اينكه اين خبر را شنيدم ، ديگر آسودهخاطر شدم . سپس امام صادق عليه السّلام فرمود : اى پيرمرد ! بدان كه قائم ما عليه السّلام از صلب حسن عسكرى بيرون مىآيد و حسن از على متولد مىشود و على از محمد و محمد از على و على از موسى پسرم و اين پسرم از من متولد گرديده ، ما دوازده تن هستيم ، همگىمان معصوم و پاكيزه مىباشيم . . . . « 1 »
27 - در « روضهء كافى » به سند خود ، از اسحاق بن عمّار آورده كه گفت : حديث آورد مرا مردى از اصحابمان ، از حكم بن عتيبه كه گفت : هنگامى كه در محضر امام ابو جعفر باقر عليه السّلام بودم ، خانه پر از جمعيت بود ، پيرمردى آمد كه بر چوبدستى خود تكيه مىزد ، تا اينكه بر در اتاق ايستاد و گفت : سلام بر تو اى فرزند رسول خدا ! و رحمت و بركات خداوند بر تو باد ! آنگاه ساكت شد .
حضرت ابو جعفر امام باقر عليه السّلام فرمود : و بر تو باد سلام و رحمت و بركات خداوند ! سپس پيرمرد رو به سوى اهل مجلس كرد و گفت : السلام عليكم ! كه همهء حاضرين او را جواب دادند و سلامش را پاسخ گفتند . آنگاه رو به سوى حضرت ابو جعفر باقر عليه السّلام كرد و گفت : اى فرزند رسول خدا ! فدايت گردم ! مرا نزديك خود جاى ده كه به خدا سوگند ! من شما را دوست مىدارم و دوستداران شما را دوست مىدارم . به خدا سوگند ! دوستى شما و هوادارانتان به خاطر طمع دنيوى نيست و من با دشمن شما دشمنم و از او بيزارم . و به خدا سوگند ! كه دشمنىام با او و بيزارىام از او ، به خاطر كينهاى ميان من و او نمىباشد . به خدا ! من حلال شما را حلال و حرامتان را حرام مىدارم و منتظر امر شمايم ، پس اى كه خداوند مرا فدايت گرداند ! عاقبت مرا چگونه مىبينى ؟ حضرت امام باقر عليه السّلام فرمود : به سوى من ، به سوى من آى ! تا اينكه او را كنار خود نشانيد . سپس فرمود : اى پيرمرد ! بر پدرم على بن الحسين عليه السّلام نيز مردى وارد شد و مانند سؤال تو را عرضه داشت . پدرم به او فرمود : اگر بميرى بر رسول خدا و على و حسن و حسين و على بن الحسين وارد مىشوى و قلبت سرد و دلت خنك و خرّم و ديدهات روشن مىگردد و راحتى و ريحان با فرشتگان كرام كاتبين را پيش روى خود خواهى ديد ، همينكه جانت به اينجا برسد - و به حلقش اشاره كرد - و اگر زنده بمانى خواهى ديد ، آنچه را كه ديدهات به آن روشن شود و همراه ما در ركن اعلى خواهى بود . پيرمرد عرضه داشت : چگونه فرمودى ، اى ابو جعفر ! حضرت باقر عليه السّلام دوباره سخنش را تكرار كرد ، پيرمرد گفت : اللّه اكبر ، اى ابو جعفر ! اگر من بميرم
هامش
( 1 ) . بحار الانوار ، 36 / 408 ح 17 . از كفاية الاثر / 35 .