شده است يا اينكه خود قسم پنجمى از تقابل است . و اگر يكى از اقسام چهارگانهء معروف است ، آيا تقابل آنها ، تقابل تضايف است يا تقابل تضادّ ، و هر يك از احتمالات مذكور معتقدانى دارد كه شرح آن در كتب مفصّل اين موضوع آمده است .
اما حقّ آن است كه اختلاف واحد و كثير به هيچوجه از مقولهء تقابل اصطلاحى نيست ، زيرا اساس تقابل مصطلح ، بر غيريّت ذاتى است كه هر يك از طرفين ، به ذات خود ديگرى را طرد و دفع مىكند و محال است كه اختلاف و تمانع ذاتى به اتحاد و الفت بيانجامد ، در حالى كه واحد و كثير داراى اين چنين غيريتى نيستند . چون واحد و كثير دو قسمى هستند كه مطلق موجود بدانها تقسيم مىشود و قبلًا گفته شد كه وحدت با وجود مساوقت دارد . يعنى هر موجود از حيث موجود بودن يكى بيش نيست ، همچنان كه هر واحدى از آن حيث كه واحد است موجود است . بنابراين واحد و كثير هر يك مصداق واحد خواهد بود ، يعنى ما به الاختلاف بين واحد و كثير به ما به الاتحاد باز مىگردد و اين خاصيّت از خواص تشكيك است نه تقابل .
پس وحدت و كثرت از شئون تشكيك در وجود است و به واسطهء آنها ، وجود به واحد و كثير تقسيم مىشود و در عين حال ، واحد مساوق با مطلق موجود است ، چنانكه وجود به خارجى و ذهنى تقسيم مىشود و در عين حال وجود خارجى مساوق با مطلق وجود است ؛ نيز وجود به بالقوّه و بالفعل تقسيم مىشود در حالى كه وجود بالفعل مساوق با مطلق وجود است ( يعنى در مفهوم مختلف و در وجود خارجى و مصداق عينى متحدند ) .
از اينها گذشته ، هيچيك از اقسام چهارگانهء تقابل با خواصى كه براى هر يك ذكر شد بر واحد و كثير منطبق نمىشود . چنانكه در نقيضين و عدم و ملكه يكى از طرفين عدم ديگرى است ، حال آنكه واحد و كثير دو امر وجودى هستند . در تضايف نيز دو طرف متضايف ، در وجود و عدم و قوه و فعل متكافئند در صورتى كه واحد و كثير با يكديگر متكافىء نيستند . در تقابل تضادّ نيز بين طرفين غايت خلاف معتبر است ، اما
نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 281
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢٨١