كم ببطن الأرض ثاو من وزير و أمير * و صغير الشأن عبد خامل الذّكر حقير
لو تأمّلت قبور القوم في يوم قصير * لم تميّزهم و لم تعرف غنيّا من فقير
چه بسيار از وزير و امير و مردمان ديگر در زير خاك پنهانند كه اگر تأمل در قبرها نمائى تميز نخواهى داد فقير را از غنى .
سعد وقاص هنگامى كه والى عراق شد طلبيد خرقه دختر نعمان ( بن منذر ) را ، خرقه با جمعى از كنيزان آمد و گفت براى چه مرا احضار نمودى ؟ اى سعد قسم به خدا آفتاب طلوع نكرد كه نباشد چيزى را كه ما ميخواستيم ، پس غروب كرد آفتاب ( عزت ) ما در حالى كه ترحم نمودند بما كسانى كه حسد ميبردند بما ، آرى نيست خانهئى كه داخل شود در آن فرح و سرور مگر آنكه در عقبش سختى و حزن وارد مىشود .
سپس گفت :
فبينا نسوق النّاس و الامر أمرنا * إذا نحن فيهم سوقة نتنصّف
فافّ لدينا لا يدوم سرورها * تقلبنا ثاراتها و تصرف
هم الناس ما ساروا يسيرون حولنا * و إن نحن أومينا إلى الناس أوقفوا « 1 »
پس در ميان اوقاتى كه ما امير بوديم و امر و نهى ميكرديم مردمان را و حكم حكم ما بود ناگاه گرديديم ما در ميان ايشان رعيتى كه بايد
هامش
( 1 ) . شعر در جامع الشواهد است با كمى اختلاف و در آنجا گويد كه دختر نعمان موقعى كه بر مغيرة بن شعبه كه امير كوفه بود در زمان معويه وارد شد اين اشعار را گفت - مترجم .