دارين
بندرى است در بحرين كه مشك را از هند بدانجا آرند ، و نسبت بدان دارى باشد . فرزدق چنين مىسرايد :
كانّ تريكة من ماء مزن * و دارىّ الذّكي من المدام « 1 »
در كتاب سيف ( ابن عمر ) « 2 » آمده است كه مسلمانان با علاء حضرمى بر شهر دارين در بحرين چيره شدند . و از آنجا پياده بر شنزارى آبدار رو به خليج روان شدند . اين شنزار آن اندازه آب داشت كه پاى شتران در آن فرو مىرفت و از دارين تا كرانهء دريا يك شبانه روز راه دريايى بود و در راه به مردم برخورده كشتند و اسير كردند . از سواران ششهزار و از پيادگان دو هزار تن بدانجا رسيدند . عفيف پسر منذر چنين سرود :
الم تر انّ اللّه ذلّل بحره * و انزل بالكفّار احدى الجلايل
دعونا الّذى شقّ البحار فجاءنا * بأعجب من فلق البحار الأوايل « 3 »
من ( ياقوت ) گويم اين شنزار آبدار در « أوال » امروز از مشهورترين شهرهاى بحرين است و گويا نام ايشان « أوال » و « دارين » باشد . و اللّه اعلم . اين جايگاه به روزگار بو بكر ( رض ) بسال دوازدهم گشوده شد .
محمد بن حبيب گويد اين جايگاه همان « داروم » است . و آن شهركى است در چهار فرسنگى غزّه . پس غير از آن است كه در بحرين مىباشد .
دارين
[ ر ] روستايى است بيرون حلب كه آن را در « ربض دارين » « 4 » ياد كردهام . عيسى [ 538 ] پسر سعدان حلبى در چند جاى شعر خود او را ياد كرده گويد :
يا سرحة الدّارين أيّة سرحة * مالت ذوايبها علىّ تحنّنا
أرسى بواديك الغمام و لا غدا * نفس الخزامى الحارثىّ و حوشنا
امنفّرين الوحش من ابياتكم * حبّا لظبيكم أسا أو أحسنا
اشتاقه و الأعوجيّة دونه * و يصدّنى عنه الصّوارم و القنا « 5 »
اعشى نيز گويد :
و كأس كعين الدّيك باكرت خدرها * بفتيان صدق و النواقيس تضرب
سلاف كأنّ الزّعفران و عند ما * يصفّق فى ناجودها ثمّ يقطب
لها أرج فى البيت عال كأنّه * ألمّ به من بحر دارين أركب « 6 »
داسر
[ س ] شهرى است كه از آنجا تا زبيد يمن يك شب راه است . على بن مهدى خمرى در آنجا خروج كرد و بپادشاهى رسيد . و آن در خولان است .
داسن
[ س ] با نون پايانى نام كوهى بلند در شمال موصل در كرانهء خاورى دجله و مردم بسيار دارد كه كرد مىباشند . به ايشان كردان داسنى گويند .
داشيلوا :
ديهى است از آنجا تا رى دوازده فرسنگ است . تاج الدوله « تتش » پسر آلب ارسلان در صفر سال 488 در آنجا كشته شد و اللّه اعلم .
داعيه
[ ع ى ] در كتاب « دمشق » آمده است : عثمان بن عنبسه پسر بو محمد پسر عبد اللّه پسر يزيد پسر معاويه پسر بو سفيان اموى از ساكنان « كفر بطنا » از اقليم « داعيه » بود . ابن ابو العجائز او را در شمار ساكنان « غوطه » از بنى اميّه شمرده است .
داليه
« 7 » [ ل ى ] يكى دوالى - دولاب كه كشتزارها را بوسيلهء آنها آب دهند . نام شهرى كوچك در كرانهء باخترى فرات است ، ميان « عانه » و
هامش
( 1 ) . گويى تريكه از آب جهنم و دارى خوش بوتر از آب بهشت باشد .
( 2 ) . براى تحقيق در گفتههاى سيف بن عمر به كتاب يكصد و پنجاه يار ساختگى نگاشتهء مرتضى عسكرى مراجعه شود .
( 3 ) . آيا نديدى كه چگونه خداوند دريايش را براى ما رام كرد و بزرگترين مصيبت را بر كافران وارد ساخت . ما از خدايى كه دريا را براى موسى شكافته بود خواهش كرديم خدا چيزى شگفت انگيزتر از آن براى ما فراهم كرد .
( 4 ) . ن . ك : چ ع 2 : 750 : 22 .
( 5 ) . اى شهر ارين چه خوش و نيكو بودى . درختانت از سر نوازش بسوى من خم مىشدند ابر تو را و كوچههايت و خانهء ما را پوشيده است . حيوانات را از آنجا نرانيد آهوان براى استراحت بدانجا روى مىآورند من هميشه آرزوى آنجا را دارم . ولى شمشير و نيزه راه را بر من بسته است .
( 6 ) . جامى چون چشم خروس بدست جوانان است و ناقوسها مىنوازند . . . كوچههايى بلند كه كشتىها از درياى « دارين » بسوى آن مىآيند .
( 7 ) . ن . ك : تقويم بو القدا - آيتى ص 316 - 317 . رحبه و « داليه » هر دو ملك مالك بن طوق به روزگار مأمون ( 198 - 218 ) بود و بنام وى اضافت مىشد . ( لسترنج