« رحبه » . نشاندار قرمطى « 1 » كه در شام خروج كرده بود در آنجا اسير شد .
دامان
« 2 » نام ديهى نزديك واقفه كه پنج فرسنگ از آن دور است و بر دهانهء رودخانهء « نهيا » است . سيب دامانى بدانجا نسبت دارد كه به سرخى ضرب المثل است .
صريع چنين مىسرايد : [ 539 ]
و حياتى ما ألف الدّامانى * لا و لا كان فى قديم الزّمان « 3 »
بدانجا نسبت دارد ، احمد پسر فهر پسر بشير دامانى « 4 » مولاى بنى سليم بود و او را فهر رّقّى نيز گويند . او از جعفر پسر رفال روايت دارد . ايوب و زّان و مردم جزيره از وى روايت كنند . او پس از سال 200 در گذشت .
دامغان
« 5 » [ م ] شهرى است بزرگ ، در ميان رى و نيشابور كه مركز كومس است ، مسعر پسر مهلهل گويد : دامغان شهرى پر ميوه و ميوههايش بهترين است . شبانه روز در آنجا بىوقفه باد مىوزد . سدى شگفت انگيز براى تقسيم آب در زمان كسرى آنجا ساخته شده است . آب از غارى در آنجا بيرون مىآيد و به چند جوى تقسيم مىشود ، و به صد و بيست روستا مىرود كه هيچيك از آنها بيش از ديگرى نمىگيرد .
بخش بندى اين آب تغيير پذير نيست و بسيار زيبا و شگفت انگيز است و مانند آن را در شهرهاى ديگر نديدهام .
مسعر گويد در آنجا ديهى است كه آن را ديه شتربانان ( جمالين ) گويند . در آنجا چشمهاى است كه از آن خون بيرون مىآيد و شك ندارد كه همهء اوصاف خون در آن هست . هرگاه اندكى جيوه در آن بريزند فورى سنگ خشك و سخت شود . و اين ديه را « غنجان » « 6 » نامند .
در دامغان سيب كومسى به خوبى و سرخى معروف است و آن را تا به عراق مىبرند . و در آنجا كانهاى زاج و نمكهاى گوناگون وجود دارد و كبريت ندارد . معدن زر نيكو دارد « 7 » از آنجا تا بسطام دو مرحله راه است .
من ياقوت بسال 613 از اين شهر گذشته بسوى خراسان رفتم ، امّا هيچيك از اين سخنانى كه مسعر گفته است نديدم زيرا كه من در آنجا نزيستم . از اين شهر تا گرد كوه كه پايگاه ملحدان ( اسماعيليان ) است يك روز راه است . كسى كه در دامغان باشد گرد كوه را در كوهستان از دور مىبيند .
گروهى بسيار از دانشمندان بدين شهر نسبت دارند مانند :
1 - ابراهيم پسر اسحاق زرّاد دامغانى . « 8 » او از ابن عيينه روايت دارد . احمد پسر سيّار نيز از وى روايت مىكند .
2 - قاضى القضات بو عبد اللّه محمد پسر على پسر محمد دامغانى حنفى مذهب است . او بر بو عبد اللّه ضميرى در بغداد فقه خواند ، و حديث را از بو عبد اللّه محمد پسر على صورى بر شنود . عبد اللّه أنما طى و جزوى از او روايت دارند . او در دامغان بسال 400 زاده شد . چند تن از فرزندانش قاضى القضات بغداد بودند [ 540 ]
هامش
ص 113 ) .
( 1 ) . نشاندار ، يك اصطلاح مذهبى ستايش آميز است كه به داعيانى گفته مىشد كه مقامى بلند داشته ، ايشان را به پيامبر ( ص ) تشبيه مىكردند كه او نيز در ميان دو كتف نشانى داشته است . تازيان اين واژه را به دو گونه ترجمه كردهاند . دوستان شيعه او را « صاحب الشامه » و سنّيان ناصبى او را « صاحب الخال » كه نكوهش آميز است مىخواندند . ن . ك : تجارب الامم مشكويه رازى ، ترجمه منزوى . واژهء « نشاندار » در فهرست كتاب ( ص 615 و ص 29 و 30 ) .
( 2 ) . تقويم بو الفدا . آيتى ص 304 .
( 3 ) . در زندگى با دامان خو نگرفتهام حتىّ در زمان گذشته .
( 4 ) . ش . ش : 361 از انساب 220 ، لباب 1 : 485 ( تقويم بو الفدا - آيتى ص 4 - 4 - 505 ، لسترنج ص 8 ) .
( 5 ) . احسن ع ص 355 ترجمه ص 520 ، ن . ك : قزوينى . آثار ع ص 365 ، جهانگير ص 430 ، مراد ج 2 ص 121 ، فردوسى ، در باز گشت كى خسرو از توران به ايران چنين مىسرايد :و زانجا سوى دامغان بر كشيد * همه راه زرّ و درم گستريدبه يك هفته آنجا بياسود شاه * همان ديد پيلان و اسب سياه( 6 ) . نام غنجان براى جايى ، مانند چشمهء خون در آن ، خيالى است . من برايش ريشه در جائى نجستم . شايد واژه ، از روى « غندجان » كه در شيراز است ساخته شده باشد .
( 7 ) . قزوينى مىافزايد ميان دامغان و سمنان غارهايى در كوه است كه در وقتى معين از سال گازى بيرون مىآيد كه به هر كس برسد او را مىكشد . و اين غارها به درازاى يك فرسنگ و پهناى چهار صد ذراع است . و تا دو فرسنگ راه بوى اين گازها شبانه روز مردم و حيوانات را مىآزارد . و كمتر كسى است كه از آن جان به در ببرد . ( آثار البلاد - چاپ دار صادر : 365 ) .
( 8 ) . ش . ش : 21 از انساب 220 ، لباب 1 : 486 .