تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه هاي ونيزيان در ايران ( فارسى ) — صفحة 439

مساهمون:

ص٤٣٩
مراد خان « 1 » پسر سلطان يعقوب به جنگ اسماعيل مىرود تا با او بر سر تاج و تخت پيكار كند ، اما لشكرش تارومار مىگردد و خودش به بغداد مىگريزد .

[ فصل شانزده ] 16

هنگامى كه شاه اسماعيل در تبريز بود مراد خان « 1 » سلطان بغداد با لشكرى از 000 ، 30 تن به جنگ او رفت تا تاج و تخت را كه حق خود مىدانست بچنگ آرد . اسماعيل چون اين بشنيد سخت برآشفت و چاكران و سپاهيان خود را از تبريز به دشتى پهناور كشيد و در آنجا شنيد كه مراد خان به هواى تصاحب غنايم فراوان شتابان مىآيد . اين مراد خان پسر سلطان يعقوب بود . اسماعيل به چاكران و لشكريان خود اندرز داد كه مردانگى نمايند و از اميران ايبرى مسيحى نيز خواست كه كسان خود را به دلاورى برانگيزند تا همان هنرى كه در تارومار كردن لشكر الوند بيگ نموده بودند نشان دهند . همه عهد كردند كه چنين كنند و در انتظار درآويختن با دشمن نشستند ، مراد خان چون با لشكر خود در دشت تبريز به محلى رسيد كه از اردوگاه اسماعيل چندان دور نبود در كنار نهرى كوچك توقف كرد تا سپاهيانش نفس تازه كنند . اسماعيل به ساحل مقابل شتافت و در آنجا موضع گرفت . هر دو لشكر در اين وضع يكديگر را به نبرد مىخواندند ، و به همديگر دشنام و ناسزا مىدادند . چون نيمروز شد مراد خان پيروان خود را اندرز داد تا بر ضد دشمنان صفوى خود دليرانه بجنگند ( از سوى ديگر اسماعيل نيز چنين كرد ) و آنگاه لشكر خود را به سه ستون تقسيم كرد .
هامش
( 1 ) . در متنMuratcanو در حاشيهء گرى : « مراد خان ، برادر الوند » .