خواهد كرد . بر حيرتم افزوده شد و به حضرت ابو محمد عليه السّلام عرض كردم : اى سرور من ! خداوند مرا فداى تو گرداند ! او كيست كه از آنچه در خاطرم بود خبر داد ؟ فرمود : او پسرم و جانشين بعد از من است و هم او است ، آنكه غايب مىشود غيبتى طولانى و پس از پر شدن زمين از جور و ظلم آشكار مىگردد و آن را آكنده از قسط و عدل مىسازد . پس دربارهء اسم او پرسيدم ، فرمود :
او همنام و همكنيهء رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله است و براى احدى روا نيست كه او را به نام و يا كنيهاش بخواند ، تا اينكه خداوند دولت و حكومتش را ظاهر گرداند ، پس اى ابراهيم ! آنچه امروز از ما ديدى و شنيدى جز از اهلش پنهان بدار . ابراهيم گويد : آنگاه بر آن دو بزرگوار و بر پدرانشان درود فرستادم و درحالىكه فضل خداى تعالى را پشتوانهء خويش نموده و به آنچه از حضرت صاحب عليه السّلام شنيده بودم ، اعتماد داشتم بيرون شدم . . . » . « 1 »
مىگويم : اينها قسمتى از اخبار بود كه بر حرام بودن ياد اسم شريف آن حضرت دلالت دارد و بخشى از آنها را به خاطر پرهيز از اطالهء سخن نياورديم . و اين اخبار - چنانكه ديديد - بر دو گونه مىباشند ؛ گونهاى از آنها دلالت دارند بر حرام بودن ياد اسم مورد بحث ، چه در مجامع و چه در غير آنها ، خواه در حال تقيّه و ترس باشد ، يا در غير آن حال باشد و چه در غيبت صغرى باشد و چه در غيبت كبرى .
گونهء ديگر از آن روايات ، حرمت را به مجامع اختصاص دادهاند و اينكه آن اسم شريف را به طور علنى و آشكار ياد نمايند . و اينگونه از احاديث منظور آن گونهء ديگر را بيان مىكنند ، اطلاقهاى آن اخبار را مقيّد مىسازند [ به اينكه در مجامع و مجالس بهطور علنى آن اسم مقدس ذكر گردد ] ، و شاهد بر اين ، قرائن آينده است از جمله : منعقد شدن اجماع منقول در سخن محقق داماد رحمه اللّه بر تحريم مىباشد ، كه اين اجماع در خصوص مجامع بهطور علنى و آشكار است .
اگر بگوييد : ممكن است اين اخبار منظورشان حال تقيّه و ترس باشد ، به قرينهء بعض اخبار ديگر ، پس جايز نيست كه در غير آن مورد ، آنها را سرايت دهيم ؟ مانند آنچه در « اصول كافى » از على بن محمد از ابو عبد اللّه صالحى روايت شده كه گفت : « بعضى از اصحاب ما پس از درگذشت حضرت ابو محمد امام عسكرى عليه السّلام از من خواستند كه از اسم و جايگاه حضرت
هامش
( 1 ) . مستدرك الوسائل ، 2 / 379 ح 4 .