( 1 ) امير المؤمنين على ( ع ) گفت : عثمان را كشتيد نه به حقّ ، و اين ساعت خون او ضايع و باطل مانده است و كسى نيست كه طلب قصاص كند . در خلافت خوض كردن با چون شما جماعت مردم كارى مرغوب نيست كه خويشتن را در آن بايد افگند . [ 1 ] دست از اين بداريد و از براى اين كار كسى ديگر طلبيد . طلحه و زبير حاضرند . ايشان اهل اين كارند و يمكن كه در اين كار رغبت داشته باشند . [ 2 ]
پس ، ايشان به در سراى طلحه شدند و امير المؤمنين على ( ع ) را نيز همراه بردند .
امير المؤمنين على ( ع ) طلحه را گفت : اى أبو محمّد ، اين جماعت به نزديك من آمده بودند و مىگفتند كه با تو بيعت كنيم . مرا در آن رغبتى نيفتاد كه خلافت كارى عظيم است و من بدان احتياجى ندارم . دست بيرون كن تا با تو بيعت كنيم .
طلحه گفت : اى أبو الحسن ، تو بدين كار اولىترى و خلافت امّت حقّ تو است به حكم سوابق جميل و فضايل بسيار كه تو راست و شرف قربت و قرابتى كه با رسول خدا ( ص ) دارى .
امير المؤمنين على ( ع ) گفت : از آن مىانديشم كه اگر اين كار قبول كنم و در آن شروع نمايم ، از جانب تو مضايقتى و منازعتى ظاهر شود .
طلحه گفت : كلّا و حاشا ! اى ابو الحسن ، اين چه سخن باشد . و اللّه كه هرگز سخنى نگويم و كارى نكنم كه از آن اندك غبارى بر دل تو نشيند كه در آن حالت ظالم باشم .
امير المؤمنين على ( رضى ) گفت : بر اين جمله عهد كردى و خداى عزّ و جلّ بر خويشتن گواه گرفتى .
طلحه گفت : عهد خداى كردم و بر اين جمله پذيرفتم كه هرگز از آن عدول نجويم و قدم از رضاى تو بيرون ننهم .
امير المؤمنين على ( ع ) گفت : برخيز و با ما بيا تا به نزد زبير شويم و اين سخن با او بگوييم .
طلحه گفت : فرمانبردارم .
و به موافقت ايشان نزديك زبير آمدند . امير المؤمنين همان كلمات كه با طلحه گفته بود با زبير گفت . زبير نيز جواب بر اين منوال داد كه طلحه داده بود و با
هامش
[ ( 1 ) ] ت . چ : « عثمان را . . . بايد افگند » حذف شده است .
[ ( 2 ) ] ت : طلحه و زبير از بهر اين كار حاضرند .