با وقار و هيبت بيشترى ، ملت غمزده و سوگوار جنازهء يل نامدار خود ، كوروش ، را به سوى گور مشايعت كرده است . جسدش را به آيين مغان طعمهء سگان و پرندگان نساختند بلكه با ورقهاى از موم پوشانيدند ، و يحتمل به شيوهء مصريان موميايى كردند ، و در صندوقى كه با زر تزيين يافته بود نهادند ؛ و ، درحالىكه نخبهء سپاهيان ايران آن را بدرقه مىكردند ، به سوى آرامگاه ابديش حمل كردند . من هنوز صداى پاى اسبانى را كه در مراسم تشييع ره مىسپردند مىشنيدم ، و آهنگ گامهاى شمرده و موزون سربازان با آواى چكاچاك سلاحهايشان در گوشم طنين مىافكند ؛ در عالم خيال دود بخورهايى را كه مىسوخت مىديدم كه از روى آتشدان بزرگى كه آتش مقدس در آن شعلهور بود به سوى آسمان ، به سوى اهورامزدا ، بلند مىشد ؛ و آواى موبدان - كه شايد سرود زرتشتى كام نموى زام
Kam nemoi zam
« من به سوى كدام سرزمين روان هستم ؟ » را ترنم مىكردند - با آهنگى موزون در مغزم صدا مىكرد . ديگر كوروش ، شاه بزرگ ، وجود نداشت . پوشش سياه شب چون چادرى بر روى دشت افتاد ، و از پشت تپههاى دوردست ماه به آرامى سر برآورد .