وزش باد چنان گرد و غبارى برپا كرد كه ما را كور نمود ، صفرخان كه مأمور بردن ما شده بود از اين پيشآمد بهزار زبان عذرخواهى كرد . بدتر از همه در ميان راه پرنس كردستان يا والى « 1 » با چند هزار كرد با ما تلاقى كرد . اين سواران از حيث لباس و عمليات بهتر از سواران ايروان و تبريز بودند . بعضى از آنان برسم فوارس قديم ( شواليهها ) چهارآئينه داشتند و تماما داراى نيزه و اسبهاى عربى بسيار خوب بودند . گروهى كه پرهاى قرمزى بكلاه داشتند از ديگران متمايز و هريك از اين پرها نشانهء آوردن يك سر دشمن از ميدان جنگ بود . بعضى از آنان تا پنج پر بكلاه داشتند ، عجب آنست كه مراكب ايشانهم بتعداد پر صاحبان خود پر داشتند و شهرت راكب از مشاهدهء مركوب معلوم ميشد .
ديدن اكراد همان نظر اول خوب بود چه بعدا دور سفير حلقه زده چنان گرد و خاكى كردند كه نزديك بود خفه شويم ولى حسن كار اين بود كه چون به بازار رسيديم سواران نتوانستند با ما داخل شوند و از گرد و غبار راحت شديم .
اعليحضرت و درباريان ما را كه از جلو قصر ميگذشتيم مشاهده مىكردند .
جلو چادر وسيعى كه بجاى تالار پذيرائى در اردوى ما زده بودند پياده شديم .
عدهاى معادل سيصد نفر ايرانى بسفيركبير سلام نظامى دادند ، يكى از مأمورين سفارت هم بيرق عقاب روسيه را در مقابل آنان فرود آورد ، از مشروباتى كه در آن چادر مهيا بود صرف كرديم . اعليحضرت نيز شخصى را فرستاد كه بسفير تبريك ورود گويد - اردوى ما عبارت از شانزده چادر بزرگ و عدهاى چادرهاى كوچك بود كه هرسه چهار نفر در يكى از آنها منزل كرده بوديم . سفيركبير علاوه بر چادرى كه داشت اطاق چرخدارى هم از تفليس همراه آورده بود كه پردههاى تافتهء قشنگ داشت و تنها مكانى بود كه در آن مىشد از گردوغبار مصون ماند .
در ميان اردو سه چادر از تحف و هداياى امپراطور روسيه مملو بود و داخل آنها بقدرى مزين و مفرح بود كه بيننده خود را در قصر ارميتاژ واقع در سن -
هامش
( 1 ) ولات سلاطين سابق كردستانند كه امروزه مملوك اعليحضرت پادشاه ايران بوده و حقوق و اختياراتشان ارثا به اولاد بزرگشان ميرسد .