علت وى خواهد بود كه خود نيز واجب است و در مورد آن هم اين سؤال مطرح است كه آيا واجب بالذات است يا واجب به غير . اگر آن علت واجب بالذات باشد مقصود حاصل است و اگر آن نيز واجب به غير باشد باز سؤال مطرح است تا جايى كه يا منتهى به دور يا تسلسل گردد كه محال است و يا منتهى شود به واجب بالذات و چون دو شق ديگر - دور و تسلسل - ممكن نيست پس همين شقّ سومى مىماند كه مطلوب ماست .
برهان ديگر : اين برهان را حكماى طبيعى اقامه كردهاند كه مبنى بر حركت و تغيّر است ، بدين ترتيب :
پيش از اين در مباحث قوه و فعل گفتيم كه محرّك در هر حركتى امرى است غير از شىء متحرّك و هر متحرّكى نياز به محرّكى دارد كه غير از خود آن است و اگر محرّك ، خود ، متحرّك باشد ، آن هم نيازمند به محرّك ديگرى است و ناگزير سلسلهء متحركها و محرّكها به محرّكى منتهى مىشود كه خود متحرك نباشد و گرنه دور و تسلسل لازم مىآيد . و آن محرّك نهايى از آنرو كه مبرّا از ماده و قوه و بر كنار از دگرگونى و تبدل است و در وجود خود ثابت است ، يا خود واجبالوجود است و يا در سلسلهء علل خود به واجبالوجود بالذات منتهى مىگردد .
برهان ديگر : اين برهان نيز از حكماى طبيعى است كه بر مبناى نفس انسانى اقامه كردهاند ، بدين ترتيب :
نفس انسان ذاتاً مجرّد از ماده است و از آن جهت كه با حدوث بدن حادث مىگردد امرى است حادث ، چه اگر بدون بدن وجود يابد تمايز بين نفسى با نفس ديگر امكانپذير نخواهد بود ، و در جاى خود ثابت شده كه تناسخ نيز محال است . « 1 »
هامش
( 1 ) . سادهترين برهانى كه براى ابطال تناسخ اقامه كردهاند اين است كه ، هر جسمى متناسب با مرتبهء استعدادى خود داراى نفسى است كه در مراتب متحول و سير تكاملى واحد و ثابت است و هر چند كه در سير از نقص به كمال لحظهاى توقف نداشته باشد ، اما وحدت آن ترديدپذير نيست . بنابراين هيچ جسمى در هيچ مرحلهاى ولو مرتبهء نباتى خالى از نفس نخواهد بود . حال اگر نفسى از بدنى به بدن ديگر منتقل شود براى يك بدن دو نفس وجود خواهد داشت و چون تعطيل در عالم وجود محال است ، لزوماً يكى از دو نفس معطّل خواهد ماند ؛ بنابراين تناسخ محال است . ر . ك : اسفار ، ج 9 ، ص 9 به بعد