و فينا باموال الاخابث عنوة * جهارا و لم نحفل بتلك الهثاهث « 1 »
اخارج
[ ا ر ] مىتواند جمع خراج به معنى « اتاوه - باج » باشد ، كه بدان خراج ، اخراج ، اخاريج نيز گويند . اخارج نام كوهى از آن بنى كلاب پسر ربيعه پسر عامر پسر صعصعه [ 159 ] است . موهوب پسر رشيد قريطى در عزاى مردى چنين سروده است :
مقيم ما اقام ذرى سواج * و ما بقى الاخارج و البتيل « 2 »
اخاشب
[ ا ش ] با شين نقطهدار و با ى يك نقطه در زير ، جمع اخشب ، كوه درشت و زبر ، و گويند : كوهى كه نتوان از آن بالا رفت . [ ارض خشبأ - سنگلاخ ناهموار ] بونجم چنين مىسرايد :
اذا علون الاخشب المنطوحا « 3 »
گويى از زخم شاخ فرسوده باشد . خشب زبر و درشت از هر چيز . مردى خشب ، يعنى استخوانى ، و اخاشب ، كوههايى در صمّان كه نزديك آن كوه و بيشه نيست ، اخاشب ، كوههاى مكه و كوههاى منا ، اخاشب ، كوههايى سياه رنگ نزديك اجا ، ميان آنها شنزارى است نه چندان دور ، به گفتهء نصر .
اخباب
( ا ) هم وزن جمع خبّ يا خبب . جايى نزديك مكه است ، و گويند شهرى نزديك سوارقيه از ديار بنى سليم است كه در شعر عمر بن ابى ربيعه آمده است ، اين را من از خطّ ابن نباته « 4 » شاعر نقل مىكنم كه او از خطّ يزيدى « 5 » اين شعر را مىآورد :
و من اجل ذات الخال يومى لقيتها * بمندفع الاخباب اخضلنى دمعى
و اخرى لدى البيت العتيق نظرتها * اليها تمشّت فى عظامى و فى سمعى « 6 »
اخثال
[ ا ] با ثاى سه نقطه گويى جمع خثلهء شكم ، ميان ناف و شرمگاه است . عرّام گويد : خثله جاى خوراك ( شكمبه ) آدمى مانند « كرش » براى گوسفند است . زمخشرى گويد : درهايست مر بنى اسد را كه آن را « ذو اخثال » گويند و كشتزارى است بر سر راه بصره به « ثعلبيه » كه در شعر عنترهء عبسى ياد شده و بواحمد عسكرى آن را با حاى بىنقطه ضبط كرده است و من نيز آن را ياد كردم .
اخراب :
[ ا ] جمع خرب [ خ ] پايان شنزار . بن حبيب گويد : اخراب اقيرنهايى سرخ رنگ است در ميان « سجا » و « ثقل » و پيرامن آنها ، از آن بنى اضبط و بنى قواله است و آنچه در پشت ثعل است از آن بنى قواله پسر بوربيعه است و آنچه در پشت سجا باشد ، از آن بنى اضبط پسر كلاب است . و اين دو ، از بهترين آبهاى نجد است كه همگى از آن بنى كلاب است . سجا
هامش
( 1 ) . به خدا سوگند كه اگر كمك خدا نبود آن گروه كثيف پراكنده نمىشدند . چشم من هرگز انبوهى به بزرگى آن « اخابث » نديده بود . همگى را در ميان « قنهء خامر » و « قيعه » كشتار كرديم . همهء دارايى ايشان در آن جنجال از آن ما شد .
( 2 ) . من مىمانم تا درختهاى ساج سياه است و تا « احارج » و « بتيل » بر جا است . اين شعر در چ ع 1 : 491 : 3 نيز ديده مىشود .
( 3 ) . هنگامى كه از « اخشب » فرسوده به بالا آيند .
( 4 ) . عبد العزيز ابن نباته ( 325 - 405 ) از شاعران دربار ابن عميد وزير بويه در رى و بنى حمدان در سوريه بود ، و در بغداد درگذشت . تا آنجا عرب نمايى مىكرد كه به مسخره مىكشيد ( زركلى ج 4 ص 148 و خلكان ج 2 ص 362 - 365 ) .
( 5 ) . يحيى پسر مبارك از موالى بنى يزيد ( 138 تا 202 ) نديم مهدى ( 158 تا 169 ) مربى مأمون بود تا آنكه نديم او شد و به همراه او در مرو بود كه درگذشت . چند كتاب در ادب عرب به دو منسوب است . بيوگرافى او را ياقوت در معجم الادباء ( ج 20 ، ص 30 ) آورده است و در معجم البلدان نزديك بيست بار شعر او را از نباتهء ياد شده و از ديگران آورده است . فهرست وستنفلد به نادرست نام او را يزيد بن ابراهيم آورده و در يحيى بن مبارك تاريخ مرگش را به نادرست 180 نهاده است . پانوشت چ ع ، ج 1 ، ص 508 ، س 5 ديده شود .
( 6 ) . بانوى خالدار كه روز ديدارش در پايين « اخباب » اشك من روى مرا خيس كرد و ديدار ديگرش در خانهء خدا در استخوانم اثر نهاد .