بنابراين نفس امرى است ممكن و حادث و نيازمند به علت كه آن علت نيز نه جسم تواند بود و نه امرى از امور متعلق به جسم . نمىتواند جسم باشد چون اگر علت نفس ، جسم باشد هر جسمى داراى نفس خواهد بود ، « 1 » در حالى كه چنين نيست .
اما اينكه علت نفس ، امرى جسمانى نيست ، اعم از آنكه آن امر جسمانى نفس ديگرى باشد يا صورتى جسمانى يا يكى از اعراض جسم ، آن است كه تأثير جسم بدون « وضع » امكانپذير نخواهد بود [ قبلًا در مباحث جسم گفته شد كه تأثير جسم به كمك « وضع » صورت مىگيرد ، يعنى مثلًا مؤثر و متأثر بايد نسبت به يكديگر تماس يا اتّصال يا نزديكى در جهتى از جهات داشته باشند ] در صورتى كه نفس داراى وضع نيست ، زيرا از مجرّدات است .
از اين گذشته ، نفس چون مجرّد است از حيث جوهر و وجود از هر جسم و امر جسمانى شريفتر و قوىتر است و امرى ضعيفتر و پستتر شايستگى عليت نسبت به آنچه را كه برتر و شريفتر است نخواهد داشت .
بنابراين سبب بهوجود آورندهء نفس ، امرى است وراى عالم طبيعت و او ذات واجب متعال است ؛ چه بىواسطه باشد و چه به واسطهء عللى كه در ترتّب به او منتهى گردد .
برهان ديگر : اين برهان را متكلّمان بر مبناى حدوث اقامه كردهاند ، بدين ترتيب :
هيچ جسمى از حركت و سكون خالى نيست و اين دو از امور حادثند ، و هر چيز كه خالى از امور حادث نباشد ، خود حادث است ، پس همهء اجسام حادثند ؛ و هر حادثى نيازمند محدث است و محدث بايد امرى غير از جسم و امور جسمانى باشد و
هامش
( 1 ) . چون هرگاه علت يك امر وجود يافت وجود معلول آن ضرورى است ، پس هر جا جسم هست نفس هم بايد باشد