تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 513

مساهمون:

ص٥١٣
زدن كمال محسوب است ، تيزى شمشير و برندگى آن نيز كمال شمشير محسوب مىشود و شر نيست ، انفعال و اثر پذيرى و نرمى گردن مقتول هم كمال بدن او است و شر نيست و اگر همهء امور و اجزاء مربوط به آن را بررسى كنيم هيچ كدام از آنها شر نيست ، جز از دست رفتن جان و نابود شدن حيات كه يك معنى عدمى است . از آنچه گذشت روشن شد كه : آنچه از موجودات كه به سبب زيانى كه در بر دارد شرّ به‌شمار مىرود ، شرّ بالعرض است مانند قاتل و شمشير در مثال مذكور . اگر اعتراض شود كه : احساس درد امرى است قابل ادراك و جنبهء وجودى دارد و آن را نمىتوان با از هم جدا شدن و عدم اتّصال و امثال آن توجيه كرد ، چون وجود درد را انسان در خود مىيابد و امرى عدمى نيست . لذا اين قاعده كه شر ، بالذّات عدمى است نقض مىگردد ، مگر اين‌كه بگوييم منظور از اين سخن آن است كه منشأ بدى عدمى است و گرنه برخى از شرور وجود خارجى دارند . پاسخ اين اشكال را صدرالمتألّهين رحمه الله چنين داده است : « درد عبارت است از ادراك يك امر عدمى و منافى با موجوديّت ، مانند از هم گسيختن اتصال يك قسمت از بدن و امثال آن . اين ادراك از طريق علم حضورى است و معلوم در علم حضورى به تمام وجود نزد عالم حضور دارد ، نه علم حصولى كه تنها صورت معلوم پيش عالم حاضر است . بنابراين در مسئلهء درد و ادراك آن دو چيز در كار نيست ، كه يكى جدا شدن اتصال باشد و ديگرى صورت حاصل از آن در ذهن انسان ، بلكه حضور همين امر منافى و عدمى عيناً درد است . پس ، درد اگرچه نوعى از ادراك است ليكن از امور عدمى است و هر چند كه امرى عدمى است ، اما ثبوتى در حدّ عدم ملكه دارد ، مانند : كورى و نقص و امثال آن » . « 1 »
هامش
( 1 ) . بايد دانست كه بخش عمده‌اى از شرور در حقيقت عدم ملكه است . عدم ملكه يعنى : نداشتن ، كه فرق آن با عدم به معنى نبودن معلوم است . نداشتن وقتى به‌كار مىرود كه كسى چيزى را ذاتاً داشته باشد و از او سلب شود ، ازاين‌رو در تقابل عدم و ملكه ، شأنيت وجود را شرط كرده‌اند ، كورى ، كرى ، لنگى ، مريضى از اعدام ملكات است