تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 100

مساهمون:

ص١٠٠
الأَغْبَى - م غَبْيَاء ج غُبْيٌ [ غبي ] من الأَغصان : شاخه‌هاى در هم پيچيده‌ى درخت .
اغْبَاسَّ - اغْبيسَاساً [ غبس ] الليلُ : شب تاريك شد .
اغْبَثَّ - اغْبِثَاثاً [ غبث ] : رنگ آن خاكسترى شد .
الأَغْبَث - [ غبث ] : آنچه كه به رنگ خاكسترى باشد .
أَغْبَرَ - إغْبَاراً [ غبر ] : به رنگ تيره در آمد ، گرد و خاك برانگيخت ، - فى الأمْرِ : به آن كار شتافت و در آن كوشيد ، - تِ السَّمَاءُ : آسمان سخت باريد .
اغْبَرَّ - اغْبِرَاراً [ غبر ] : به رنگ تيره در آمد ، - اليومُ : گرد و غبار روز بسيار شد .
الأَغْبَر - م غَبْراء ، ج غُبْر [ غبر ] : آنچه كه به رنگ تيره باشد ، رونده ، - ( ح ) : گرگ ، آنچه كه در وصف گرسنگى سخت باشد ؛ « الجوعُ الأَغْبَر و المَوتُ الأَحْمر » : قحطى سخت و مرگ سرخ .
أَغْبَسَ - اغْبَاساً [ غبس ] الليلُ : شب تاريك شد ، - الشيءُ : آن چيز به رنگ تار و سياه در آمد .
اغْبَسَّ - اغْبِسَاساً [ غبس ] الليلُ : شب تاريك شد .
الأَغْبَس - م غَبْسَاء ، ج غُبْس [ غبس ] : آنچه كه به رنگ تاريك باشد ؛ « لَيْلُ اغْبَس » : شب تاريك .
أَغْبَشَ - إغْبَاشاً [ غبش ] الليلُ : پايان تاريكى شب با سفيدى سپيده دم آميخته شد .
الأَغْبَش - م غَبْشَاء ، ج غُبْش [ غبش ] : تاريك .
اغْتَابَ - اغْتِيَاباً [ غيب ] هُ : او را غيبت كرد و بديهايش را بر شمرد .
اغْتَاظَ - اغْتِيَاظاً [ غيظ ] : بر افروخته از خشم شد .
اغْتَالَ - اغْتِيَالًا [ غول ] هُ : او را بگونه‌اى پنهانى كشت ، او را ناگهان گرفت و نابود كرد .
اغْتَبَطَ - اغْتِبَاطاً [ غبط ] : شادمان و نيكو حال شد .
اغْتُبطَ - [ غبط ] : مترادف ( اغْتَبَط ) است .
اغْتَبَقَ - اغْتِبَاقاً [ غبق ] : در شامگاه نوشيد ، - الخَمْرَ : مى را شبانگاه نوشيد ، - النَّاقَةَ : ماده شتر را در آغاز شب نوشيد ، - النَّاقَةَ : ماده شتر را در آغاز شب دوشيد .
اغتَبَنَ - اغْتِبَاناً [ غبن ] الشيءَ : آن چيز را زير بغل پنهان كرد .
اغْتَثَّ - اغْتِثَاثاً [ غثّ ] تِ الخيلُ : اسبان از ويژگيهاى بهار كمى برخوردار شدند .
اغْتَدَى - إِغْتِدَاءً [ غدو ] عليه : در آغاز بامداد نزد او رفت .
اغْتَدَرَ - اغْتِدَاراً [ غدر ] الرجُلُ : آن مرد گيسوى خود را بافت .
اغْتَدَفَ - اغْتِدَافاً [ غدف ] منهُ : از او چيز بسيار گرفت ، - الثّوبَ : جامه را بريد .
اغْتَذَى - اغْتِذَاءً [ غذو ] : اين كلمه مطاوع ( غذا و غَذّى ) است .
اغْتَرَّ - اغْتِرَاراً [ غرّ ] بكذا : به چيزى فريب خورد ، - هُ : ناگهان بر او آمد ، خواستار غفلت وى شد .
اغْتَرَب - اغْتِرَاباً [ غرب ] : از شهر خود مهاجرت كرد و دور شد ، با غير از خويشاوندان خود ازدواج كرد .
اغْتَرَزَ - اغْتِرَازاً [ غرز ] في الشيءِ : در آن چيز داخل شد ، - الرّاكِبُ رِجْلَهُ فى الغرْزِ : سوار پاى خود را در ركاب كرد ، - السَّيْرُ : راه نزديك شد ، - فلانٌ السّيرَ : فلانى سوار شد و به راه افتاد ، راه او نزديك شد .
اغْتَرَضَ - اغْتِرَاضاً [ غرض ] فلانٌ : فلانى در جوانى مرد ، - الشىءَ : آن چيز را هدف قرار داد .
اغْتَرَفَ - اغْتِرَافاً [ غرف ] الماءَ بيده : با كف دست آب برداشت .
اغْتَرَقَ - اغْتِرَاقاً [ غرق ] النفَسَ : نفس عميق بيرون داد ، - الفرسُ الخَيْلَ : آن اسب به درون اسبان رفت و از آنها پيشى گرفت ؛ « فلانٌ يَغْتَرِقُ العينَ » : زيبائى فلانى چشمها را به خود خيره مىكند بگونه‌اى كه به چيز ديگر نگاه نكنند .
اغْتَرَمَ - اغْتِرَاماً [ غرم ] : دادن غرامت را بر خود واجب كرد .
اغْتَزَّ - اغْتِزَازاً [ غزّ ] بفلان : فلانى را از ميان ياران خويش به خود اختصاص داد .
اغْتَزَى - اغْتِزَاءً [ غزو ] فلاناً : آهنگ فلانى كرد ، - بِهِ : فلانى را از ميان يارانش به خود اختصاص داد .
اغْتَزَلَ - اغْتِزَالًا [ غزل ] الصوفَ : پشم را تافت و از آن ريسمان ساخت .
اغْتَسَلَ - اغْتِسَالًا [ غسل ] : بدن خود را شست ، - بالطِّيب : خود را با عطر خوشبو كرد ، - الفَرَسُ : اسب عرق كرد .
اغْتَشَّ - اغْتِشَاشاً [ غشّ ] الرجُلَ : به آن مرد بد گمان شد يا او را خائن شمرد ، اين واژه ضد ( انْتَصَحَ ) است .
اغْتَصَّ - اغْتِصَاصاً [ غصّ ] المكانُ بهم : آن مكان براى آن قوم تنگ شد .
اغْتَصَبَ - اغْتِصَاباً [ غصب ] الشيءَ : با زور و ستم آن چيز را گرفت ، - المرأَةَ نَفْسَهَا : با آن زن به زور زنا كرد .
اغْتَطَى - اغْتِطَاءً [ غطو ] : پنهان شد .
اغْتَفَّ - اغْتِفَافاً [ غفّ ] تِ الدابَّةُ : ستور علف خورد ، - فلاناً : چيز كمى به او داد .
اغْتَفَرَ - اغْتِفَاراً [ غفر ] اللَّهُ ذَنْبَهُ : خداوند گناه او را بيامرزد ؛ « لا يُغْتَفَر » : از او نتوان در گذشت ، عذرى ندارد ؛ « هذا عَمَلٌ لَا يُغْتَفَرُ » : اين كار غير قابل بخشودن است .
اغْتَفَلَ - اغْتِفَالًا [ غفل ] هُ : او را غافل پنداشت ، مراقب غفلت او شد .
اغْتَلَّ - اغْتِلَالًا [ غلّ ] الثوبَ : آن جامه را زير جامه‌ها پوشيد ، - بِالغَالِيَة : خود را با مشك و عنبر خوشبو ساخت ، - الضَّيْعَةَ : غلَّه‌ى آن مزرعه را برداشت كرد .
اغْتَلَى - اغْتِلَاءً [ غلو ] البعيرُ : شتر در راه خود شتاب كرد .
اغْتَلَبَ - اغْتِلَاباً [ غلب ] الرجُلَ : بر آن مرد چيره شد و بزرگى كرد .
اغْتَلَفَ - اغْتِلَافاً [ غلف ] : آن چيز در نيام رفت ، - بِالغَالِيَة : خود را عطر آگين كرد .
أغتَمَ - اغْتاماً [ غتم ] الزيارةَ : در ديدار با ديگران چندان زياده روى كرد كه خسته شدند .
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 100 | فؤاد افرام البستانى / رضا مهيار