سيّاره در آهنگ او
خيره ز بس نيرنگ او
در تاختن فرسنگ او
از حد طايف تاختن
گردون پلاسش بافته
اختر مهارش تافته
وز دست و پايش يافته
روى زمين شكل مجن [ 1 ]
صكَّاء ذعلبة إذا استدبرتها
حرج إذا استقبلتها هلواع
و إذا أطفت بها أطفت بكلكل
نبض الفرائص مجفر الأضلاع
مرحت يداها بالنّجاء كأنّما
تكرو بكفّى لاعب في صاع
[ 2 ] چگونه بر اخبار وقوف يابم و نامهاى بشارت و ديگر مهمّات بأطراف رسانم ؟ و بي شمشير برّان كه گوهر [ 3 ] در صفحهء آن چون ستاره است در گذر كاه كشان و مانندهء مورچه اي بر روى جوى آب در سبزه روان ، آب شكلي كه آتش فتنه از هيبت آن مرده است ، آتش زخمي كه آب روى ملك از وى بجاى مانده نعوذ بالله از آن آب رنگ آتش فعل در جنگها چگونه أثري نمايم ؟ و هر گاه كه از اين اسباب بي بهره شدم و عزيزان و معينان را باطل كردم از ملك و زندگاني چه لذّت يابم ؟ كه فراق عزيزان كاري دشوار و شربتي بدگوار است ، و كفايت مهمّات و تمشيت أشغال بي يار و خدمتگار سعيي باطل و نهمتي متعذّر [ 4 ] است
شرح
[ 1 ] . مجن ( مجنّ از ج ن ن ) سپر . از همين مادّه و به همين معني جنّه نيز آمده است .
[ 2 ] .صكَّاء ذعلبة . . .ماده اشتري تيز دو و سبك رو چون سپس او فراشوي ( چون خواهي كه باز پس رود ) ، باريك ميان دراز قامت درشت هيكل و شتابان چون از پيش او واشوي ( چون خواهي كه پيش رود ) ؛ و چون گرد آن بگردي گرد سينه اي ميگردي كه جنبنده است گوشهاى آن ( بنشان قوّت دل و تيزي هوش ) و بزرگ و فراخ است دنده هاى آن ( درونش وسيع است ) ؛ با نشاط شده دو دست او از جهت تيز رفتن چنان كه گوئي گوى ميبازد با دو پنجهء بازيگري در زمين هامون هموار . در اساس : دعبلة ( بجاى ذعلبة ) ؛ حرح ( بجاى حرج ) ، هلواع ( بجاى هلواع ) ، كأنّها . . . في قاع ( بجاى كأنّما . . . في صاع ) .
[ 3 ] . و ( 9 ) گوهر شمشير نقوش بسيار خرد و ظريفي كه بر صفحهء شمشير كار ميكنند و در چشم بيننده اثري مانند موج زدن نور مينمايد و بأشكال و أنواع مختلف است ، برخي از آنها در نوروزنامه ( چاپ مينوي ص 36 تا 38 ) بتفصيل وصف شده است .
[ 4 ] . متعذّر دشوار نزديك به غير ممكن ؛ رجوع شود نيز به 355 / 3 .