مىكند كه هر چيزى به كمال خود برسد . « 1 »
شقّ دوم نيز ممكن نيست ، بدين معنى كه اگر شرّ خود موجودى باشد از موجودات و تنها براى ديگرى شرّ باشد نه براى خود [ در شق اول ثابت شد كه هيچ موجودى براى خودش شرّ نيست ] در اين صورت يا موجب نيستى غير است و يا موجب نيستى يكى از كمالات وجودى او و يا هيچ كدام . دو صورت اول و دوم محال است ، يعنى اگر شرّ موجود ، موجب عدم چيزى يا عدم يكى از كمالات او باشد ، آن چيز يا آن جنبهء وجودى ، با وجود آن شرّ وجود نخواهند داشت و در اين حالت شرّ در حقيقت مساوى با عدم آنها خواهد بود ، و معنى شرّ براى غير منتفى خواهد شد ، چه ، در آن صورت غيرى در كار نخواهد بود .
حال اگر نه موجب عدم ذات چيزى باشد و نه عدم يكى از كمالات آن ، در آن صورت شر نخواهد بود ، زيرا اين امر ضرورى عقل است كه اگر چيزى نه موجب عدم ذات باشد و نه عدم كمالى از ذات ، شر بهشمار نمىرود ، چون ضرر و زيانى در بر ندارد . بنابراين شر به هر صورتى كه فرض شود يك امر وجودى نخواهد بود .
اين مسئله از طريق تأمل و دقت در آنچه شر بهشمار مىرود و به سادگى قابل درك و تصديق است ؛ چون با تحليل و بررسى يك امر كه بدى آن محرز است به اين نتيجه خواهيم رسيد كه حقيقت آن يا عدم چيزى است يا عدم كمالى از آن . چنانكه مثلًا اگر كسى كسى را با شمشير بكشد ، در اين رويداد شرّى هست ، اما ببينيم كدام جزء از آن شرّ است . ضربهء مؤثرى كه آن قاتل وارد آورده است شر نيست ، چون خوب شمشير
هامش
( 1 ) . در استدلالى كه مؤلّف رحمه الله براى اثبات عدمى بودن شرّ بيان كرده است يك مطلب اصلى به سبب بداهت و روشنى مسلّم گرفته شده و از مقدمهء استدلال حذف شده است و استدلال مزبور مبتنى بر آن است ، و آن اين است كه شرّ ، چه امر وجودى باشد و چه عدمى ، بر چيزى اطلاق مىشود كه نيستى ذات يا كمالى بدان نسبت داده شود . حال اين چيزى كه بهعنوان شر شناخته مىشود يا يك موجود است و در عين حال شر است و يا در اثر بىدقتى و مسامحه و توسّع در معانى الفاظ و امثال آن يك امر عدمى را بهصورت يك امر وجودى تصور كردهاند . چنانكه در استدلال به اثبات مىرسد ، شر هرگز نمىتواند يك امر وجودى باشد