موهبت محبّت تو در چنين غربتي ارزاني داشت مرا از چنگال محنت فراق كه بيرون آوردي و از دست مشقّت هجران كه بستدي ؟ پس بدين مقدّمات حقّ تو بيشتر است و لطف تو در حقّ من فراوانتر . بدين مؤونت و تكلَّف محتاج نيستي ؛ كه در ميان اهل مروّت صفاى عقيدت معتبر است ، و هر چه از آن بگذرد و زني نيارد ؛ كه انواع جانوران بي سابقهء معرفت با هم نشين در طعام و شراب موافقت مينمايند ، و چون از آن بپرداختند از يك ديگر فارغ آيند ؛ و باز دوستان را اگر چه بعد المشرقين [ 1 ] اتّفاق افتد سلوت ايشان جز به ياد يك ديگر صورت نبندد ، و راحت ايشان جز به خيال يك ديگر ممكن نگردد در يوبهء [ 2 ] وصال خوش ميباشند و بر اميد خيال بخواب ميگرايند
فلو لا رجاء الوصل ما عشت ساعة
و لو لا مكان الطَّيف لم أتهجّع
[ 3 ]
شرح
[ 1 ] . بعد المشرقين دوري به قدر دوري مشرق از مغرب . استعمال مشرقين از باب غلبه دادن يكي از دو تا بر ديگريست ، مانند أبوين ، والدين ، حسنين .
[ 2 ] . يوبهء 1 : يوبهء ، 3 : يوبه ؛ اساس : يوبهء ؛ چلبي : يوبهء ؛ نق : پويهء ؛ : بونهء ؛ 2 و :
بوتهء ؛ نافذ : توبهء ؛ : نويد ؛ مج ندارد . رجوع شود به 166 / 6 ح علاوه بر شواهدي كه در مجلَّهء يغما نقل كردهام اين بيت مسعود سعد سلمان در چهار مقالهء عروضي ( چاپ قزويني ص 146 ؛ چاپ دكتر معين ص 124 تعليقات ؛ و ديوان مسعود چاپ اوّل ياسمي ص 256 ) :سوى مولد كشيد هوش مرا
يوبهء دختر و هواى پسرو بيتي منسوب به فردوسي در فرهنگ شاهنامهء عبد القادر بغدادي ( ص 245 ) :ز بس يوبه كاندر دل شاه بود
دبير فرامرز را خواند زودو نيز ابيات مختاري ( ديوان چاپ همائي ، به ترتيب صفحات 167 ، 410 ، 523 ، 578 ) ديده شود :همه نحوست بيرون شود ز طالع بزم
چو خيزدت ز پي بزم يوبهء ساغر
وز يوبهء پشت زمين نوشتن
پهلوش بخارد ز حسرت ران
مه از يوبهء گوى و چوگان خسرو
بود گاه چوگاني و گاه گوئي
يك روز دامن تو بگيرم كه چند شب
در يوبهء تو اشك بدامن گرفته اميوبه با بوى كه در استعمال شعرا و نويسندگاني از قبيل عطَّار و بهاء ولد و سعدي و مولوي و حافظ فراوان آمده است هيچ ربطي از حيث لغت ندارد . اگر چه معني به آن نزديكست .
[ 3 ] . فلو لا رجاء . . . اگر نبودي اميد وصال من ساعتي نزيستمي ، و اگر نه جاى خيال بودي بشب نخفتمي در نسخهء شرح ابيات كليله و دمنه كه در مجلس است اين رباعي آمده است كه ترجمهء منظوم اين بيت است :