كرده و در نخستين آتش قريب دوازده تن از ايشان را به قتل رسانيدند . درست پيش از اين شليك گروهى ، يكى از قزاقها چرخى زده و با اسب خود در جلوى انجمن آذربايجان مانور داده چندين گلوله شليك كرد .
تا اينزمان مليّون از تيراندازى اجتناب كرده بودند . در واقع تنها يكصد تن از ايشان مسلح بودند و براى هرقبضه تفنگ هم فقط پنجاه فشنگ داشتند . امّا آنها از همين موجودى به نحوى مطلوب استفاده كرده و موفق شدند سه قبضه از شش قبضه توپى را كه براى بمباران مجلس مستقر كرده بودند ، از كار بازدارند . تلاش دليرانهاى نيز توسط انجمن مظفرى و انجمن آذربايجان براى تصرف ساير توپها به عمل آمد . امّا تهاجم آنها توسط نيروى قزاق دفع گرديد . توپى كه بيشترين خسارت را وارد ساخت ، توپى بود كه در قسمت شمال در خيابان دروازه شميران كار گذاشته بودند . بااينوجود ، بهرغم گلولههايى كه بر سر مدافعان مىباريد ، مدت هفت يا هشت ساعت مقاومت ادامه يافت تا آنكه سرانجام بهارستان و مسجد سپهسالار ، دو مكانى كه تقريبا در دو سال گذشته مركز آمال ملت و كانون روحيهء نوينى بود كه در ملّتى به ظاهر مرده دميده و حياتى تازه به ايشان بخشيده بود ، به ويرانه تبديل شدند و مدافعانشان يا به قتل رسيدند ، يا به اسارت رفتند و يا گريختند . شمار تلفات طرفين معلوم نيست . از رهبران مردم ، تقىزاده ، معاضد السلطنه و حدود سى يا چهل تن ديگر موفق شدند خود را به سفارت انگليس برسانند ، كه البته به سفارت دستور داده شده بود فراريانى را پناه دهد كه جانشان در معرض خطر است . آن هشت تن مليّون مورد درخواست شاه كه در مدرسهء سپهسالار پناه گرفته بودند ، به خانهء امين الدوله گريختند . امّا اين خائن فىالفور خبر ورود ايشان را تلفنى به قرارگاه قزاقها اطلاع داد و بلافاصله سربازانى براى دستگيرى آنان اعزام شدند . يكى از آنها ، حاجى ميرزا ابراهيم ، طى مقاومت در برابر تلاش سربازان براى برهنه ساختنش ، كشته شد و ديگران به اسارت به اردوگاه باغشاه برده شدند . روز بعد ، ميرزا جهانگير خان و ملك المتكلمين را در آنجا خفه كردند . شاهزاده ظهير السلطان ، پسر عم شاه ، هم براى اعدام به خارج از باغشاه برده شد . امّا گفته مىشود كه در آخرين لحظه ، به يمن اينكه مادرش خواهر مظفر الدين شاه مرحوم بود و نيز از آنروى كه تهديد به انتهار كرد ، از مرگ نجات يافت . وى پس از بازجويى سرانجام آزاد شد و رخصت يافت به اروپا برود « 1 » . از چهار تن بازمانده ، سيد محمد رضا مساوات توانست بگريزد و پس از سرگردانى در گيلان و مازندران و تحمل
هامش
( 1 ) . وى 20 نوامبر 1908 ، در كمبريج با من ديدار كرد .