - ج أَصْبَاع : ميان بازوان دست ، تمام بازو ؛ « اخَذَ بِضَبعه » او را يارى و تقويت كرد ، زير بغل ، - ج ضَبَاع وَاضْبُعْ و ضُبُع و ضُبْع و ضُبُوعة و ضَبُعَات و مَضْبَعَة : نوعى از حيوانات درنده معروف به ( كفتار ) .
الضَّبُع - سال سخت و بىبركت ، - ج ضِبَاع و أَضْبُع و ضُبْع و ضُبُع و ضُبُوعَة و ضَبُعَات و مَضْبَعَة ( ح ) : كفتار .
الضَّبْعان - مثناى اين كلمه ( ضَبْعان ) است ، جمع آن ضَبَاعِين ( ح ) : كَفتارِ نَر .
الضَّبْعَانَة - ج ضَباعِين و ضِبْعَانَات ( ح ) : مؤنث ( الضبع ) است .
ضَبَنَ - - ضَبْناً عنه الهديَّةَ : هديه را از او گرفت و به او نداد ، - ه : آن را زير بغل خود قرار داد ، - المَكانُ : آن جاى بر ساكنانش تنگ شد .
الضَّبْن - مص ، آنچه كه بر روى پهلو قرار گيرد .
الضِّبْن - پهلو يا فاصلهء ميان ناف و كمر .
الضَّبِن - من الأَمكنة : جاى تنگ و باريك .
الضَّبْوَة - [ ضبو ] : كيسهء چرمى كه در آن تنباكو نهند . اين كلمه در زبان متداول رايج است .
الضَّبِيبَة - [ ضبّ ] : غذائى كه از روغن و سُس براى كودك تهيه كنند .
ضَجَّ - - ضَجّاً و ضَجِيجاً و ضَجَاجاً و ضُجَاجاً [ ضجّ ] : از چيزى كه او را ترسانيده بود فرياد كشيد .
الضَّجَّاج - [ ضجّ ] : آنكه بسيار داد و فرياد كند .
الضَّجَّة - [ ضجّ ] : داد و فرياد و شيون .
ضَجِرَ - ضَجَراً منه و بِه : از او خسته و دلخور شد .
الضَّجَر - مص ، دلخورى و نگرانى از اندوه يا تنگى نفس .
الضَّجِر - آنكه نگران و دلخور باشد ، جاى تنگ .
الضُّجْرَة - مرادف ( الضَّجَر ) است .
الضَّجَرَة - آنكه بسيار نگران و اندوهناك باشد .
ضَجَعَ - - ضَجْعاً و ضُجُوعاً : آن مرد بر پهلو روى زمين خوابيد .
ضَجَّعَ - ضَجَّعَ - تَضْجِيعاً [ ضجع ] في الامر : در آن كار كوتاهى كرد و آن را انجام نداد ، - تِ الشَّمْسُ : خورشيد رو به غروب رفت .
الضِّجْعِ - خواستن ، گرايش ، ميل ؛ « ضِجْعُه اليَّ » : گرايش او بسوى من است .
الضُّجْعَة - آنكه بسيار مىخوابد ، مرد تنبل ، آنكه سست رأي باشد .
الضَّجْعَة - آرامش و استراحت ، خواب ؛ « ضَجَعَ ضَجْعَتَه الأخيرة » : مرد ، بدرود زندگى گفت .
الضِّجْعَة - آرامش گرفتن ، تنبلى .
الضُّجَعَة - آنكه بسيار مىخوابد ، تنبل .
الضُّجْعِيّ - مرادف ( الضُّجَعَة ) است .
الضِّجْعِيّ - مرادف ( الضُّجَعَة ) است .
الضُّجْعِيَّة - مرادف ( الضُّجَعَة ) است .
الضِّجْعِيَّة - مرادف ( الضُّجَعَة ) است .
الضَّجُور - بسيار خسته و دلتنگ .
الضَّجُوع - سست رأى ، ابر پر آب كه آرام حركت كند ، مشك كه از سنگينى به چپ و راست تكان خورد ، دلو بزرگ .
الضَّجِيع - مرادف ( المُضَاجِع ) است .
الضَّجِيعَة - مؤنث ( الضَّجِيع ) است .
الضِّحّ - [ ضحّ ] : خورشيد ، روشنائى خورشيد ، آنچه كه خورشيد بر آن تابيده باشد .
ضَحَا - - ضَحْواً و ضُحُوّاً و ضُحِيّاً [ ضحو ] الرجُلُ : آن مرد در آفتاب بيرون آمد ، - الشّيءُ : خورشيد بر آن چيز تابيد ، - الطَّرِيقُ : راه نمايان و پديدار شد .
ضَحَّى - تَضْحِيَةً [ ضحو ] فلاناً : به او هنگام چاشت غذا خورانيد ، - الْغَنَمَ : گوسفندان را پيش از ظهر چرانيد ، - بِالشّاةِ : گوسفند را روز عيد قربان قربانى كرد ، گوسفند را ذبح كرد ، - الرّجُلُ : آن مرد غذا خورد ، - بِنَفْسِه أَوْ بِمَصْلَحَتِه أَوْ بِمَالِه فِى سَبِيلِ كَذَا اوْ مِن اجل كَذَا :