در اين تركيب ، ذاتى مشتركٌفيه ( حيوان ) جنس و آنچه آن را از ابهام خارج سازد ( ناطق ) فصل ناميده مىشود .
اين دوگونه اعتبار عقلى كه در مورد جزء مشترك ذكر شد ، يعنى اعتبار به شرط لا و لا به شرط در مورد جزء اختصاصى نيز جارى است . بنابراين ، جزء اختصاصى هرگاه به اعتبار به شرط لا تصور گردد « صورت » جزء ديگر و علتِ مجموع مركّب از دو جزء خواهد بود و در اين صورت قابل حمل بر جزء ديگر يا بر مجموع آنها نيست . و هرگاه لا به شرط تعقّل گردد « فصل » خواهد بود كه جنس را متحصّل مىسازد و مفهوم نوع را كامل مىكند و بر آن قابل حمل به حمل اولى ذاتى است .
بدين ترتيب روشن شد كه به حسب تحليل عقلى همواره در ماهيات ، جزء اعم كه همان جنس باشد به وسيلهء جزء اخصّ يعنى فصل ، قوام مىيابد .
صدرالمتألهين در اسفار ، چگونگى قوام جنس بر فصل را بدين نحو بيان كرده است :
« اينكه گفته مىشود جنس قائم بر فصل است بر حسب وجود خارجى نيست ، زيرا جنس و فصل در خارج يك وجود بيشتر دارا نيستند و دو امر كه در يك ظرف متّحد باشند ممكن نيست كه يكى از آن دو در وجود ، قائم بر ديگرى باشد ؛ بلكه در ذهن ماهيت نوعى به دو جزء عقلى قابل تجزيه و تحليل است و عقلًا بايد يكى از دو جزء تشكيلدهندهء ماهيت واحد ، علت جزء ديگر باشد ، زيرا يكى از آنها به ديگرى نيازمند است . آنچه مىتواند مورد احتياج و علت واقع شود جزء فصلى است ، زيرا جزء جنسى ممكن نيست علت جزء فصلى باشد ، چون لازمهء آن اين خواهد بود كه فصول مختلف و متقابل را يك جا به همراه داشته باشد ، يعنى يك شىء واحد ، در عين وحدت ، مختلف و متقابل نيز باشد كه امرى است محال .
از اينرو ، راهى نمىماند جز اينكه جزء فصلى را علت جزء جنسى و تقسيمكنندهء طبيعت مطلق جنسى ، و نيز علت آن بخشى كه از مفهوم مشترك جنس ، بهرهء نوع
نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 167
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١٦٧