اينكه منظور از آن ادراك كليات است كه در آن صورت نيز از « كيفيّات نفسانى » است و كيفيت از هرگونه كه باشد جزء اعراض است و اعراض هيچگاه قوامدهندهء جواهر نخواهد بود . اينگونه فصول را فصول منطقى گويند .
ديگر اينكه فصل ، بر معنايى اطلاق مىشود كه در حقيقت جنس را تحصّل و نوع را قوام مىبخشد . فصل بدين معنى مبدأ و مبناى فصل منطقى است ؛ چنانكه مثلًا ، داراى نفس ناطقه بودن را فصل انسان بدانيم كه در اين صورت ، آن را « فصل اشتقاقى » گويند .
حال بايد دانست كه تماميّت نوع به آخرين فصل آن بستگى دارد ، زيرا فصل اخير است كه جنس را تحصّل مىبخشد و آن را به ماهيت تام نوع بدل مىكند . بنابراين حقيقتى كه در اجناس و فصول ديگر بهصورت مبهم است در فصل اخير به وجه محصّل موجود مىباشد . « 1 »
نتيجهاى كه از اين مطلب حاصل مىشود آن است كه نوعيّت نوع در فصل اخير
هامش
( 1 ) . مقصود از اينكه « فصل اخير تمام حقيقت نوع است » اين است كه از ميان اجناس و فصولى كه جزء لوازم ذاتى ماهيت نوعى است و در حدّ آن قرار دارد فصل اخير است كه نوعيّت نوع را قوام مىبخشد و ساير اجناس و فصول ، شرايط و لوازم مقدماتى فصل اخير بهشمار مىرود . مثلًا در انسان ، صورت امتدادى و داراى ابعاد سهگانه بودن ، جسميت او را قوام مىبخشد ، و تغذيه و نموّ و توليدمثل نامى بودن او را ؛ و حسّاس و متحرك به اراده بودن ، حيوانيّت او را تحقّق مىبخشد ، اما ناطق بودن يا داراى نفس ناطقه بودن كه فصل اخير اوست ، انسانيّت را قوام مىدهد و كليّهء فصول قبلى در حكم اسباب و شرايط آن است .
بنابراين نوعيّت نوع بستگى كامل به فصل اخير دارد و از آنجا كه صورت در هر ماهيت همان فصل به شرط لا و ماده همان جنس به شرط لا مىباشد ، مطلب فوق را چنين نيز مىتوان توجيه كرد كه چون شيئيت شىء به صورت است و ماده تنها حامل صورت شىء است ، پس هرگاه « فصل » كه صورت لا به شرط است موجود باشد ، از ساير اجناس و فصول واقع در حدّ ماهيت نوع ، بىنيازى حاصل است ؛ چه در تعريف صورت گفتهاند : صورةالشىء هى ماهيته التى بها هو هو و مادّته هى حاصل صورته .
ر . ك : اسفار ، ج 2 ، ص 32 و 35