پيوست
وهّابيان پس از اين شكست سنگين ، به شهرهاى قطيف ، بحرين و شيخ نشينهاى مسقط پراكنده شدند . آنان آيين اباحه و الحادى خود را مخفى نموده ، در آن مناطق به صورت ناشناس اقامت گزيدند و گروهى از آنها به بلاد هند كوچ كردند .
ساكنان قطيف ، بحرين و ديگر شهرهاى نجد ، اعتقادات الحادى و اباحهاى خود را مقدارى تعديل نموده ، در پشت پردهء خفا آن را نگهداشتند و با توالد و تناسل بر تعداد خود افزودند و به مرحلهاى رسيدند كه توان ايذاء و اذيّت مردم را پيدا كردند ، امّا همانند عبداللَّه و پدرش سعود ، توفيق نشر آيين باطل خود را نيافتند .
آن گروه كه به هند كوچ كردند مذهب باطل خود را ابراز نكردندو در نهايت پنهان كارى به عقايد خود وابسته ماندند . پس از 10 تا 15 سال ، آيين خود را بر ملا نمودند ولى جرأت نشر آن را پيدا نكردند .
ده تا پانزده نفر از اين ملحدان ، حدود 15 - 16 سال پيش [ پيشتر از تاريخ تأليف كتاب ] به بهانهء انجام فريضهء حج ، با خانوادهء خود به مكّهء معظّمه مشرّف شده ، در آنجا رحل اقامت افكندند و حدود هشت يا نُه سال در آن بلدهء طيّبه اقامت گزيدند .
اهالى مكّه متوجّه اين معنى شده بودند كه طاعات و عبادات آنان با هيچيك از مذاهب چهارگانهء اهل سنّت تطبيق نمىكند ولى نظر به اينكه كيفيّت طواف و سعى آنها را شبيه شيعيان ديده بودند ، به شيعه بودن آنان معتقد شده بودند .
هفت يا هشت سال پيش يكى از علماى هند به وهّابى بودن آنها پى برده و اين موضوع را به شريف عبداللَّه پاشاى فقيد گزارش كرده بود و او نيز