اعيان و رجال ايران از مشاهدهء اين اشياء حيران ماندند و از تماشاى آنها دل نمىكندند ، بخصوص از بلورها خيلى خوششان آمده بود ، چه تا حال جز كوزه غليان چيزى ازين جنس نديده بودند در صورتى كه جلوهء اين اشياء را شب در مقابل شمعهاى روشن و اشياء مرصع و براق بايد فهميد .
روز بعد از ورود ما منظرهء اردو تغيير كرد و نميشود گفت بدتر از سابق شد .
دكاكين بازار ممتدى تشكيل داد كه از قصر شروع شده به اردوى ما ختم ميشد .
تجار هريك جعبهاى داشتند كه بجاى ميز و صندلى و تختخواب ايشان به كار ميرفت بعلاوه تمام اثاثيهء خود را در آن گذاشته حفظ مىكردند ، رويهمرفته اوضاع اسفناكى داشتند و براى دو ارشين از يك پارچه سه دكان را جستجو ميكرديم .
باستثناى قصر و يك مسجد قديمى غير از چادر و سنگ چيز ديگرى درين جلگه ديده نميشود .
پسفرداى آن روز سفيركبير ملاقاتى از ميرزا شفيع صدراعظم به عمل آورد ، مشاراليه هم به زودى با جمعى از اعيان و اشراف مملكت به بازديد او آمد . ميرزا ابوالحسنخان آخرين سفير ايران در سنپطرزبورگ هم در جمع آنان بود . « 1 »
همه بصدر اعظم معرفى شديم ، اين شخص مردى است كوتاه ، سنش در حدود هشتاد سال و صدائى ضعيف و خفه دارد ، معهذاكبر سن از خودستائى و سرخاب و سفيداب و زرنگى او نكاسته ، و شايد تا حال كسى مثل و مانند او را نديده باشد كه چهل و پنج سال در شغلى به اين سختى كه عبارت از رياست يك ادارهء استبداديست دوام كرده باشد . گرچه از شدت كار در زحمت باشد ولى ظاهرا مىگويد كه در زمان سلطنت چنين پادشاهى وزارت اسم بىمسمائيست و ابدا زحمتى به من ندارد ، و حال آنكه در زمان آغا محمدخان خواجه كليهء امور بر خلاف امروز بوده است ، بطوريكه ميرزا شفيع با عشقى كه به خدمت به مملكت خود دارد ؛ معالوصف از شدت ناملايمات و پيشآمدهاى بدمكرر خواسته استعفا دهد . ازين قرار آغا محمد خان خيلى مستبد و شقى بوده است .
هامش
( 1 ) فعلا سفير دربار انگليس است و قسطنطنيه و وين و پاريس را هم ديده است .