دوستي و سوالف يگانگي را مهمل گذارم از مردمي و مروّت بيبهره گردم ، و اگر بر كرم عهد ثبات ورزم و جانب خود را از وصمت مكر و منقصت غدر صيانت نمايم زن كه عماد [ 1 ] دين است و آباداني خانه و نظام تن در گرداب خوف بماند . از اين جنس تأمّلي بكرد و ساعتي در اين تردّد و تحيّر ببود آخر عشق [ 2 ] زن غالب آمد و راى بر دار و قرار داد ، كه شاهين وفا سبك سنگ [ 3 ] بود
و أكثر فتيان الزّمان أراذل
موازينهم في السّرو غير ثقال
[ 4 ] و پيغامبر گفت عليه السلم حبّك الشّيء يعمي و يصمّ [ 5 ] . و دانست كه تا بوزنه را در جزيره نيفگند حصول اين غرض متعذّر و طالب آن متحيّر باشد در حال ضرورات مباح [ 6 ] است حرام بدين عزيمت بنزديك بوزنه باز رفت . و اشتياق بوزنه بديدار او هر چه صادقتر گشته بود و نزاع بمشاهدت او هر چه غالبتر شده [ 7 ] . چندانكه چشم بر وى افگند اندك سكون و سلوتي [ 8 ] يافت و گرم بپرسيد ، و از حال فرزندان و عشيرت استكشافي كرد . باخه جواب داد كه : رنج مفارقت تو بر من چنان مستولي شده بود كه از أنس وصال ايشان تفرّجي حاصل نيامد ، و از تنهائي تو و انقطاع كه بوده است [ 9 ] از اتباع و اشياع هر گه ميانديشيدم عمر بر من منغّص [ 10 ] ميگشت و صفوت عيش من كدورت ميپذيرفت ؛ و اكنون چشم ميدارم كه اكرامي واجب
شرح
[ 1 ] . عماد ستون ، ركن ، تكيه گاه .
[ 2 ] . عشق در اساس و چند نسخهء ديگر : عشوهء . متن مطابق و 2 و 3 و و و نافذ .
[ 3 ] . سبك و سنگ كم وزن . در اين استعاره بين لفظ شاهين و سنگ تناسب را رعايت كرده است .
[ 4 ] . و أكثر فتيان . . . بيشترين جوانان اين روزگار ناكس و أوباشاند ؛ ترازويشان در مهتري و سروري ناگران ( و سبك سنگ ) است . بجاى أراذل در ديوان بحتري : أشابة ، و بجاى الزّمان در اساس : الرّجال .
[ 5 ] . حبّك . . . دوست داشتن تو چيزي را موجب كوري و كري ( تو ) ميگردد .
[ 6 ] . مباح آنچه روا باشد و مجاز باشد كردن آن ؛ ضدّ حرام .
[ 7 ] . و نزاع . . . شده اين چند كلمه در اساس و مج نيست ، و محتملست كه اصيل باشد . نزاع آرزومندي و كشش دل .
[ 8 ] . سلوت فرو نشستن اندوه و كم گشتن آرزو . ص 246 س 6 نيز ديده شود .
[ 9 ] . از تنهائي . . . بوده است اين چند كلمه را اساس و نق و مج ندارند ، و محتمل است كه از مصنّف باشد .
[ 10 ] . منغّص ( از مادّهء ن غ ص ) ناخوش گردانيده ، بيمزه گردانيده ، ناگوار گردانيده .