و در زير آن درخت باخه اي نشستي و بسايهء آن استراحت طلبيدي . روزي بوزنه انجير ميچيد . ناگاه يكي در آب افتاد . آواز آن به گوش او رسيد ، لذّتي يافت و طربي و نشاطي در وى پيدا آمد . و هر ساعت بدان هوس ديگري بينداختي و بآواز آن تلذّذي نمودي . سنگ پشت آن مىخورد و صورت ميكرد كه براى او مياندازد . و اين دل جوئي و شفقت در حقّ او واجب ميدارد . انديشيد كه بي سوابق معرفت اين مكرمت ميفرمايد ، اگر وسيلت مودّت بدان پيوندد پوشيده نماند كه چه نوع اعزاز و اكرام فرمايد ، و چنين ذخيرتي نفيس و موهبتي خطير از صحبت او بدست آيد . بوزنه را آواز داد و صحبت خود برو عرضه كرد .
جوابي نيكو شنيد و اهتزاز تمام ديد و هر يك را ازيشان بيك ديگر ميلي بكمال افتاد و مثلا چون يك جان ميبودند و در دو تن و يك دل در دو سينه مثل المصافاة بين الماء و الرّاح [ 1 ] هم وحشت غربت از ضمير بوزنه كم شد و هم باخه بمحبّت او مستظهر گشت
و إنّ شفاء النّفس لو تستطيعه
حبيب مؤات أو شباب مراجع
[ 2 ] و هر روز در ميان ايشان زيادت رونق و طراوت ميگرفت و دوستي مؤكَّد ميگشت . و مدّتي برين گذشت .
چون غيبت باخه از خانهء او دراز شد جفت او در اضطراب آمد و غم و حيرت و اندوه و ضجرت به دو راه يافت ، و شكايت خود با ياري باز گفت : جواب داد كه : اگر عيب نكني و مرا در آن متّهم نداري ترا از حال او بياگاهانم . گفت : اى خواهر ، در سخن تو چگونه ريبت و شبهت تواند بود ، و در اشارت تو تهمت بچه تأويل صورت بندد ؟ گفت : او
شرح
[ بقيّهء ح ص قبل ]جان ز ريش و سبلت تن غافلست
ليك تن بيجان بود مردار و پست
بارنامهء روح حيوانست اين
پيشتر رو روح انساني ببين[ 1 ] . مثل المصافاة . . . مانند دوستي ويژه و پاكيزه ميان آب و شراب .
[ 2 ] . و إنّ شفاء . . . بدرستي كه شفاى روان و تن اگر بدست تواني آورد ( يكي از دو چيز است : ) دوست موافق يا جواني بازگردنده ( باز گشته ) .