همانگونه كه دادهها نشان مىدهد ، پدران جدا شده اغلب هر گونه تماس با فرزندان خود را از دست مىدهند . براى مثال ، فرانك فرستنبرگ « 1 » و كتلين مولان هريس « 2 » ، دو تن از استادان جامعه شناسى دانشگاه پنسيلوانيا ، زندگى 1000 كودك از خانوادههاى طلاق را در فاصله سالهاى 1976 تا 1987 دنبال كردند و دريافتند كه 42 درصد از آنها ، در طى يك سال گذشته ، اصلًا پدر خود را نديده بودند . فقط 20 درصد از آنها در ماه پيش شبى را در خانه پدر خود خوابيده بودند و از هر شش نفر ، تنها يك نفر هفتهاى يك بار يا بيشتر پدر خود را مىديد . بنا به گفته فرستنبرگ ، « مردان ازدواج را به صورت يك مجموعه به شمار مىآورند . آنها نمىتوانند حساب روابط خود با فرزندانشان را از حساب روابط خود با همسر سابقشان جدا سازند . هنگامى كه آن رابطه پايان مىيابد ، رشته وابستگى پدرانه معمولًا سست مىشود . » « 3 »
اما طلاق تنها بخشى از مسئله است . چهره ديگر بىپدرى ، رشد سريع شمار مواليدِ خارج از چارچوب ازدواج و عدم حضور تقريبى مردان در اين خانوادههاى جديدِ مادران مجرد است . آمار وحشتانگيز است . اگر چه در 30 سال گذشته ميزان ولادتها در ميان زنان نوجوان و شوهردار كاهش يافته ، نسبت دختران نوجوان ازدواج نكردهاى كه فرزند دارند ، به شدت افزايش پيدا كرده است . اكنون درهر سال ، نزديك به نيم ميليون زندهزايى توسط
هامش
( 1 )- Frank Furstenberg( 2 )- Kathleen Mullan Harris( 3 )- Quoted in Tamar Lewin , " Fathers Vanishing Act Called Common Drama , " New York Times , June 4 , 1990 , p . A 18 .