است كه خود لايتجزّى نيز هستند و اين محال است .
پس زمان از دو طرف در جايى تمام مىشود كه حركتِ معروضِ آن تمام شود .
6 . هيچ چيز بر زمان تقدّم ندارد مگر آنكه تقدّم آن غير زمانى باشد ؛ مانند تقدّم علت وجود و علت حركت و تقدّم موضوع حركت بر آن ( يعنى تقدّم متحرك بر حركت ) . « 1 »
7 . پيشى و پسى زمانى ( قبليت و بعديت ) بين دو چيز تحققپذير نيست ، مگر آنكه بين آن دو يك زمان مشترك وجود داشته باشد كه هر دو بر آن منطبق شوند . « 2 »
از اصل فوقالذكر معلوم مىشود كه هرگاه قبل زمانى نسبت به حركت يا متحركى تحقق يابد حتماً زمان مشتركى بين آن دو وجود دارد ، و لازمهء زمان مشترك آن است كه حركت مشتركى نيز بين آنها موجود باشد و لازمهء حركت مشترك آن است كه مادهء مشتركى هم بين آنها وجود داشته باشد .
يادآورى
زمان ، تنها با حركات اعتبار دارد . زمان اندازهء امور متغيّر و تقدّم و تأخّر مراتب تغييرات را تعيين مىكند .
گاه موجودات ثابت با موجودات متغيّر اعتبار مىشود ، كه معنى معيّت ثابت و متغيّر را افاده مىكند ، اينگونه معيّت را « دهر » مىنامند .
گاه نيز موجود ثابت با امور ثابت اعتبار مىشود و معنى معيّت ثابت با امور ثابت را
هامش
( 1 ) . در مباحث سبق و لحوق و تقدم و تأخر اثبات خواهد شد كه تقدم و تأخّر علت و معلول از نوع زمانى نيست و بر اساس آن بسيارى از معضلات فلسفه در زمينهء حدوث و قدم و كيفيت ربط حادث به قديم حل خواهد شد
( 2 ) . از دو حادثه وقتى يكى را قبل يا بعد از ديگرى مىتوان دانست كه هر دو بر يك زمان واحد قابل انطباق باشند . مثلًا نمىتوان گفت : مبدأ وجودى عالم پيش از عالم وجود داشته است ، يا عالم پس از خداوند به وجود آمده است و پيش و پس به معنى زمانى منظور باشد ، زيرا زمان مشتركى كه خدا و عالم در آن باشند وجود ندارد