دارة مواضيع
[ ر ة م ] عمرانى اين واژه را چنين ضبط كرده است و جاى آن را روشن نكرده است .
دارة موضوع .
حصين پسر حمام مرّى چنين سروده است :
جزّ اللّه افناء العشيرة كلّها * بدارة موضوع عقوقا و مأثما
بنى عمّنا الأدنين منهم و رهطنا * فزارة اذ ارمت من الأمر معظما
فلمّا رأيت الودّ ليس بنافعى * و ان كان يوما ذا كواكب مظلما
صبرنا و كان الصّبر منّا سجيّة * بأسيافنا يقطعن كفّا و معصما
يفلّقن هاما من رجال اعزّة * علينا و هم كانوا أعقّ و أظلما « 1 »
[ 535 ]
دارة النّصاب
[ ر ة ن ن ] أفوه شاعر چنين مىسرايد :
تركنا الأزد يبرق عارضاها * على ثجر فدارات النّصاب « 2 »
دارة واسط
[ ر ة س ] شاعرى چنين سروده است :
بما قد ارى الدّارات دارات واسط * فما قابلت ذات الصليل فجلجل « 3 »
يك عرب كه گرگى را كشته بود چنين سروده است :
أقول له و النّبل تكوى اهابه * الى جانب المعزاء يا ثأرات
قلايص أصحابى و غيرى فلم أكن * اذا ماكبا الرّعديد ذالبوات
فأنقذت منه أهل دارة واسط * و أنصله ينصلن منحدرات « 4 »
دارة وسط
[ ر ة و ] سين بىنقطه گاه ساكن و گاه متحرك آمده . ابن دريد گويد : در منطقهء حمى سه دارة است : دارة عوارم كه گذشت و دارة وسط كه كوهى بزرگ و چهار ميل درازاى آن است . در پشت ضرّيهء بنى جعفر و آن را دارة وسط با حركت سين نيز گفتهاند . شاعر گويد :
دعوت اللّه اذ شقيت عيالى * ليرزقنى لدى وسط طعاما
فأعطانى ضرّية خير ارض * تمجّ الماء و الحبّ التّؤاما « 5 »
دارة وشجى
[ ر ة و يا و جا ] مرّار شاعر چنين مىسرايد :
حىّ المنازل هل من أهلها خبر * بدور وشجى سقى داراتها المطر « 6 »
سماعه يا پسرش هذيل چنين سرودهاند :
لعمرك انّى يوم اسفل عاقل * و دارة و شجىّ الهوى لتبوع « 7 »
دارة هضب
[ ر ة ه ] و گاه آن را دارة هضب القليب گويند . جميل چنين مىسرايد :
اشاقك عالج فالى لكثيب * الى الدّارات من هضب القليب « 8 »
أفوه أودى نيز چنين مىسرايد :
و نحن الموردون شبا العوالى * حياض الموت بالعدد المثاب
هامش
( 1 ) . خداوند اين قبيله را در « دارة موضوع » كيفر دهد كه همه بدكاره هستند . عمو زادگان پست ما از ايشانند . ليكن ما از فزارهء بزرگ هستيم من چون در دوستى ايشان سود نديدم و روز ما را مانند شب سياه كردند ما شكيبا مانديم و با شمشيرهايشان دست و بازوها را شكستند و سر بزرگان را كه نزد ما عزيز بودند شكافتند .
( 2 ) . سرزمين « أزد » را با برق سنگهايش رها كرديم و به شجر و دارات النّصاب رسيديم .
( 3 ) . از آنجا كه دارة واسط را مىبينم پس بايد از « ذات الصليل » و « جلجل » گذشته باشيم .
( 4 ) . در حالى كه تير من رگهايش را مىسوزانيد به او گفتم اين به جاى خون آن بزها است . . . من اهل « دارة واسط » را با اين تير و تيرهاى ديگر كه سرازير كردم نجات دادهام .
( 5 ) . هنگامى كه خانوادهام گرسنه مانده بودند از خدا خواستم روزى مرا گشايش دهد . پس ضريّه را كه بهترين زمينهاست خدا به من داد كه آب و دانه در آن فراوان است ن . ك : چ ع 3 : 471 : 17 و 4 : 928 : 5 .
( 6 ) . به خانهها درود بفرست كه از مردمش خبرى دارد اميد است باران بر دارات آن بيارد .
( 7 ) . بجان تو كه من در روز « اسفل » عاقل خواهم بود و « دارة وشجى » بعد از اين خواهد آمد .
( 8 ) . عالج تو را مشتاق خود كرد و از آنجا بسوى كثيب پس بسوى دارات از « هضب القليب » .