تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 285

مساهمون:

ص٢٨٥
ميان شهر « اغمات » و مرّاكش سه فرسنگ باشد ، در دامنهء كوهى از آن « مصوديان » است . پوستهاى دباغى شدهء آنجا از همهء پوستهاى جهان بهتر است كه به ديگر شهرهاى مغرب مىبرند و بر يكديگر پيشدستى گيرند . بدانجا منسوب است : بو هارون موسى پسر عبد الله پسر ابراهيم پسر محمد پسر سنان پسر عطاء اغماتى مغربى « 1 » ، كه به خاور آمد و تا سمرقند پيش رفت او فاضل بود و شعر نيكو مىگفت ، كه از آن است :
لعمر الهوى انّى و ان شطت النّوى * لذو كبر حرّى و ذو مدمع سكب
فان كنت فى اقصى خراسان ثاويا * فجسمى فى شرق و قلبى فى غرب « 2 »
بو بكر محمد پسر عيسى معروف به ابن لبّانه دربارهء معتمد پسر عبّاد فرمانرواى اشبيليه كه از حكومتش بگرفتند و به « اغمات » برده زندانيش كردند چنين سروده است :
انفض يديك من الدّنيا و ساكنها * فالارض قد اقغرت و النّاس قدماتوا
و قل لعالمها الارضى قد كتمت * سريرة العالم العلوىّ اغمات « 3 »

اغناق

( ا ) : شهرى از بخشهاى تركستان در فرارود است و از كارگزارى « بناكت » به شمار آيد و گاهى [ 321 ] « يغناق » با آغاز ياى نيز بدان گفته شود .

اغواث

( ا ) : نخستين روز از چهار روز « جنگ قادسيه » كه تازيان بر ايرانيان تاختند « ارماث » ناميده مىشد ، روز دوم « اغواث » ، روز سوم « عماس » و چهارمين روز « قادسيه » بود كه مسلمانان پيروز شدند . من نمىدانم اين واژه‌ها نام جاهايى است ، يا آن كه از آنها معنى ريشه‌هاى « رمث - گياهى » ، « غوث » ، « عمس » ، خواسته شده است . قعقاع « 4 » پسر عمر دربارهء روز اغواث كه نخستين روز جنگ او پس از بازگشت از شام بود چنين سروده است :
لم تعرف الخيل العراب سواءنا * عشيّة اغواث بجنب القوادس
عشيّة رحنا بالرّماح كانّها * على القوم الوان الطّيور الرّسارس « 5 »
هامش
( 1 ) . ش . ش : 3138 . ( 2 ) . [ به عشق سوگند كه با همهء پراكندگىها باز هم دلى داغ و اشكى ريزان دارم . هنگامى كه در دورترين نقطهء خراسانم تنم در خاوران و دلم در باختر است . ] ( 3 ) . [ دست از دنيا و مردمش برشو . زمين بخشكيد و مردمش بمردند . به جهان زمينى برگو كه شهر « اغمات » دل جهان برين را در خود پنهان كرده است . ] ( 4 ) . قعقاع نخستين تن از صد و پنجاه يار ساختگى است كه مورد بررسى مرتضى عسكرى قرار گرفته است . ايشان در چاپ عربى آن كتاب ( ص 71 - 146 ) نشان مىدهد كه اين مرد ساختهء ذهن سيف بن عمر است ، كه در پانوشت ( چ ع 1 : 296 : 13 ) ياد شد . ما در پانوشت ( چ ع 1 : 8 : 15 و 95 : 11 ) نيز ديديم كه چگونه از سدهء دوم به بعد ضد شعوبيان ، كه خود ايرانيانى ضد ايران بودند ، براى ساختن افتخارات براى عرب به ساختن شعرهايى به نام شعر عرب پيش از اسلام و شعرهايى براى پيروزيهاى عرب بر ايران پرداختند . ( 5 ) . [ اسبهاى تازى در شب « اغواث » در كنار قادسيه كسى جز ما را نمىشناختند . ما در آن روز نيزه‌ها را همچون پر مرغان بر سر ايشان فرو ريختيم . ]
معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 285 | ياقوت الحموي / علينقى منزوى