بود ديدم . همراهان من تعريف كردند كه موقعى كه براى بردن جسد به اين اتاق وارد شدند مشاهده كردند كه زندانى مچ دست چپ خود را خورده است .
با اين حال هنوز رقيب ديگرى به نام الله قلى خان وجود داشت كه از ديگران خطرناكتر بود . اين شخص كه به اصفهان رفته بود در اصفهان و تمام فارس و ولايات مجاور او را به عنوان شاه مىشناختند . پشتيبانى آنها به قدرى باعث تقويت وى شد كه ممكن بود براى پادشاه فوق العاده خطرناك باشد ولى واقعهاى كه بىشباهت به معجزه نبود ، باعث نجات پادشاه گرديد . مردى از ايل افشار به نام حسين خان « 3 » كه بسيار شجاع ، نيرومند و كاردان بود فرماندهى سوارنظام باباخان را بر عهده داشت . اين مرد كه بىباكى و بىغرضيش كرارا به منصهى ظهور رسيده بود قلب و اعتماد تمام آنهايى را كه تحت فرماندهيش بودند به دست آورده بود . حسين خان كه به فراست دريافته بود كه پادشاه از اينكه نيروى اين مدعى آن هم در مهمترين ولايات ايران دايما رو به تزايد است بسيار اندوهگين مىباشد بدون آنكه كلمهاى بر زبان آورد در راس سى تن از سپاهيان دلاورش كه از هرجهت مورد اطمينان وى بودند ، عازم اصفهان گرديد . موقعى كه به نزديكى پايتخت الله قلى خان رسيد چند روزى خود را در حوالى شهر پنهان نمود به اين اميد كه اللهقلى را در شكارگاه و يا حين گردش غافلگير نمايد .
اما از تصادف روزگار يا بهتر بگوييم حزم و احتياط اين شاهزاده كه هنوز از قدرت خود تا آن اندازه اطمينان نداشت كه جرات خارج شدن از شهر را با تعداد كمى محافظ داشته باشد در مدت هشت روزى كه حسين خان انتظارش را مىكشيد از قصر خارج نشد . حسين خان از ترس اينكه مبادا غافلگير يا شناخته شود تصميم گرفت كه به قصر الله قلى حملهور شود و از اينرو مردان خود را به دور خويش جمع نمود و از آنها پرسيد آيا به قيمت جان حاضرند به دنبال او بروند ؟
همگى يكصدا جواب دادند كه ترجيح مىدهند هزار بار جان
هامش
( 3 ) - حسين خان اكنون حاكم ايروان و ولايت آران مىباشد .