تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه جكسن ( ايران در گذشته وحال ) ( فارسى ) — صفحة 337

مساهمون:

ص٣٣٧
هيكل يك انسان هست يا نه . ديدم كه جاى كافى براى جسد ، و نيز گذاشتن كرسى يا نيمكت محتوى البسه و پوششهاى ارغوانى ، شمشير ، و ديگر نشانهاى سلطنتى ، چنان كه در روايت آريانوس و استرابون آمده است ، وجود دارد . وضع داخل مقبرهء شاهى آن‌طور نيست كه زمانى بوده است . بر ديوار سمت راست ، يا ديوار جنوبى كتيبه‌اى به فارسى امروز و آياتى از قرآن نقر شده است . درست است كه اين كتيبه‌ها را خيلى زيبا نوشته‌اند ، و بر اطراف آنها يك نقش و طرح تزيينى شبيه محراب كنده‌اند ، ولى جاى آنها در مقبرهء كوروش بزرگ نيست . نامها و يادگارهاى بيشمار با خطوط سرسرى و نازيبا به وسيلهء مشرق زمينيان بر ديوارها رقم خورده است . يكى از اين نامها ، كه به خط پهلوى نوشته شده بود و توجه مرا جلب كرد ، متعلق به موبدى زرتشتى به نام موبد اورمزديار بهرام بود . شايد تنها وى ، به عنوان يكى از اعقاب مغان عهد باستان ، بيش از ديگران حق داشته است كه نامش را در مقبرهء كوروش بنويسد . نسخهء فرسوده‌اى از قرآن روى زمين افتاده بود كه بر اثر بادى كه به درون مقبره مىوزيد ورق مىخورد ، و حال آنكه وجود يك نسخه از كتاب مقدس اوستا در اينجا بيشتر مناسبت داشت . اما از همهء اينها نامناسبتر و ناهماهنگ‌تر طنابى بود كه درست بر فراز قسمتى كه بايستى جنازه را گذاشته باشند كشيده بودند ، و از آن دهها بسته و نظر قربانى ناجور و بىارزش به عنوان نذورات آويخته بودند . يك تكه فرش ، يك تكه فلز ، قطعه‌اى از يك چراغ ، يك زنگ ، يك حلقهء مسى و چيزهاى نگفتنى ديگر آويزه‌هاى اين رشتهء رنگارنگ را تشكيل مىداد . خوشبختانه اين نغمهء ناساز دير نپاييد . لحظه‌اى بعد خورشيد دم غروب از ميان درگاه با جلال و عظمتى زايد الوصف به گوشه‌اى از مقبرهء تاريك تافت . ناگهان به ياد فرهء كيانى مندرج در اوستا افتادم . در روزگاران باستان معتقد بودند كه تابش فرهء ايزدى هاله‌اى برگرد شخص شاهنشاه مىافكند . در اين لحظه نيز گويى آن نور ايزدى با شكوه و عظمتى مقدس از آسمان بر گرد مقبرهء كوروش مىتافت ، و آنجا را چنان متبارك مىساخت كه ماندن در آن بيشتر امكان نداشت . همچنانكه آهسته از مقبره خارج شدم و از پله‌هاى پهن آن پايين آمدم و بر اسبم سوار شدم ، خورشيد در پشت تپه‌هاى مغرب فرو نشست . روى برگردانيدم و براى واپسين‌بار نگاهى بدان آرامگاه تاريخى افكندم . ناگاه منظره‌اى در برابر ديدگانم پديدار شد ، و در عالم خيال مراسم تشييع جنازهء شاهنشاه بزرگ را به عيان مشاهده كردم . ما از روى نوشته‌هاى نويسندگان قديم مىدانيم كه شاهنشاهان ايران در هنگام حيات با چه كوكبه و شكوهى مشايعت مىشده‌اند : اسبان با زين و يراق و تجهيزات گرانبها ، ارابه‌هاى با شكوه ، شنلهاى ارغوانى ، و ساز و برگ سنگين از جمله چيزهايى بوده كه هميشه در اين مراسم باشكوه بطور لا تعد و لا تحصى وجود داشته است . ترديد نيست كه با چنين كوكبه و جلالى و