زيرا آن غايات از حيث وجود شريفتر از وجود مادى هر فرد انسانى است ، در صورتى كه چنين نيست و بيشتر افراد از نيل به آن كمال غائى و مرتبهء نهايى وجود خويش محرومند . « 1 »
فصل بيست و يكم : عالم مثال
عالم مثال كه آن را از جهت واسطه بودن ميان عالم عقلى و طبيعت مادى ، برزخ نيز گفتهاند ، چنانكه قبلًا ذكر شد مرتبهاى است از وجود كه از مادّهء مجرّد است ، اما آثار ماده از جمله كم و كيف و وضع و امثال آن را دارا مىباشد ؛ علت موجدهء آن از نظر حكماى مشاء آخرين عقل از سلسلهء طولى عقول است و از نظر حكماى اشراقى بعضى از عقول عرضى .
در عالم مثال ، صورتهاى جوهرى كه در واقع جهات كثرت در عقل موجد و افاضهء كنندهء اين عالم است متمثّل مىباشد . اين صور براى هر يك از موجودات اين عالم در اشكال و هنجارهاى گوناگون تمثّل يافته است بدون آنكه وحدت شخصى آن جوهر در اثر اختلاف و تعدّد مثالها از ميان برود .
مثال آن براى درك چگونگى مسئله اين است كه : افراد بسيارى از انسان ، شخصى
هامش
( 1 ) . مؤلّف رحمه الله در اين مبحث نيز - چنانكه شيوهء اوست - مباحث مفصّل حكماى مشاء و اشراق را بر سر مسئلهء مُثل افلاطونى در بيان مجملى خلاصه كرده ، بيشترين دقت خود را معطوف به نتايج حاصل از آن آراء و ردّ يا توجيه بعضى از آنها نموده است .
اصلىترين مسئله در اينجا رد نظريهء ربالنوع و مُثل بهعنوان علت قريب در ايجاد و تدبير انواع است و چنانكه در پاورقى قبل اشاره شد ، ارجاع افعال و خواص موجودات بهجاى ربالنوع و مثال ، بهصورت نوعيّهء آنها ، سپس محدود ساختن جريان قاعدهء امكان اشرف به ماوراء ماديات است ، آن هم مشروط به اينكه موجود برتر تحت ماهيت موجود پستتر نباشد و بهجاىِ حمل شايع ، حمل حقيقه و رقيقه بين آنها برقرار باشد .
نظر ايشان در مورد غايات كمالى كه انسان در اثر سلوك نفسانى و تربيت و تهذيب بدان نائل مىشود ، اين است كه اين كمالات چون پس از مرحلهء وجود مادى و بعد از بيرون آمدن از تعلّقات جسمانى است ، براى اهلش وجود دارد ، اما نه در مرتبهء وجود مادى ، پس براى كسانى كه در ماده محبوسند ميسّر نيست