داراى تيرهاى زمخت خشن است شب را به روز آورند . در عالم خيال خود را در ماد قديم انگاشتم زيرا اوستا جامعهاى را با اين اوضاع و احوال فرض مىكند كه در آن تنى چند از مردمان در اتاقى مىنشينند و اشاره شده است به « اشخاصى كه يك جا نشسته ( يا خوابيده ) باشند بر يك بستر يا ( زير ) يك روپوش ، و مقابل آنها دو نفر يا پنج نفر يا پنجاه نفر يا صد نفر مرد و زن ( باشند ) » 35 . مقدماتى كه بوميان براى خفتن تهيه كردند جز اين نبود كه كمربند خود را سست كردند و خود را در ميان لحافى پيچيدند و آسوده و راحت به خواب رفتند تا صبح شد و بيدار شدند و مانند سگان به خود تكانى دادند . موقع خواب سه تن از روستاييان كه هنوز نخوابيده بودند ، همچنان نزديك من چمباتمه زده بودند و از روى رغبت به كارهاى من چشم دوخته بودند . نخست به كمربند طپانچهام ( كه اكنون طپانچهاى نداشت ) دقت كردند ، و به تحسين چرم ، بخصوص ساختمان فنى ( مكانيسم ) قلاب آن پرداختند . سپس بهطور كلى دربارهء جنس كمربند اظهار نظر كردند .
هر كدام كه آن را مىديد به ديگرى رد مىكرد . زنگال حنايى من با تسمههاى امريكاييش بخصوص مورد پسند آنها واقع شده بود ، لذا من آنها را براى تماشاى بيشتر به ايشان رد كردم ، و هر سه مهمان يكى يكى به دقت آن را بررسى كردند . چون اين كار بپايان رسيد همه خفتيم ، و تا صبح كه آفتاب پهن شد در خواب راحتى فرو رفتم .
آنگاه چون من چمدان را باز كردم و آينهء « تاشو » خود را براى اصلاح صورتم بيرون آوردم ، و سپس فيلم جديدى در دوربين عكاسى خود نهادم ، دگر بار تماشا و بررسى وسايل من آغاز شد . چون كار تمام شد و وسايلم را دوباره در چمدان گذاشتم و بستم اين مرحله از تماشا نيز بپايان رسيد ، و من خوشحال بودم كه ديگر هدف نگاههاى خيرهء آنها نيستم .
با وجود اينكه مكرر فرياد مىزدم : « زود ، زود ؛ تز ، تز » خورشيد به وسط آسمان رسيده بود كه توانستم دو اسب و يك گارى تهيه كنم و سفر اروميه را از سر گيرم بدان اميد كه شب بدانجا رسم . چون از منزلى كه شب را در آن بسر برده بوديم قدم بيرون نهاديم ، متوجه شدم كه شب قبل ، پس از آن سفر هولناك و عبور از گردنههاى قراباغ ، به كنار دشت پهناور اروميه رسيدهايم . براى تسريع در كار حركت و عزيمت داخل حياطى شدم كه جمعى در آن سرگرم بيرون كشيدن ارابهاى بودند كه قرار بود وسيلهء نقليهء بعدى ما باشد . يكى از خدمتكاران به پيش دويد تا مرا به جهت سگان درندهاى كه در آنجا بودند از گام نهادن در آن محوطه مانع شود ؛ من در مقام اعتراض كوشيدم كه با رساترين بيانى كه ممكن بود به فارسى سخن گويم و به او بفهمانم كه از سگ نمىترسم ، اما در يك لحظه فهميدم كه آن جانوران از شرورترين سگان روزگارند . ناچار عقبنشينى كردم . عاقبت گارى آماده
سفرنامه جكسن ( ايران در گذشته وحال ) ( فارسى ) — صفحة 101
مساهمون: فريدون بدره اى
ص١٠١