است نه از عوامل آن .
ثانياً : اينكه بعضى گفتهاند : مشخص شىء فاعل نزديك آن است يعنى همان علت وجودى شىء ، و يا اينكه برخى ديگر گفتهاند مشخص همان فاعل كلّ هستى يعنى واجب متعال است كه وجود همه از افاضهء اوست ؛ و يا آنچه بعضى گفتهاند كه تشخّص عرض ، از ناحيهء موضوع آن است ؛ هر يك از اين اقوال خالى از حقيقتى نيست ، جز آنكه در همهء آنها تشخص به سبب بعيد اسناد داده شده در حالى كه سبب قريب كه بايد تشخّص بدان نسبت داده شود « وجود » شىء است ، زيرا وجود عينى خاصّ هر چيز ، ذاتاً اشتراك را ممتنع مىسازد ، چون خود بالذّات متشخّص است و ماهيت به واسطهء آن تشخّص مىيابد .
اما فاعل يا موضوع ، در تشخّص دخالت دارند به دليل آنكه اين دو از علل وجود شىء بهشمار مىروند ، در حالى كه نزديكتر از آنها براى تشخّص ، وجود خاصّ شىء است ، همچنان كه گفته شد .
ثالثاً : جزئى بودن معلوم محسوس در ذهن ، از ناحيهء خود آن بهعنوان يك مفهوم ذهنى نبوده ، بلكه از جهت اتّصالى است كه از راه حسّ با خارج دارد و انسان نيز آگاهى دارد كه آن معلوم اثرى از عين خارجى است .
همچنين ، جزئى بودن صُور خيالى به واسطهء اتصال تخيّل به حسّ است و نيز صور خيالى جزئى كه از راه حسّ به ذهن سپرده شده و در موقع مقتضى در پيش ذهن حضور مىيابد و يا صورى كه ذهن از تركيب صورتهاى ذخيره شدهء موجود در نزد خود مىسازد نيز از آن جهت جزئى است كه با حس و به تبع آن با عين خارجى در اتّصال است . « 1 »
هامش
( 1 ) . كليهء معلومات انسان كه از طريق حسّ ادراك مىشود ، پيش از آنكه عقل از آنها ماهيات كلّى انتزاع كند ، جزئى و شخصى است ؛ صور موجود در حافظه نيز اگر از طريق حسّ ادراك شده باشد جزئى و شخصى است و صورى كه انسان از تركيب صورتهاى موجود در حافظه به وجود مىآورد هم ، جزئى و شخصى است . حال مؤلف رحمه الله متذكر مىگردد كه جزئى بودن آنها از آن جهت كه مفهومى ذهنى هستند نبوده ، بلكه از جهت پيوندى است كه با حس و جهان خارج دارند و الّا مفهوم ذهنى از كليّت خارج نيست و هر مفهوم ذهنى كه با حس و خارج قطع رابطه كند ناگزير « كلّى » است