درگذشت .
2 ) برادر او ابو عبد اللّه محمد پسر محمد . او از شعيب پسر ايّوب صريقينى روايت دارد و ابو الحسين محمد پسر مظفر حافظ از او ، و مىگويد : در موصل از او برشنودم .
باغون :
از كارگزارى بوشنج ، از بخشهاى هرات در « فتوح » آمده است كه مسلمانان آنجا را به سال 31 بگشودند .
باغه
[ غ ] شهرى در اندلس ، از خورهء بيره ، در ميان باختر و قبلهء آن است و نيز با اندكى انحراف در قبلهء گاه قرطبه است .
آب اين جايگاه ويژگى شگفت آور دارد كه در دو كرانهء جوى كه بسيار از آن گذرد سنگ مىشود . زعفرانى نيكو دارد كه به شهرهاى دگر مىبرند . ميان باغه و قرطبه پنجاه ميل است . از آنجا است : عبد الرحمن پسر احمد پسر ابو المطرّف عبد الرحمن قاضى قرطبه بود . ابن بشكوال گويد : ريشهء او از باغه بود ، هشام خليفه پسر حكم در دومين حكومت خود به سال 402 او را به دادرسى قرطبه گمارد . او مردى پرمايه بود و در چند شهرستان اندلس دادرسى كرده بود ، خوشخو و نيكو رفتار بود ، در روايت و ادب زبردست بود ولى در فقه كمبود داشت ، پس به كنارهجويى ادامه داد تا فرمانروا در رجب 403 او را كنار نهاد و به عبادت پرداخت تا در نيمهء صفر 407 درگذشت .
با فخّارى
[ ف خ خا را ] با تشديد خاى نقطهدار . ديهى در كارگزارى نينوا در خاور موصل است .
بافد
« 1 » با سكون فا ، شهرى گرمسير در كرمان در راه شيراز گرمسير است . ابو عبد اللّه اسماعيل پسر عبد الغافر فارسى از گروهى از مردم اين شهر روايت دارد . [ 475 ]
باف :
ديهى از خوارزم است .
از آنجا است : ابو محمد عبد اللّه پسر محمد بافى اديب فقيه شافعى بود . خطيب گويد : او بخارايى بود و شعر و نثر بر جا نهاد و به سال 398 در بغداد درگذشت . از شعر اوست :
على بغداد معدن كلّ طيب * و مغنى نزهة المتنزّهينا
سلام كلّما جرحت بلحظ * عيون المشتهين المشتهينا
دخلنا كارهين لها فلمّا * المناها خرجنا مكرهينا
و ما حبّ الدّيار بها و لكن * امرّ العيش فرقه من هوينا « 2 »
نيز از اوست :
ثلاثة ما اجتمعن فى احد * الّا و اسلمنه الى الاجل
ذلّ اغتراب وفاقة و هوى * و كلّها سابق على عجل
يا عاذل العاشقين انّك لو * انصفت رفّهتهم من العذل
فانّهم لو عرفت صورتهم * عن عذّل العاذلين فى شغل « 3 »
( 5 )
بافكّى
[ ف ك كا ] با تشديد كاف و الف كوتاه . بخشى از نينواى موصل نزديك « خازر » است ، كه چند ديه را در بردارد
هامش
( 1 ) . چون در فارسى « ت ، د » به يكديگر تبديل مىشوند بافت و بافد هر دو آمده است ( لسترنج : 332 ) .
( 2 ) . سلام بر بغداد ، جاى خوشگذرانى و گردشگاه جهانگردان ، درود بر چشمكها كه عاشقان به معشوق فرستند . ما ناخواسته بدانجا درآمديم و چون بدان خو گرفتيم ، ناخواسته از آن بيرون شديم . دلبستگى ما نه به در و ديوارش بود كه تلخى زندگى در دور شدن از ياران است .
( 3 ) . سه چيزند كه در كسى گرد نيايند مگر او را به مرگ خواهند سپرد . در بدرى ، بينوايى ، و عشق . همهء اينها نيز ناآگاهانه آيند . اى سرزنشگر عاشقان ! اگر منصفانه بنگرى سرزنش را پس خواهى گرفت . اگر به روى ايشان بنگرى در مىيابى كه به سرزنش تو توجهى ندارند .