تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 95

مساهمون:

ص٩٥
كرد ، - هُ على السِّرِّ و غيرِهِ : او را از آن راز و جز آن آگاه كرد ، - هُ على اصحابِهِ : او را به ياران خويش راهنمائى كرد ، - بِهِ عند الأَميرِ : از او نزد امير بد گوئى كرد .
أَعَجَّ - إعْجَاجاً [ عجّ ] تِ الريحُ : باد تند وزيد و گرد و خاك برافراشت .
الأَعْجَام - [ عجم ] : مترادف ( العَجَم ) است .
أَعْجَبَ - إعْجَاباً [ عجب ] هُ : او را به شگفتى واداشت ، - الشيءُ فلاناً : آن چيز فلانى را به شگفتى در آورد و شادمان كرد .
اعْجِبَ - [ عجب ] بالشىء : آن چيز او را شادمان كرد و از آن در شگفت شد ، - بِنَفْسِهِ : خود بزرگ بين شد .
الأَعْجَر - [ عجر ] من الثمار : ميوهء نارس . - اين كلمه در زبان متداول رايج است -
أعْجَزَهُ - اعْجَازاً [ عجز ] هُ : او را ناتوان كرد يا ناتوان يافت ؛ « اعْجَزَهُ عَنِ الفَهْم » : او را از دريافت مطلب ناتوان كرد ، - الشيءُ : آن چيز از او گذشت و بر او دست نيافت ، - فى الكَلَامِ : با بهترين روش به سخن پرداخت و اداى معنا كرد .
الأَعْجَز - [ عجز ] : آنكه سرين بزرگ دارد ؛ « كِيسٌ اعْجَزُ » : كسيهء پُر .
أَعْجَفَ - إعْجَافاً [ عجف ] الدابَّةَ : ستور را لاغر كرد ، - القومُ : دام و ستور آن قوم ناتوان شدند .
الأَعْجَف - م عَجْفَاء ، ج عِجَاف [ عجف ] : لاغر ؛ « نَصْلٌ اعْجَفُ » : پيكان باريك .
أَعْجَلَ - إعْجَالًا [ عجل ] هُ : از او سبقت گرفت ، او را برانگيخت ، - تِ النَّاقَةُ : ماده شتر بچه‌ى ناتمام افكند ، - هُ الوقتُ عَنْ : وقت بسيار كمى براى او ماند تا ، - الشيءَ : آن چيز را با شتاب خورد .
أَعْجَمَ - إعْجَاماً [ عجم ] الكتابَ : كتاب را با نقطه و اعراب گذارى و تفسير خوانا كرد ، - الكلامَ : سخن را نادرست تلفظ كرد ، - البابَ : درب را قفل كرد .
الأَعْجَم - م عَجْمَاء ، ج عُجْم [ عجم ] : آنكه سخن را به عربى درست نگويد هر چند عرب باشد ، گُنگ ، - ج اعْجَمُون و أعاجِم : آنكه عرب نباشد هر چند به زبان غير عرب فصيح باشد .
الأَعْجَمِيّ - [ عجم ] : آنكه منسوب به ( العَجَم ) است ، آنكه از نژاد غير عرب باشد .
الأُعْجُوبة - ج أَعَاجِيب [ عجب ] : اسم است از آنچه شگفت آور باشد ، معجزه .
أَعَدَّ - إعْدَاداً [ عدّ ] هُ لأَمرٍ : او را براى كارى آماده و احضار كرد .
أَعْدَى - إعْدَاءً [ عدو ] الرجُلَ : آن مرد را به دويدن واداشت ، - الأمرَ : ديگرى را براى آن كار فرستاد ، - فُلاناً على فُلان : فلان را بر فلانى يارى داد و او را نيرومند ساخت ، - شَرّاً : او را دچار شرّ خود كرد ، - هُ مِن عِلَّةٍ او خُلُقٍ : بيمارى يا خوى خود را به او سرايت داد ، - عليه : بر او ستم كرد ، - فى كلامِهِ : سخن خود را با تندى و خشونت به كار برد .
الاعْدَام - [ عدم ] : مص ؛ « الحُكْمُ بالإعدامِ » : حكم اعدام و يا مرگ .
أَعْدَلَ - إعْدَالًا [ عدل ] الشيءَ : آن چيز را استوار و هموار كرد .
أَعْدَمَ - إعْدَاماً [ عدم ] الرجُلُ : آن مرد فقير و مستمند شد ، - هُ الشيءَ : آن چيز را براى او نابود كرد ، - هُ الشيءُ : آن چيز را پيدا نكرد ، - فلاناً : او را از چيزى باز داشت ، - مَحْكوماً عليهِ : حكم اعدام را بر محكوم عليه اجرا كرد .
الإعْذَار - [ عذر ] : مص غذائى كه در جشن شادماني داده مىشود مانند ختنه سوران .
أَعْذَبَ - إعْذَاباً [ عذب ] : به آب گوارائى دست يافت ، - اللَّهُ الماءَ : خداوند آن آب را گوارا ساخت ، - القومُ : آب آن قوم گوارا شد ، - عنهُ : از آن دست برداشت و امتناع كرد ، - هُ عن الأمر : از آن كار او را باز داشت .
أَعْذَرَ - إعْذَاراً [ عذر ] هُ في أو على ما صنع : عذر خواهى او را از كارى كه كرده بود پذيرفت ، - من نَفْسِه : به چيزى كه برايش معذور بود توضيح داد ؛ « اعْذَرَ مَنْ انْذَرَ » : اخطار كننده يا هشدار دهنده از امرى كه بر ديگرى واقع شود معذور است ، - الرَّجُلُ : آن مرد معذرت خواست ، منصفانه بيان كرد ، - فى الأمرِ : در آن كار كوتاهى كرد و زياده روى نكرد زيرا مىپنداشت كه زياده روى كرده است ، گناهان او بسيار شد ، - الفرسَ : اسب را با لگام بست ، - هُ فى ظهره : بر پشت او سخت زد و اثر آن باقى ماند ، - الغلامَ : آن پسر را ختنه كرد ، - بِفُلانٍ : در فلانى اثر زخمى بجاى گذارد .
اعْذَوْذَبَ - اعْذِيذَاباً [ عذب ] الشرابُ : مى گوارا شد .
أَعَرَّ - إعْرَاراً [ عرّ ] تِ الدارُ : در آن خانه بيمارى گرى پديد آمد .
الأَعَرّ - م عَرَّاء ، ج عُرّ [ عرّ ] : افراد گر از مردم يا شتران .
أَعْرَى - إعْرَاءً [ عرو ] القميصَ : براى پيراهن مادگى دوخت ، - صاحبَهُ : يار و دوست خود را رها كرد .
أَعْرَى - إعْرَاءً [ عري ] الرجُلَ الثوبَ و من الثوبِ : جامهء آن مرد را از تنش بيرون كشيد ، - فلاناً صَدِيقَهُ : از دوست خود كناره گرفت و او را يارى نكرد ، - النَّخْلَةَ : خرماى يكسال نخل را به او بخشيد ، - الرَّجُلُ : آن مرد برخواست و راه بيابان پيش گرفت ، دچار سرماى شب شد .
الأَعْرَاب - [ عرب ] : مردم عرب بويژه عرب بيابان .
الأَعْرَابيّ - [ عرب ] : آنكه منسوب به ( الأَعْراب ) باشد ، مرد عربى كه نادان باشد .
الأَعْرَابِيَّة - حالت و چگونگى ( الأَعْرابي ) است مانند چادر نشينى و باديه نشينى .
الأَعْرَاف - [ عرف ] : ديوارى است ميان بهشت و دوزخ ، - ن : گونه‌اى نخل خرماست ؛ « اعرافُ الرِّيَاح و السّحابِ » : آغاز