تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه هاي ونيزيان در ايران ( فارسى ) — صفحة 357

مساهمون:

ص٣٥٧
زكى پاشا « 1 » را به نزد مملوك فرستاد تا سبب آمدن وى را به حلب ، بدان وضع غيرمنتظر ، جويا شود . اما پاسخى قانع‌كننده نشنيد و پيدا بود كه ميان او و شاه اسماعيل سر و سرى است . ازاين‌رو سلطان عثمانى همهء فقيهان و دانشمندان را گردآورد و از ايشان خواستهء كردگار را پرسيد . در جواب گفتند كه نخستين وظيفهء سلطان آن است كه آن خار پرگزند را از سر راه بردارد ، سپس به راهى كه خداوند نشان خواهد داد قدم گذارد . سلطان عثمانى پس از شنيدن اين پاسخ رو به‌سوى حلب نهاد و پس از رسيدن بدانجا نزديك دشتى زيبا كه مزار ابراهيم نبى در آن قرار دارد اردو زد و طلايهء لشكر را كه چهار سپاه بود از پيش فرستاد . ازاين‌رو لشكر عثمانى شب و روز آمادهء جنگ بود . روز بعد مماليك « 2 » در رسيدند و آرايش جنگى گرفتند . چون آگاهى آمد به سلطان عثمانى در خيمه بر پاى خاست و به درگاه يزدان ناليد و او را به نام بزرگ پروردگار و خداپرستى عثمانيان سوگند داد كه همان روز عساكر مسلمانان نيكوكار را بر سپاه دشمن پيروز گرداند . پس از دعا و نماز بر اسب سوار شد و نزد پاشاها رفت و دستور داد كه فوجهاى خود را آراسته كنند و ايشان نيز چنين كردند . فرمان داد كه توپهاى بزرگ و كوچك را منظم كنند . آنگاه سپاهيان عثمانى به پيشروى آغاز كردند و غلامان سلطان كه عده‌شان به يك هزار و دويست تن مىرسيد و جامه‌هاى فاخر بر تن داشتند بر اسب سوار شدند و در عين آنكه مراتب نظامى و انضباط را رعايت مىكردند پيروزى سلطان را از درگاه خدا خواستار بودند . سلطان نيز جامه‌اى فاخر به تن كرد . جوانى گرانمايه كه نامش مرجيس « 3 » بود در التزام ركابش بود ، همچنين سه هزار مرد كه جامه‌هاى زربفت پوشيده و به تير و كمان مسلح بودند ، اينان غلامان مخصوص سلطان بشمار مىرفتند . در جانب چپ سه هزار و پانصد تن از درباريان او و بعد از ايشان يك هزار و هفتصد تن سولاچى « 4 » و نخبه‌هاى سپاه و سيزده هزار ينىچرى از تفنگدار و توپچى
هامش
( 1 ) .Zachaia Bassa( 2 ) . در متنMamelukesكه همان مملوكها يا مماليك و مراد از ايشان در اينجا سپاه مملوك مصر است . - م . ( 3 ) .Mergis( 4 ) .Solacchi