تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكيال المكارم في فوائد دعاء للقائم ( ع ) ( مكيال المكارم در فوائد دعا براى حضرت قائم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 324

مساهمون:

ص٣٢٤
ايشان برمىآوريد ، توجه كنيد و بدانيد كه گرامىترين و برترين مخلوق نزد من محمد صلّى اللّه عليه و إله و برادر او على است و بعد از او امامانى كه وسائل به سوى خداوند هستند ، همانا هركس حاجتى برايش اهميت دارد كه نفع آن را خواستار است يا حادثهء بزرگى بر آن پديدار شود كه مىخواهد ضرر آن از او دفع گردد ، بايد كه مرا به [ وسيلهء ] محمد و خاندان معصوم او دعا كند ، به بهترين گونه‌اى كه كسى عزيزترين كسانش را نزد او شفيع مىبريد آن را برمىآورد آن حاجت را براى او خواهم برآورد .

چهل و هفتم : دادخواهى و توجه نمودن و عرض حاجت بر آن حضرت عليه السّلام

كه آن جناب فريادرس [ خلق ] است ، چنان‌كه در زيارتى كه از حضرتش روايت گرديده آمده است ، و دادرس كسى است كه از او دادخواهى كند - همان‌گونه كه در جريان ابو الوفاء آمده ، و در بحار و غير آن روايت شده است - و آن حضرت عليه السّلام : حصار محكم امت و فريادرس [ هر ] بيچارهء درمانده و پناه گريختگان و نجات‌دهندهء بيمناكان و نگهبان مصونيّت‌خواهان است - چنان‌كه دربارهء آن جناب و پدران معصومش وارد شده در دعايى كه از امام زين العابدين عليه السّلام در ايّام ماه شعبان روايت گرديده است - . « 1 » و در زيارت جامعه چنين آمده : « فاز من تمسّك بكم و أمن من لجأ إليكم » ؛ هركس به شما تمسّك جست رستگار و پيروز شد و هركس به شما پناه آورد [ از كج‌روى و بدبختى هر دو سراى ] ايمن گشت . « 2 » و شواهد بسيار ديگرى بر اين مطلب هست ، بلكه مىتوان گفت : وظيفهء رعيّت - چنان‌كه در احوال عموم مردم مىبينيم - آن است كه در مهمّات و جهت دفع دشمنانشان در هر زمان به رئيس خود مراجعه كنند ، همچنان‌كه همواره اين عادت و شيوهء اهل ولايت و عرفان بوده است ، كه شكوه‌ها و حوايج خود را بر امامان خود عليهم السّلام عرضه مىنموده‌اند ، چنان‌كه براى پژوهنده در اخبار و آثار ايشان روشن و واضح است . بلكه مىتوان گفت : از جمله فوايد وجود امام عليه السّلام و وظايف و شيوه‌ها و مناصب او - چنان‌كه از روايات ظاهر مىشود - كمك كردن به بيچارگان و دادرسى پناهندگان است . بلكه بدون ترديد هركس از مردم ، از رعاياى رئيس مقتدر صاحب نفوذى باشد ، اگر بر او ستم شود ، دوستانش او را راهنمايى مىكنند كه نزد آن رئيس شكايت برد ، و اگر اين كار را نكند
هامش
( 1 ) . اقبال ، 687 . ( 2 ) . بحار الانوار ، 102 / 130 .