ففي كفّه نضو يهجّن مشقه
عقائق داج و العراب المذاكيا
يداوي سقام الملك و الدّاء معضل
فمن ذا رأى نضوا يكون مداويا
[ 1 ]
لفظي چو عقد منظوم
خطَّي چو در منثور
في خطَّه من كلّ قلب شهوة
حتّى كأنّ مداده الأهواء
و لكلّ عين قرّة في قربه
حتّى كأنّ مغيبه الأقذاء
[ 2 ]
هر خطَّ كه او نويسد شيرين از آن بود
كان هست صورت سخونان [ 3 ] چو شكَّرش
مصالح اطراف و حوادث نواحي چگونه معلوم شود ، و بر احوال اعدا و عوازم [ 4 ] خصمان بچه تأويل وقوف افتد ؟ و هر گاه كه اين دو بندهء كافي و اين دو ناصح واقف كه هر يك بمحلّ دست گيرا و چشم بينااند
كأنّهما في نصرة و ترافد
يمينك أعطتها الوفاء شمالها
[ 5 ] باطل گردند و فوايد مناصحت و آثار كفايت ايشان از ملك من منقطع شود رونق كارها و نظام مهمّات چگونه صورت بندد ؟ و بي پيل سپيد كه شخص او چو خرمن ماه خرّم و تابان [ 6 ] و چون هيكل [ 7 ] چرخ آراسته و گردان است ؛ مهد او هم كاخي دلگشاى و
شرح
[ 1 ] . و ( 2 )ففي كفّه نضو . . .كه در پنجهء او نزاريست ( زرد لاغري است ) كه زشت مىكند تند رفتن او برقهاى شب تاريك را و اسپان تازي تمام سال را ( شش ساله را ) ؛ دارو مىكند ( اين نزار ، يعني قلم ) بيماري پادشاهي را و آن درد دشوار است ، و كه ديده است زرد لاغري را كه باشد دارو كننده ؟
[ 2 ] . و ( 5 )في خطَّه من . . .در خطَّ او تمامي دلها را آرزوست ، تا آنجا كه گوئي مركَّب آن خواسته هاى دلست ؛ و هر ديده اي را روشنائي است در نزديكي به آن تا آنجا كه گوئي غايب بودن آن ( در حكم ) خاشاكهاست .
[ 3 ] . سخونان در اساس چنين نوشته شده است و مراد سخنان است . و او در لفظ سخون و او معدوله است و تبديل كلمه به دو صورت تلفّظ سخن و سخن تحوّل طبيعي تلفّظ بوده است و حتّى در عصر نصر اللَّه منشي هم سخن بفتح خا متداول بوده ، چنان كه در شعر سنائي مكرّر در قوافي بدين صورت آمده است .
[ 4 ] . عوازم ( جمع عازم ) در اساس و نق و 3 چنين است ؛ : عزمات ؛ ساير نسخ : عزايم ، باستثناى مج كه جمله را ندارد ؛ عازم بمعني واجب و فريضه است نه عزم ، ولي باحتمال قوي مصنّف « عوازم » نوشته بوده بجاى عزائم .
[ 5 ] .كأنّهما في نصرة . . .گوئي آن دو در ياري و همراهي كردن با يكديگر چناناند كه دست راست ترا وفا بجاى ميآورد دست چپ آن ( تو ) .
[ 6 ] . خرم و تابان در اساس : خرّم تابان .
[ 7 ] . هيكل رجوع شود به 224 / 11 ح ، ناصر خسرو گويد ( ديوان چاپ مينوي ص 439 و 471 به ترتيب ) :