باشد . اين واژه در زبان متداول رايج است .
الجَرْجَارة - آسياب .
جَرْجَرَ - جَرْجَرَةً الجملُ : شتر صداى خود را در گلو رفت و برگشت داد ، - المَاءُ في حلقِه :
آب در گلوى او صدا كرد ، - الماءَ : آب را در گلو ريخت و صداى قِرقِره از آن در آمد .
الجَرْجَر - ج جَرَاجِر : حلق ، گِلو ، - ( ز ) :
خرمن كوبِ آهنى كه در درو كِشت از آن استفاده كنند ، - ( ن ) : باقِلا .
الجِرْجِر - ( ن ) : باقِلا .
الجَرْجير - ( ن ) : تَره تيزكِ دشتى يا باغى كه معمولًا در مناطق معتدله ميرويد و از آن در سالاد استفاده مىكنند .
جَرَحَ - - جَرْحاً هُ : بدن او را زخم كرد ، - الرَّجُلُ : آن مرد كسب و كار كرد ، - هُ بِلِسانِهِ : با زبان خود او را مسخره كرد ، - الشَّهَادَةَ : گواهى را نپذيرفت .
جَرِحَ - - جَرَحاً : بر بدنِ او زخمى وارد شد .
جَرَّحَ - تَجْرِيحاً هُ : او را بسيار زخمى كرد ، - الشَّهَادَةَ : گواهى را نپذيرفت و برگرداند .
الجُرْح - ج جُرُوح و أَجْرَاح : اسم است از ( الْجَرْح ) به معناى زخم .
جَرَدَ - - جَرْداً السيفَ : شمشير خود را كشيد ، - الجِلدَ : موى پوست را بركند ، - العودَ :
پوست آن چوب را كند ، - القَحطُ الأَرْضَ :
قحطى زمين را خشك و بى حاصل كرد ، - الجَريدَةَ : شاخ خشك و بى برگ درخت را كَند و انداخت .
جَرِدَ - - جَرَداً : آن مَرد تاس شد ، - الفَرَسُ :
موى اسب كوتاه شد ، - المَكَانُ : مَلَخ در آن زمين بسيار شد و گياهان آن را خُورد .
جُرِدَ - تِ الأرضُ : گياهان زمين بر اثر خوردن مَلَخها از بين رفتند .
جَرَّدَ - تَجْرِيداً السيفَ : شمشير را كشيد ، - العودَ : پوست چوب را كَند ، - الجِلدَ : موىِ روى پوست را زدود يا بَركند ، - القَحطُ الأَرْضُ : قحطى آن زمين را خشك و بى حاصل كرد ، - الكِتَابَةَ : نوشته را بدون حركت و نقطه نوشت ، - هُ ثوبَهُ و مِنْ ثوبِهِ : جامهء او را درآورد ، او را برهنه كرد ، - هُ مِنَ السِّلاح : او را خلع سِلاح كرد ، - عليه قُواتٍ عسكريَّةٍ : بر عليه او نيروهاى نظامى فرستاد .
الجُرْد - ج جُرُود : قُلههاى بلند كوه كه ما بين 1300 تا 3000 متر ارتفاع دارد نام ديگر آن ( الصرود ) است كه در زبان متداول رايج است .
الجَرْد - مص ، ليستِ املاك يا كارهاى تجارى ، باقيماندهء مال ، جامهء كُهنه ؛ « الثوبُ الجَرْد » : جامهء كُهنه و فرسوده ، سِپَر ؛ « مكانٌ جَرْد » : زمينى كه در آن گياه نباشد .
الجَرَد - زمينى كه در آن گياه يا درخت نباشد ، كوتاهى موى .
الجَرِد - جايى كه در آن گياه نباشد .
الجَرْدَاء - مؤنّث ( الأَجْرَد ) است ؛ « صخرةٌ جَرْدَاء » : سنگ نرم و صاف ؛ « خمَرَةٌ جَرْداء » :
مِي صاف .
الجُرْدَة - برهنگى ، لُختى .
الجَرْدَة - جامهء كُهنه و فرسوده .
جَرَذَ - - جَرْذا الجُرْجُ : زخم سخت متورّم شد .
جَرَّذَ - تَجْرِيذاً الشجرةَ : گِرههاى درخت را بَركند .
الجُرَذ - ج جِرْذَان ( ح ) : گونهاى موش .
الجَرَذ - وَرَمى كه در پاى ستور پديد آيد .
الجَرِذ - جايى كه در آن موش بسيار باشد .
الجِرْذَوْن - ج جَرَاذِين ( ح ) : موش .
جَرَّرَ - تَجْرِيراً هُ و به : آن چيز را سخت كشيد .
جَرَزَ - - جَرْزاً هُ : آن چيز را بُريد ، از بُن بركند ، او را كُشت ، - الزَّمانُ : زمان او را فرا گرفت و نيازمند ساخت ، - هُ بِالشَّتم : به او دشنام داد .
جَرِزَ - - جَرَزاً تِ الأَرضُ : گياه زمين خُرده شد .
جَرُزَ - - جَرَازَةً : پُرخور شد .
الجَرْزُ - ج أَجْرَاز من الأَراضِي : زمينى كه گياه در آن نَرويد يا آنكه گياهان آن خورده شده باشد ؛ « أَرضٌ جَرْزٌ وَأَرضٌ أَجْرَاز » : زمينى كه گياه آن خورده شده باشد .
الجُرُز - ج أَجْرَاز : مترادف ( الجَرْز ) است .
الجَرَز - ج أَجْرَاز : سال خشك و بى حاصل ، جسم ؛ « طَوَتِ الحَيَّةُ أَجْرَازها » : مار جسم خود را در هم پيچيد ، سينهء انسان ، - مِنَ الأَراضى :
زمين بى گياه يا گياه خورده شده .
الجُرْزَة - ج جُرَز : بسته يا دسته .
الجَرْزَة - هلاك و نابودى .
جَرَسَ - - جَرْساً : سخن گفت ، صدايى را به گوش رسانيد ، - الكَلَامَ : سخن را با آواز خواند ، - الشَّيءَ : آن چيز را با زبان خود ليسيد .
جَرَّسَ - تَجْرِيساً بهم : آنها را شِنواند و رُسوا كرد و در زبان متداول به اين واژه ( جَرَّصَهُمْ ) گويند ، - هُ الدَّهرُ : زمانه او را با تجربه كرد .
الجَرْس - ج أَجْرَاس : صدا يا صداى آهسته ، قسمتى از چيزى ؛ « مضي جَرسٌ مِنَ الليل » :
پاسى از شب گذشت .
الجِرْس - ج أَجْرَاس : صداى نرم و آهسته ، اصل ، ريشه ؛ « هُوَ من خير جِرْس » : او از بهترين خاندانهاست .
الجَرَس - ج أَجْرَاس : زنگ ، جَرَس .
الجُرْسَة - اسم است از ( التَّجرِيس ) ، - عِنْدَ العامَّة : و در زبان متداول به معناى افتضاح و رسوايى است .
جَرَشَ - - جَرْشاً الحَبَّ و القمحَ : دانه يا گندم را نيم كوب كرد ، - الرَّأْسَ : سر را خارانيد تا سبوسهء آن ريخته شود .
جَرَّشَ - تَجْرِيشاً الرأْسَ : سر را خارانيد تا سبوسهء آن ريخته شود .
الجَرْش - مص ، صداى بيرون آمدن مار از پوستش مىباشد .
جَرَضَ - - جَرْضاً هُ : او را خفه كرد .
جَرِضَ - - جَرَضاً ريقَهُ : آب دهانِ خود را يكباره بلعيد ، - بِرِيقِه : آب دهان و گلوى خود را بر اثر غم و اندوه به سختى بلعيد .
الجَرَض - آب يا لعاب دهان .
جَرَعَ - - جَرْعاً و جَرَعاً الماءَ : آب را يكباره نوشيد .
جَرَّعَ - تَجْرِيعاً هُ الماءَ : آب را جرعه جرعه به او نوشانيد .
الجُرْعَة - ( طب ) : دارويى كه يك بار آن را به كار برند ، دارويى كه به اندازهء يك قاشق